نگاهی به فیلم «واندر ویل» ساخته وودی آلن

درامانقد-سینما: فیلم «واندر ویل» طرح داستانی ساده و ابتدایی دارد و مثل آثار دیگر وودی آلن درباره روابط زن و مرد است، همان داستان آشنای عشق و خیانت و وصل و جدایی که بارها در فیلم هایش دیده ایم و باید تکراری و کهنه به نظر برسد اما همچنان تازه و جذاب می نماید. زیرا وودی آلن هر بار از دل همین داستان های ساده و قدیمی شخصیت پیچیده و عمیق و متفاوتی را خلق می کند که با وجود شباهت ها و قرابت ها و پیوندهایش با کاراکترهای دیگر وودی آلنی به ما این فرصت را می دهد که انسان و روابطش را از منظرهای مختلف بنگریم. در مواجهه با آثار وودی آلن با یک قصه واحد و مشترک روبرو هستیم که تنها چیزی که در الگوی ثابت و همیشگی اش تغییر می کند، ویژگی های متمایز هر شخصیت است که در ما احساسات متفاوتی نسبت به داستان تکراری برمی انگیزد. انگار وودی آلن به ما می گوید که می دانم این قصه را قبلا برایتان تعریف کرده ام اما این بار قصه درباره سرگذشت جینی است و قصه نویی از وودی آلن شروع می شود: زنی در آستانه میانسالی که به آرزوی دیرینه اش نرسیده است و خود را در مواجهه با زوال زیبایی و جوانی و شادابی و امید و آینده اش می بیند و می کوشد تا با دل بستن به مردی نمایشنامه نویس از  حاشیه به مرکز زندگی حرکت کند و همچون یک ستاره در صحنه بدرخشد اما با پیدا شدن سر و کله دختر شوهرش که بتدریج به رقیب او نزد همسر و معشوقش بطور توأمان درمی آید، حس نومیدی و سرخوردگی اش بیشتر می شود و روزمرگی کسالت بار و فرساینده پیرامونش وحشیانه تر او را در بر می گیرد.

با تماشای فیلم از خود می پرسیم وودی آلن در سن هشتاد و دو سالگی چطور می تواند از دل چنین داستان ساده، تکراری و قابل انتظاری، شخصیتی پیچیده، متناقض و جذاب همچون جینی با بازی درخشان کیت وینسلت را بیافریند که گویی از وسط نمایشنامه های تنسی ویلیامز سر برآورده است. با همان احساس گناه، جاه طلبی، آسیب پذیری، رویاپردازی و تک افتادگی که برای آن زندگی فلاکت بار و ملال آور زیادی رمانتیک به نظر می رسد. تصویری دقیق و عمیق از دغدغه ها، امیال، احساسات و نیازهای یک زن میانسال که روزگار او را به سوی پیری، درماندگی و زوال می برد اما درونش بشری مهارناشدنی برای رسیدن به رویاهای دست نیافتنی اش فوران می کند و از دل کشاکش ها و تلاطم های روحی اش می کوشد تقدیر تراژیک محتومش را به تأخیر بیندازد اما خودویرانگری بیشتری را به دنبال دارد. اساسا مسأله جینی عشق به میکی نیست که او را به سمت خیانت به هامپتی می کشاند. او در کنار هامپتی با عیب و نقص های عادی مردانه اش، خود را نازل و حقیر و پیش پاافتاده می بیند و وقتی در کنار میکی به عنوان یک هنرمند و روشنفکر قرار می گیرد، از آن قالب تحقیرآمیزی که به عنوان یک پیشخدمت در زندگی مشترک به آن تن داده است، خارج می شود و احساس می کند که به زنی در جایگاه یک بازیگر ارتقا یافته است.

وودی آلن از طریق وضعیت ظاهری جینی این تفاوت را به خوبی نشان می دهد. ما می بینیم که هرگاه در کنار میکی قرار می گیرد و با او درباره علائق و آرزوهایش در زمینه نمایش و بازیگری حرف می زند، زنی زیبا و جوان و پرشور به نظر می رسد و همین که به زندگی معمولی اش با هامپتی بازمی گردد، به زنی درمانده، خسته، عصبی و رنجور تغییر حالت می دهد. در واقع عشق او به میکی در راستای گریز از روزمرگی، بطالت و فرسودگی تحمل ناپذیری است که به او تحمیل می شود و او در مجاورت با میکیِ نویسنده این فرصت را می یابد که در رویاهایش پرسه بزند و خیالپردازی کند و خود را در همان شمایل آرمانی دست نیافتنی اش بیبند.

وودی آلن با رنگ و نور درخشانی که به فیلمش بخشیده و بارها تلألو آن را لابلای موهای جینی و صورت زیبای او می بینیم، جهان تابناک و پرنوری را پیش رویمان می سازد که انگار حال و هوای ذهنی زن را می نمایاند که مدام در خیالات و رویاهایش غوطه ور است اما در واقعیت از آن سهمی ندارد. مثل همان شهربازی رنگارنگ و شاد و هیجان انگیز که جینی از آن فقط اتاقک متروکی را به دست آورده که قبلا صحنه اجرا بوده است. در واقع آن نورها هیچ ربطی به واقعیت پیرامون جینی ندارد و حسی از صحنه نمایش بودن را به عرصه زندگی او می بخشد. خودش به میگی می گوید که “من یک پیشخدمت نیستم و فقط دارم نقش آن را بازی می کنم” و گویی ناکامی و سرخوردگی اش از اجرا در تئاتر به عنوان یک بازیگر را با بدل ساختن زندگی اش به یک فرایند نمایشی جبران می کند.

اسلاوی ژیژک معتقد است که اگر چیزی بیش از حد وحشت زا و یا خشن باشد که نظام واقعیت ما را درهم بکوبد، ما چاره ای نداریم جز اینکه آن را به داستان تبدیل کنیم. این همان کاری است که جینی در مواجهه با واقعیتهای دردناک و آزاردهنده زندگیش به آن روی می آورد و به گونه ای رفتار می کند که انگار واقعیت وجودی اش یک ستاره موفق و مشهور است و الان به ناچار نقش یک زن شکست خورده و پریشان و ناکام را بازی می کند. بنابراین هر جایی که جینی در خیالاتش به سر می برد و خود را در حال و هوای رویایی روزهای بازیگری اش می بیند، نورهای جادویی و سحرانگیز بر او می تابند و حسی از شکوه و عظمت صحنه نمایش را به فضای دربرگیرنده جینی می بخشند و به محض اینکه در زندگی عادی و هرروزه اش قرار می گیرد و درگیر مشکلات و مسائل پیش پاافتاده می شود، رنگ و نور فیلم عادی می شود. در واقع وودی آلن به واسطه تغییر و تبدیل رنگ و نور صحنه ها به خوبی دمدمی مزاج بودن و سرگردانی جینی میان واقعیت و خیال را بازمی نمایاند.

اوج این رویکرد بازی با تغییر رنگ و نور و لباس را می توان در صحنه پایانی فیلم دید که جینی با آن لباس مجلل و جواهرات پر زرق و برق اما کهنه و بدلی انگار بالاخره نقش رویایی اش را اجرا می کند. فضای بسته خانه و غرق در دود سیگار و طیف نوری زرد و قرمز نیز کاملا صحنه نمایش را تداعی می کند و این حس را به وجود می آورد که بالاخره جینی موفق می شود آن محل اجرای متروک در شهربازی را که به خانه شان تبدیل کرده بودند، به ماهیت واقعی اش بازگرداند و خود را از زیر سایه پیشخدمتی در خانه و محل کارش بیرون بکشد و همان هویت ویرجینا دلورن را که اسم هنری اش بوده است، احیا کند و نقش باشکوهی را که از میکی خواسته بود در نمایشش برایش بنویسد، پیش روی او بازی کند. بعد با رفتن میکی که قبلا زن را به رویاهایش می برد و حالا به جزئی از همان واقعیت زمخت و عذاب آور تبدیل شده است، رنگ و نور خاص خانه نیز آرام آرام تغییر می کند و معمولی می شود و با آمدن هامپتی همه چیز به روال سابق برمی گردد و جینی با همان ظاهر سیندرلاوارش که حالا جادویش باطل شده است، به شستن لباس کار و پیشخدمتی اش فکر می کند. جینی در صحنه پایانی هرچند به بلانش در «اتوبوسی به نام هوس» و نورما در «سانست بولوار» پیوند می خورد اما فرجام شوم آن ها را نمی یابد و دچار جنون و فروپاشی روحی آن ها نمی شود و دقیقا همان راهی را در پیش می گیرد که دوستش در میانه فیلم به او توصیه می کند که اگر داستانش با میکی به خوبی پیش نرفت، به آن روی بیاورد: واقع گرایی! جینی نیز صحنه باشکوه و سحرانگیز نمایش در خیالاتش را ترک می کند و به خانه کوچک و دلگیر واقعی اش بازمی گردد و به ادامه مسیر غم انگیز و نومیدانه اش ادامه می دهد و به نظرم چنین فرجامی بسیار تراژیک تر از پایان راه بلانش و نورماست. انگار او محکوم است که تا آخر عمرش نقشی را بازی کند که دوستش ندارد و از آن می گریزد و از بس به آن تن داده و تسلیمش شده، حالا به پرسونای ابدی او بدل شده است و دیگر از آن خلاصی ندارد.