نگاهی به فیلم «برگ جان» ساخته ابراهیم مختاری


درامانقد-تئاتر
: فیلمی تغزلی که انتهای آن گواهی بر ابتدای آن بود. گویی سراسر فیلم غزلی است که تمامی قافیه های آن یکدست و یک رای هستند. در ابتدای فیلم، کشاورزی پاک سیرت و پاک سرشت از اینکه گرد و غبار پای حیوانش به زمین فرد دیگری وارد شود و او راضی نباشد احساس گناه می کند. در انتهای فیلم، او از اینکه بخواهد نهال جوانی را که به تازگی کاشته از زمین برکند باز هم احساس گناه می کند. همین حس گناه او نه نشان از ایمان بالای اوست نه نشان از خداترسی او؛ بلکه او در جهانی تنفس می کند که خالق آن طبیعت را همچون امانتی برای او گذاشته و او در این سرا، زندگی را بر پایه احترام به طبیعت بنا کرده است.
طبیعت برای او جهانی مملو از کشف و رازی است که حکمتی در آن نهفته است. تمام حکمت در «برگ جان» حکایت از خاطره ازلی دارد که انسان در آن، جهان خود را خود باید معنا کند. لذا همه چیز گواهی بر آن خاطره ازلی است. خاطره ای که انسانها سرخوش و مست بودند. از طبیعت بهره می گرفتند و نسبت به آن احترام می گذاشتند. برای آنها فضای طبیعت چیزی جدای از هستی و ذات آنها نبود. گویی هیچ فاصله ای بین انسان و طبیعت نیست. در طبیعت نظمی جریان داشت که نظام عالم بر اساس آن حرکت می کرد.
کانون محوری «برگ جان» را می توان در سه روایت اصلی فیلم جست و جو کرد: ساخت مستندی درباره زعفران، مردی که به سرطان مبتلا شده و احتمال مرگ اوست، کشاورزی که سر در گریبان زندگی بی پیرایه خود دارد. این سه روایت در جای جای فیلم در هم تنیده می شوند تا کانون فیلم را بر ملا سازند. کانونی که پیچیده نیست و تضمینی بر تداوم این جهان است. چرا که برای آنها این جهان عاری از هر گونه پیچیدگی است.
لذا «برگ جان» بیش از آنکه آشکار کننده زندگی و لایه های سنتی مردمی باشد که شغل آنها کاشت و برداشت زعفران است بیشتر بر محور اخلاقی تمرکز دارد. که اخلاق می تواند هدفی غایی برای هر انسانی در نسبت با خود و طبیعت بجوید. اما باید در نظر داشت که «برگ جان» نه پیام نصیحت گونه دارد و نه می خواهد مخاطب را با شعارهای دم دستی سرگرم کند. او می خواهد اتمسفر متصلب ذهن مخاطب را با زیبایی های طبیعت بشکند تا امید را در جان او جای دهد.
شاید دلهره ای که مخاطب از بیماری صعب العلاج کارگردان به دست آورده با رفتار سرد مرد کشاورز در تعارض قرار گیرد اما تماشاگر به خوبی در می یابد که جهان او جهان تهی و بی معنایی نیست. او در جهانی زندگی می کند که زیبایی های آن چیرگی جدی بر تمامی مصائب دارد. مصائبی که گذراست و توقفی در آن وجود ندارد. تماشاگر به خوبی می فهمد که کندن درخت انار به همان اندازه درد آور است که پلاسیده شدن برگهای زعفران وقتی دل پیرمرد کشاورز را به درد می آورد. دردی جانکاه که پس از کندن درخت انار از روی اجبار و استیصال حتی جرات ندارد خود را از زیر درختی که همچون صلیب بر دوش می کشد نشان دهد. او زیر درخت بریده شده چنان خود را پنهان کرده که گویی گناهی نابخشودنی و یا خسرانی بر جهان وارد کرده، سرافکنده باید قدم بر قدم بگذارد.
«برگ جان» در پی یافتن گنجی است. گنجی ناب که در هر سرزمینی یافت نمی شود. گنجی که مملو از عشق، هویت و طبیعت است. گویی «برگ جان» همچون ظرف سفالی است که جهانی در خود پنهان کرده که تمامی آنچه دیدنی است و نادیدنی را می توان در آن جست. عشق و هویت و طبیعت بر جای می ماند و انسان می رود. خانه ای که روزی ساکنان آن رهایش کردند و رفتند باز هم می توان دوباره بنا کرد اما جان درختی را که از او بگیریم دیگر دوباره باز نمی گردد.
درخت محکوم به مرگ و فنا نیست چرا که او نمادی از تحقق رستگاری است. نمادی که در سراسر فیلم جریان دارد و ما را با گونه های مختلف آن رو به رو می کند. برای درک و کارکرد معنای زندگی و تقابل آن با مرگ نیاز به اضطراب نیست. اضطرابی که در فیلم راه نیافته و تمامی فضای آن را طبیعت زیبا با تمامی سالخوردگی و رهایی از هیچ انگاری آشکار ساخته است. همراه شدن با چنین وضعیتی را «برگ جان» در همسویی با طبیعت دیده است. گویی طبیعت بهانه ای است برای رهایی از بحرانی که انسان خود ساخته اما باید حجاب تن را کنار زند تا صدای زمین و آسمان را به خوبی بشنود. همانجا که پیرمرد کشاورز، صدای رویش زعفران را از دل زمین می شنود.