نگاهی به فیلم «تنها در شب کنار ساحل» ساخته هونگ سانگ سو

                              

درامانقد-سینما: فیلم های هونگ سانگ سو مبتنی بر نوعی تکرار است. همواره زنان و مردانی در پرسه زنی های بی هدف شان یکدیگر را بطور اتفاقی ملاقات می کنند، حرف می زنند و فکر می کنند کسی را یافته اند که در کنارش از تنهایی درآیند و بعد بی آنکه رابطه شان سرانجامی داشته باشد، هر یک به راه خود می روند. با این وجود سانگ سو هر بار همین قصه تکراری اش را به شکلی تعریف می کند که انگار برای اولین بار است که می خواهد داستان آشنایی زن و مردی را بگوید. می توانیم به سخن رولان بارت رجوع کنیم که می گفت دلباختگی یک درام است. گویی مهم ترین اتفاق در عالم هستی که می تواند منشأ اولیه هر داستان و درامی باشد، چیزی جز همین ماجرای دلدادگی آدمی نیست که از نخستین دیدار آدم و حوا آغاز می شود. انگار همین که زن و مردی سر سخن را با هم باز کنند، قصه ای تازه خودبخود شکل می گیرد. زن و مردهای سانگ سو نیز به اولین انسان ها می مانند، همانقدر خام و بی تجربه و ناآگاه نسبت به تجربه دوست داشتن و پیوستن به یکدیگر. آنها هر بار که رابطه ای میانشان شکل می گیرد، چنان این مسیر عاشقانه را از ابتدا آغاز می کنند که گویی تازه با مفهوم عشق مواجه شده اند و می خواهند آن را کشف کنند و هیچ چیزی از مصائب و دشواریهای آن نمی دانند و هر بار بی آنکه پاسخی برای پرسش ها و کلنجارهای ذهنی شان بیابند، در انتهای فیلمها رها می شوند و باز دوباره آنها را در فیلم بعدی در حال همان تجربه های قبلی می بینیم. انگار خسته نمی شوند از قدم گذاشتن در مسیرهای بارها آزموده و نتیجه نگرفته.

با چنین رویکردی فیلمهای سانگ سو در پیوندی ارگانیک با هم به نظر می رسند و به گونه ای بنیادین هم از لحاظ سبک و هم از جهت مضمون چنان با یکدیگر ارتباط پیوسته و متداومی دارند و ادامه دهنده و تکمیل کننده یکدیگرند که می توان آنها را اپیزودهایی از یک فیلم واحد دانست که واریاسیونهای متفاوت و متنوعی از یک تم مشابه و مشترک هستند. همان چیزی که دیوید بوردول به عنوان خودآگاهی آشکار روایت از آن یاد می کند که اغلب با تاکیدی برون متنی بر فیلمساز به عنوان منبع روایت همراه است. به این معنی که وجود ساختار درونی فیلم ما را برای درک خود به دیگر فیلمهای فیلمساز ارجاع می دهد. استفاده از مکان های مشترک، بازیگران غالبا تکراری، درونمایه ثابت مبتنی بر رابطه زن و مرد، روایت آشنای بدون جذابیتهای متعارف دراماتیک، زوم های ناگهانی، قاب های همواره تخت و بی عمق و ریتم کند و یکنواخت این حس را به وجود می آورد که انگار داستانها از دل هم برمی آیند و شخصیتها ما به ازای یکدیگرند. فیلم «تنها در شب کنار ساحل» به عنوان جدیدترین ساخته سانگ سو گویی در ادامه فیلم «همین حالا، نه همان موقع» است. در فیلم جدید یک دختر بازیگر جای دختر نقاش فیلم قبلی را گرفته است که هنوز درگیر رابطه عاشقانه ای است که در فیلم قبلی با یک فیلمساز متأهل برقرار کرده بود و ما شاهد تأثیرات و تبعات آن تجربه ناکام هستیم که او را نسبت به مفهوم عشق دچار تردید و تزلزل کرده است. وقتی او و دوستش از ماندن در کنار هم تا آخر عمر در دنیایی فارغ از مردان حرف می زنند، احساس می کنیم چقدر شخصیتهای سانگ سو ساده اند و درسهایی که از عشق می گیرند، هیچگاه برایشان عبرت نمی شود و باز همان راهی را می روند که در فیلمهای قبلی رفته اند و به نتیجه نرسیده اند. سپس به یاد می آوریم که چطور خودمان بارها دل بستیم و دل کندیم. هر بار فکر کرده ایم که این بار هیچ چیزی جدایمان نمی کند و باز تنها مانده ایم. داستانهای سانگ سو نیز نشان می دهد چقدر در برابر عشق آسیب پذیر و محتاج و بی پناهیم و ارزش فیلمهای او در همین است: ارائه یک مفهوم عمیق و پیچیده و چندلایه از دل ساختاری به غایت ساده و تکراری.

ما دختر را در قالب همان بازیگر قبلی می بینیم، با همان زیبایی و جوانی اما خودش می گوید که بزرگتر و پیرتر شده است. گذشت زمان بر ظاهر او اثر نکرده و تغییری به وجود نیاورده اما تجربه عاطفی که از سر گذرانده، از درون او را به پختگی و بلوغ رسانده است. اگر در سه گانه ریچارد لینکلیتر که هر کدام با فاصله زمانی ده سال از یکدیگر ساخته شده اند، فیلمساز از تغییرات ظاهری بازیگرهای ثابت در جهت نمایش گذر زمان و تأثیرات آن بر رابطه بهره می برد، در فیلمهای سانگ سو اساسا سپری شدن زمان حس نمی شود و با وجودی که قصه ها می توانند گذشته و آینده یکدیگر به حساب بیایند اما همه شان انگار در یک زمان به سر می برند. سانگ سو این ایستایی زمان را درباره مکان نیز به کار می برد و چنان فضای داستانهایش را به مکان های مشابه و مشترکی محدود می کند که انگار هرگز شخصیتها از جایی به جای دیگر نرفته اند و در دنیای ثابت خود باقی مانده اند. وقتی در «تنها در شب کنار ساحل» دختر به تنهایی در سالن سینما با صندلی های قرمز می نشیند و به تصاویر روی پرده مقابلش چشم می دوزد، ما را به یاد صحنه فیلم دیدن او در فیلم «همین حالا، نه همان موقع» می اندازد و بی آنکه فیلم نشانه ای واضح در اختیارمان بگذارد، به نظر می رسد که دختر از سر دلتنگی در حال تماشای فیلمی از فیلمساز است. این مشابهت مکانی میان دو فیلم حس تداوم رابطه ای تمام شده در ذهن دختر نسبت به فیلمساز را القا می کند و ما می بینیم که هرچند در ظاهر دختر پایان رابطه با مرد را پذیرفته است اما هنوز انتظارش را می کشد. به همین دلیل با وجودی که صحنه وداع و خداحافظی آنها در فیلم قبلی را دیده ایم اما احساس می کنیم شاید در فاصله میان دو فیلم اتفاقی به دور از چشم ما رخ داده است که دختر را به ادامه رابطه ای ناممکن امیدوار کرده است.

این انتزاعی کردن زمان و مکان، فیلمها را به نمونه های ازلی ابدی نزدیک می کند که آغاز و پایانی ندارند و گویی ما شاهد پرسه زنی ها، آشنایی ها، ملاقات ها، گفتگوها، عشق ورزیدن ها و جدایی های زن و مردی هستیم که به صورت پیوسته و قطع ناشدنی ادامه دارد و هر بار که گفته می شود، باز هم تازه و غریب و متفاوت به نظر می رسد. در جایی از فیلم دختر روی ساحل چهره مردی را می کشد که اشاره به فیلمساز دارد اما از لحاظ طراحی چنان در ساده ترین و ابتدایی ترین شکل ممکن ترسیم شده است که به نوعی قالب و صورتک می ماند و می تواند هر مردی را در بر بگیرد و به قول رولان بارت از میان هزاران تن همان تصویری را بیابد که مختص اشتیاق او باشد. این همان فرمی است که سانگ سو در فیلمهایش پیش می گیرد. یک طرح ساده و بی شکل مبتنی بر مفاهیم اولیه و آشنا و مشترک میان زن و مرد که می توان قصه هر زوجی را در آن گنجاند و به شکل آن درآورد و وقتی آنها را به صورت مجموعه ای به هم پیوسته در نظر می گیریم، با کهن الگویی از جدال زن و مرد روبرو می شویم که از همان آغاز تا امروز نه توان از هم گسستن دارند و نه مجال به هم پیوستن و هنوز درگیر کشمکش های حل ناشدنی و پایان ناپذیرشان هستند. به همین دلیل تغییراتی که فیلمساز هر بار در ساختار فیلمها به وجود می آورد، اساسا به تحول بنیادینی در آنها منجر نمی شود و فیلمها همچنان حول همان موقعیت ثابت و تکراری شکل می گیرند. سانگ سو از طریق این تغییرناپذیری تم اصلی فیلمهایش نشان می دهد که قصه عشق یکی است و همه بازی ها و جابجایی ها و تغییرات در ساختار داستانها، ماهیت آن را متحول نمی کند و هر بار هم که طرحی نو دراندازیم، عشق در هزارمین دفعه هم پیچیده و درک ناشدنی و دسترسی ناپذیر می نمایاند.

پس وقتی در فیلم «تنها در شب کنار ساحل» دختر آرام و درخودفرورفته فیلم در مهمانی دوستانه شان با خشم و نومیدی می گوید که “همه ما درباره عشق می خوانیم اما آیا تابحال یک نفر را سزاوار عشق دیده ایم؟” به نظر می رسد که فیلمساز پس از این همه فیلمی که در جستجوی درک عمیقی از عشق ساخته است، احساس می کند هنوز چیز زیادی درباره آن نمی داند. از این جهت این فیلم بیش از آثار دیگر سانگ سو ما را به خودش ارجاع می دهد. مثل جایی که دختر بناگه در برابر مرد کارگردانی که بتازگی با او آشنا شده است، عصیان می کند و فریاد می زند که “چرا این فیلمها را درباره کسی که دوستش دارید، می سازید؟ آیا می خواهید حس عذاب و پشیمانی تان را تسکین دهید؟” و انگار سانگ سو از زبان شخصیتش در حال مخاطب قرار دادن خود و به چالش کشیدن روند فیلمسازی اش است. گویی او در تمام این سالها در حال کلنجار رفتن با یک مفهوم تکراری در پی بازسازی یک موقعیت از دست رفته در گذشته اش بوده است تا از دل رابطه زن و مردی دیگر آنچه را که در زندگی شخصی اش تباه شده، دوباره از نو بازیابد. از کجا بدانیم؟ وقتی که او فیلمهای به شدت شخصی اش را به اندازه تمام زنان و مردان جهان گسترش می دهد و هر کسی می تواند تجربه های عاشقانه اش را در همان موقعیت ثابت و تکراری او بیازماید و خود و محبوبش را پشت یکی از همان میزها در کافه ای ببیند که پیرامون درکی از مفهوم عشق حرف می زنند و با هم کلنجار می روند تا شاید راهی بیابند برای ماندن در کنار هم.