درامانقد-سینما: جدیدترین تجربه ی سینمایی «آکی کوریسماکی» فیلم ساز برجسته ی فنلاندی از همانجایی آغاز می شود که «لو آور» پایان گرفته بود. در سکانس پایانی «لوآور»(2011) که نخستین فیلم از سه گانه ی مهاجرت کوریسماکی است و ساخت بخش سوم آن با ادعاهای متناقض کوریسماکی در ارتباط با اینکه دیگر فیلمی نخواهد ساخت در سایه ای از ابهام فرو رفته است، پسر سیاه پوستی به تصویر در می آید که برای سفر غیر قانونی به انگلستان و دیدار مادرش در آنجا سر از «لو آور» بندری در شمال فرانسه درآورده است. سفری که با نگاه معجزه وار کوریسماکی و پس از طی کردن فراز و نشیب های بسیار و کمک های شهروندان و حتی کارآگاه پلیس، در نهایت ختم به خیر می شود و پسر، سوار بر کشتی از بندرگاه لوآور دور می شود. او در حالی که بر عرشه ی کشتی ای کوچک ایستاده است و نور گرمِ آفتاب خبر از روزهای امیدبخشی به او می دهد، بندر لوآور را زیر نظر دارد که از آن دور و دورتر می شود. حالا ما به سوی دیگر آن امیدواری آمده ایم. به سرزمینی آرام به نام فنلاند با تمامی معیارهای امنیت و خوشبختی و آرامشی که در آن هست. جایی که در آن خبری از جنگ و گلوله و خشونت های خونبار داعش نیست. کوریسماکی در نمایی تمثیلی «خالد» را به ما معرفی می کند. مردی که انگار از گور برمی خیزد و چهره اش دود گرفته از زغال سنگ  و لباس کثیف اش به صورتی نمادین سیاه از خاکستر جنگی است که از آن گریخته است. او یک پناهجوی سوری است که به صورت تصادفی پایش به فنلاند باز شده است . همچنان که پسرِ سیاه پوست فیلم لو آور، به صورت تصادفی به آن جزیره ی اروپایی رسیده بود. خالد در نخستین برخوردش، شهروندی را می بیند که به جای تماشای اخبارِ جنگ و درگیری، غرق در تماشای برنامه ای با یک کاراکتر عروسکی است. شاید اشاره ای گذرا به سیاستمدارانی اروپایی که به خاطر چشم پوشیدن از واقعیت ها حتی خودشان هم  شمایلی عروسکی پیدا کرده اند.

فضا و لحن حاکم بر «دیگر سوی امید» در مقایسه با آثارِ پیشین این کارگردان فنلاندی، تلخ تر و سبک پردازی بصری در آن آزادانه تر است. گرچه همچنان می توانید با طراحی مینی مالیستی فضا، نورپردازی نقطه ای مبتنی بر چیدمان محورهای هندسی  و انتزاعی و نقشِ بیان گرای موسیقی در جهت ترسیم درونیات شخصیت ها روبرو باشید اما گویی کارگردان می کوشد با استفاده از فام ِ کمتر خلوص یافته ی رنگ ها و استفاده از طیف های متنوعی از خاکستری و خاکستری های رنگی، سردی و تلخی وضعیت حاکم بر زندگی خالد و دیگر پناهجویان را به شکلِ طبیعی تری به مخاطب منتقل کند. این امر در نحوه ی طراحی میزانسن ها و حرکات دوربین نیز قابل مشاهده است و بر مبنای معیارهای زیبایی شناسانه ی کوریسماکی نوعی حرکت ظریف و سلانه سلانه به سوی واقع گرایی و دوربینِ متحرک را در بخش هایی از فیلم شاهدیم. این امر زمانی برای مخاطب ملموس تر خواهد شد که زیبایی شناسی حاکم بر میزانسن های فیلم قبلی کوریسماکی « لوآور» را با «دیگر سوی امید» مقایسه کنیم و جلوه هایی از رهایی کاراکترها و نسبت دوربین با آنها را شاهد باشیم.

«دیگر سوی امید» از پیوند دو خط داستانی ساخته شده است و کوریسماکی کوشیده ظرفیت های این دو خط را در بیان سینمایی خود با ظرافت به یکدیگر پیوند بزند. خط داستانی نخست همچنان که اشاره شد معطوف به «خالد» ، مهاجر بی پناه سوری است که خواهرش را گم کرده و در نهایت و پس از پیدا کردن او در حالی که زخمی و مجروح کنار ساحل افتاده است بر آینده  نامعلوم خویش لبخند می زند؛ این همان محوری است که از طریق اش وجوهِ واقع گرایانه و تلخی بی پناهی آدم های منطقه ی خاورمیانه در فضای اثر نشت کرده و از طریقِ نشان دادن پناهجویان در مراکز نگهداری، توصیف و روایت خالد از بمباران خانه و مرگ عزیزانش و همچنین صحنه های مربوط به دیپورت کردن، درگیری نژادپرست ها با او و… در طول فیلم دنبال می شود.

اما خط داستانی دوم که در فضای آشنای فیلم های پیشینِ کوریسماکی توسعه پیدا می کند مربوط به مردی است که زنِ الکلی اش را رها کرده، شغل اش را عوض می کند و با راه انداختن یک رستوران می کوشد شمایلِ تازه ای به زندگی اش ببخشد. او در این میان بر زندگی آدم های دیگر تاثیر می گذارد و در نهایت زندگی خودش نیز دچار تحولی درونی می شود. بازگشت به همسرش در انتهای فیلم، پایان بخش روندی دیگر از زندگی معناباخته ی آدم های فیلم های کوریسماکی است. روندی که در «مرد بدون گذشته» ، «دختر کارخانه ی کبریت سازی» ، «روشنایی ها در گرگ و میش» و …. دیگر فیلم های کوریسماکی نیز شاهد آن بوده ایم.

نقطه ی تلاقی این دو خط داستانی یعنی جایی که خالد مشتی بر بینی صاحب رستوران می کوبد و در عوض صاحب رستوران به او کار، غذا، جای خواب و امدادی فداکارانه برای یافتن خواهرش می دهد، همان جایی است که کوریسماکی کوشیده داستان تلخِ خالد را از دالان معجزه آسای روایت سینمایی خود عبور دهد و واکنشی روشن نسبت به موضوع پناهجویان داشته باشد. این امر می تواند بیانگر تحولی ظریف در سینمای کوریسماکی باشد. خط داستانی دوم فیلم به تنهایی همه ی امکانات لازم برای رسیدن به یک روایت و فضای کورسیماکی وار را داشته است  اما کوریسماکی سعی می کند با همان ریتم آرام خود خرق عادت بکند. آدم های واخورده با صورت هایی سرد و بی احساس که کنش هایشان می تواند ما را به خنده بیاندازد و سویه ای فنلاندی وار از زندگی را بازتاب دهد در این فیلم برای کارگردان کافی نبوده اند تا او قصه شان را بازگو کند. به طور مثال به یاد بیاورید سکانس های مربوط به قمار بازی «ویکشتروم» تا صبح ، قول دروغین صاحب قبلی رستوران بابت پرداخت حقوق معوقه ی کارکنان و فرارش به سمت فرودگاه ، نحوه ی تقاضای اضافه حقوق کارکنان رستوران و در نقطه ی اوج  آن ماجرای مضحک تغییر کاربری به یک رستوران ژاپنی و وضعیت خنده دار درست کردن سووشی  ها با آن حجم از واساوی!!! و استفاده از ماهی های شور  و حتی حضور ناگهانی و اتوبوسی توریست های ژاپنی در رستوران و… همه و همه مولفه هایی آشنا از سینمای کوریسماکی است و طراحی چند موقعیت یا ماجرای مربوط به کارکنان رستوران به خوبی می توانست کوریسماکی را در حاشیه ی امن سبک فیلم سازی اش قرار دهد، اما او به این عناصر اکتفا نکرده است تا بتواند مسئولیت اجتماعی و روشنفکرانه ی خود به عنوان یک فیلم ساز صاحب سبک را نیز به جا بیاورد.

کوریسماکی  در « دیگر سوی امید» ضمن حفظ علاقه مندی سینمایی خود به سمتی دیگر گرایش یافته است. او به سوی گزارش دردناک کشتار و مرگِ اعضای خانواده ی خالد رفته است که رو به دوربین و چشم در چشم مخاطب نقل شده و آنها را به چالش می کشد. به سراغ مزدک، پناهجوی عراقی رفته و توصیه اش به خالد که در اینجا باید یاد بگیری کی خودت را خوشحال نشان دهی و کی ناراحت تا تو را به عنوان یک مهاجر قبول کنند و کار ات راه بیفتد! به سراغ چالش نژاد پرست هایی رفته که حتی به درستی نمی توانند کیش و آیین قربانی شان را تشخیص دهند و با کاپشن های چرم سیاه و چاقوی آخته شان به دلیل آنکه خالد را یهودی!!! می دانند اقدام به قتل اش می کنند. کوریسماکی این دو جهان را ، جهان قصه های آشنایش را با جهان واقعیت های تلخ مهاجران خاورمیانه ای پیوند زده است و به فیلمی دست یافته که مسئولانه و در عینحال در مرز بین خوشبینی و واقع گرایی، مسئولیت اخلاقی و اجتماعی شهروندان اروپایی را به آنها یادآوری می کند. گیریم که در این فیلم هم  یک پوکر باز پیر «ویکشتروم» همان نقش نجات بخشی را بازی کند که شخصیت مارسل مارکس ، واکسی درونگرای فیلم «لوآور» برای نجات پسر ایفا می کرد اما در اینجا دیگر خبری از آن امیدواری کاریکاتورگونه نیست. در اینجا فیلم ساز نمی تواند عصبانیت اش را از وضع موجود پنهان کند و پیکر زخمی خالد که به اجبار محل خواب اش را ترک کرده و کنار ساحل افتاده و خواهرش که معلوم نیست درخواست پناهندگی اش در اداره ی پلیس پذیرفته می شود را در آخرین پلان های قیلم به ما نشان می دهد تا پیرامون سوی دیگر امید از ما – مخاطبان و هرکسی که به عنوان یک انسان مسئولیتی برای خود در این زمینه قائل است-  سوال بپرسد.

«دیگر سوی امید» فیلمی «کن لوچ» وار  و تا حدودی «ژان پیر و لوک داردن» وار از کوریسماکی است. انگار بخواهیم حساسیت های اجتماعی و انسانی این فیلم سازان را از دالان ذهنی و زیبایی شناسانه ی کوریسماکی عبور دهیم و فیلمی بسازیم که به یکی از دغدغه های مهم انسان امروز می پردازد.

منتظر می نشینیم تا ببینیم  کوریسماکی چگونه و با چه لحن و فضایی آخرین نسخه از این سه گانه را خواهد ساخت.

پیشتر در «درامانقد» در قالب «فیلم هفته» دو مطلب درباره «دیگر سوی امید» منتشر شده بود که یکی شامل معرفی فیلم و خلاصه ای از نظر منتقدان  بود و دیگری حرف های آکی کوریسماکی درباره این فیلم و دنیای آثارش.