نگاهی به فیلم «دولتوف» ساخته الکسی گرمن جونیور محصول روسیه،لهستان و صربستان

درامانقد-سینما: فیلم «دولتوف» ساخته الکسی گرمن جونیور یکی از آثار دیدنی سی و ششمین جشنواره جهانی فیلم فجر است که به زندگی سرگئی دولتوف نویسنده برجسته روسی در دوران محدودیت های شوروی در دهه 1970 می پردازد و پیشنهاد می کنم در فرصت باقی مانده تماشای آن را از دست ندهید.

سرگئی دولتوف در ابتدای فیلم می گوید “ما که از اعضای کانون نویسندگان نبودیم، وجود نداشتیم اما من از این وجود نداشتن خسته شدم” و کل فیلم که شش روز از زندگی او را در برمی گیرد، تلاش های طاقت فرسا و تقلاهای بیهوده او برای ابراز وجود است. برای اینکه بتواند بالاخره نوشته ای از خودش را به چاپ برساند و از سایه بیرون بیاید و دیده شود اما نمی تواند و حال و هوای ابری و مه آلود شهر لنینگراد که تمام تصاویر فیلم را در هاله ای محو و ناواضح فرو برده است، وضعیت او را به عنوان نویسنده ای ناشناس بازنمایی می کند که همواره نادیده گرفته می شود و انگار حضور ندارد و کسی او را نمی بیند. ما می دانیم که دولتوف تا زمانی که زنده بود، همچنان گمنام ماند و تازه بعد از مرگش شناخته شد و مورد تحسین و ستایش قرار گرفت و لابد اگر خودش می دانست، او نیز همچون دوستش خودش را زیر ماشین پرت می کرد تا زودتر بمیرد. همان دوست نقاشش که چند دقیقه قبل از مرگش به شوخی به او گفت که یکی از نقاشی هایش را نزد خود نگه دارد، شاید بیست سال بعد باارزش شود و پیش بینی طعنه آمیزش نه فقط درباره نقاشی های خود، بلکه درباره نوشته های دولتوف نیز محقق می شود و بالأخره نویسنده مهجور، نامی پرآوازه می یابد، هرچند نامش هرگز به گوش خودش نمی رسد.

ظاهرا ما فقط شش روز از زندگی دولتوف را می بینیم و به قول خودش با “هفته ای پر از خوشی های اندک و اندوه های بزرگ” مواجه می شویم اما در دل همین زمان کوتاه انگار تمام عمر را با او سپری می کنیم که چطور از هشت سالگی اش آرزو داشته نویسنده شود و همه زندگی اش را وقف رسیدن به آن کرده است. در واقع فیلمساز همه اتفاقات و مسائل پیرامون دولتوف را تحت تأثیر نوشتن او قرار می دهد و به هر لحظه ای از روابط شخصی یا مناسبات اجتماعی اش که سرک می کشد، به دنبال این است تا چالش های پیش روی او را به عنوان نویسنده ای ترسیم کند که با وجود شور مهارناشدنی اش به نوشتن، نمی تواند بنویسد. انگار همه آن فشارها، محدودیت ها و ناکامی هایی که او را در بر گرفته اند، نمی گذارند کلماتش پا به عرصه وجود بگذارند. آنجا که دولتوف نشسته و به دیوار تکیه داده است و هر چه می کوشد بلند شود، نمی تواند و حتی با کمک همسر سابقش نیز توان برخاستن ندارد، می توانیم حس فلج شدگی و استیصال و خمودگی او را به وضوح ببینیم  که چطور اختگی تحمیل شده از سوی دولت شوروی او را از پای درآورده است. نه فقط او را که همه دوستان شاعر و نویسنده و روشنفکرش را و فیلم با گذر بر سرنوشت تراژیک هر یک از آن ها، ما را به فرجام تلخ دولتوف ارجاع می دهد. دولتوف می ایستد و نگاه می کند که یکی از دوستانش در دفتر روزنامه از سر ناامیدی رگ دستش را می زند و خودکشی می کند، دیگری بخاطر کار در بازار سیاه دستگیر می شود و موقع فرار خودش را زیر ماشین پرت می کند و نفر بعدی مورد تعقیب و مجاکمه قرار می گیرد و چطور او می تواند از کابوس دائمی اش فرار کند که خود را در زندان صحرایی با سری تراشیده در کنار زندانیان و نگهبانان در حال تبعیدی تمام ناشدنی می بیند.

از این جهت فیلم فقط درباره دولتوف  و شش روز از زندگی دشوار و اندوهبارش نیست. بلکه ترسیم یک دوران تلخ و نفرین شده در تاریخ روسیه است که سختی ها و مصائب نویسندگان و هنرمندان در مواجهه با سرکوب و خفقان را می نمایاند و به همین دلیل به اثری فراتر از یک زندگی نامه ارتقا می یابد و می تواند شامل همه صاحبان فکر و قلم و هنری شود که در جهان از سوی سران قدرت تحت فشار قرار گرفتند و برای زنده نگه داشتن ادبیات و هنر تن به مبارزه ای جانکاه دادند. آن بچه های مرده بجا مانده از  محاصره لنینگراد در جنگ که در تونل مترو پیدا می کنند، می تواند ما به ازای دولاتوف و دوستانش باشد که حالا در ثبات و امنیت ظاهری پس از جنگ در حال جان کندن هستند و گویی این مرگ تدریجی تمامی ندارد. مثل تمام پلان سکانس های طولانی که دولتوف را در حال پرسه زدن به گونه ای به تصویر می کشد که انگار در کابوس بی پایان شبانه اش دست و پا می زند و نمی تواند از آن خلاص شود. آنجا که دولتوف در میان انبوه کاغذهای باطله ایستاده است که نوشته های او و دوستانش به حساب می آید که دور انداخته اند و یکی یکی اسم های نویسندگان را از روی ورق های پراکنده می خواند و بعد به خوشد می رسد، انگار در حال خواندن نام های خود و دوستانش بر سنگ گورهای زیر پایش است که همچون مرده ها فراموش شده اند.

ملاقات مطایبه آمیز دولتوف با گوگول و داستایوفسکی و تولستوی که گویی از اعماق تاریخ برخاسته اند و مجبور شده اند در یک فیلم تبلیغاتی نقش بازی کنند، به شکلی کنایی و طعنه آمیز وضعیت ناگوار دولتوف ناشناس را به سرنوشت تراژیک همه نویسندگان مشهور و مهم تاریخ ادبیات پیوند می زند و به ناکامی ها و سرخوردگی های فردی او جنبه ای فراگیر می بخشد. شخصیت شوخ و سرزنده دولتوف با بازی بی نظیر دانیلا کوزلوفسکی در تضاد با سرگذشت تلخ و تیره روز او قرار دارد و نحوه مواجهه او با سانسورها و موانعی که او را می آزارد، چنان با مزاح و شوخی آمیخته است که انگار همه تهدیدها و فشارها را به سخره گرفته است و همین لحن شوخ و شنگ فیلم نسبت به موضوعی تراژیک و دردناک این حس را به وجود می آورد که فیلمساز در حال ریشخند و تمسخر تمام محدودیت هایی است که قدرتمندان و سیاسیت مداران در طول تاریخ برای هنرمندان به وجود آورده اند. مخصوصا در صحنه پایانی که دولتوف را موقع مهاجرت می بینیم که بازیگوشانه روی سقف ماشین می نشیند و می گوید که “ما وجود داریم” و با چنین رفتنی توأم با مسخره بازی پشت پا می زند به قوانین دست و پاگیر و مزاحم جامعه پیرامونش و نشان می دهد که هیچ هنرمندی را نمی توان متوقف کرد و او راهش را خواهد گشود. درست وقتی که در فیلم این جملات نقش می بنند که او بعد از مرگش به عنوان یکی از بزرگترین نویسندگان قرن بیستم شناخته شد اما خودش هرگز نفهمید”، او را می بینیم که در گوشه ای از مهمانی شلوغی نشسته و در خود فرو رفته است و صدای زنی از خارج از قاب می گیود که “سرگئی! لبخند بزن” و دولتوف با چهره ای مغموم لبخند می زند. لابد به سرنوشت غریب خود…