نگاهی به فیلم «دخترعمویم ریچل» ساخته راجر میشل

درامانقد-سینما: فیلم «دخترعمویم ریچل» بر اساس کتابی از دافنه موریه ساخته شده است. همان نویسنده ای که  بیش از هر چیزی بخاطر فیلم «ربه کا» ساخته آلفرد هیچکاک بر اساس رمانی از او می شناسیم. ریچل هم قرار است همچون ربه کا زنی مرموز و مرگبار به نظر برسد و فیلم پیرامون رابطه سرشار از ابهام و تردید او با مرد داستان شکل بگیرد. در «ربه کا» قصه را جون فونتین در قالب دخترک بی دست و پا و خجولی می گفت که قرار بود جای بانوی مرده مندرلی را بگیرد اما تحت تأثیر جذبه سحرانگیز او به کالبدی بی اراده تبدیل شد که روح افسونگر ربه کا او را به سمت تباهی زندگی عاشقانه اش می کشید. اینجا هم داستان ریچل را از زبان کسی می شنویم که با دیدن او مسحور و شیفته اش می شود و زیر نفوذش قرار می گیرد و همه زندگیش را به او تفویض می کند و تا مرز نابودی خود پیش می رود. فیلیپ برایمان می گوید که پسرعموی ثروتمندش که او را بزرگ کرده، برای درمان بیماری اش به ایتالیا می رود و در آنجا دلبسته دختر عمویشان ریچل می شود. از همان ابتدا از خلال نامه های امبروس به فیلیپ شخصیتی دوگانه از ریچل در ذهن نقش می بندد که از زنی مهربان و عاشق پیشه به زنی خیانتکار و قاتل تغییر ماهیت می دهد و وقتی فیلیپ با مرگ مشکوک پسرعمویش روبرو می شود، یقین می کند که همه چیز زیر سر ریچل است و از او تصویر زنی شیطانی و نفرین شده برای خود و ما می سازد.

ریچل تا پیش از اینکه قدم در عمارت بگذارد، در هاله ای از رمز و راز پوشیده شده است و کنجکاوی ما را نسبت به ماهیت واقعی اش برمی انگیزد. وقتی فیلیپ دیروقت به خانه بازمی گردد و با شمعی در دست از راه پله ها بالا می رود و با حالتی سرشار از اضطراب و هراس و اشتیاق به اتاق ریچل وارد می شود تا برای نخستین بار او را ببیند، ما هم با حرکات لرزان قدم ها و دستهایش همراه هستیم و قلبمان تندتر می زند. زن در جامه ای سیاه رو به پنجره ایستاده است و با ورود فیلیپ به سوی ما می چرخد و به محض اینکه ما او را می بینیم و عنصر نامرئی و خارج از قاب برایمان جلوه واقعی می گیرد، زنی عادی و معمولی به نظر می رسد. بعد از آن بارها پسر با شگفت زدگی و تحسین او را نگاه می کند اما وقتی از زاویه دید او زن را می بینیم، چیزی باشکوه و دسترسی ناپذیر برای این حس ستایش در نگاه فیلیپ نمی بینیم. هرچقدر فیلیپ بیشتر مجذوب ریچل می شود و خود را در دام او می افکند و در برابر او تسلیم و مطیع رفتار می کند، همراهی ما با او کمتر می شود و نمی توانیم در جریان افسون شدگی پسر جوان نسبت به ریچل مشارکت کنیم.

ریچل فاقد آن اغواگری و رازآلودی و پیچیدگی است که بتواند فیلیپ و همه آدم های اطرافش را تحت تأثیر خود قرار دهد. او هیچ ویژگی متفاوت تر و خاص تری نسبت به دختری که تا قبل از آمدن ریچل مورد علاقه فیلیپ است، ندارد. پیش از اینکه سر و کله ریچل پیدا شود، دوست دکترش او را برای فیلیپ به عنوان زنی قوی و بااراده توصیف می کند اما آنچه از او می بینیم، زنی آسیب پذیر و شکننده است که از راه اشک ریختن و حرف زدن درباره تنهایی و بی پناهی خود توجه فیلیپ را جلب می کند و مدام از موضع ضعف و انفعال با او روبرو می شود و در تمام مدت رابطه شان هیچ رفتار اروتیک و اغواگرانه یا کنشی از سر هوش و جسارت بروز نمی دهد که ما به فیلیپ حق بدهیم این چنین در برابر او از خودبیخود شود که بطور کل ماجرای مرگ مشکوک پسرعمویش و انتقام گرفتن از ریچل را از یاد ببرد و همه اموالش را به او واگذارد. در واقع آن حس طلسم شدگی دخترک در برابر ربه کا در اینجا به نوعی فریب خوردگی پسر مقابل ریچل تقلیل یافته است. گویی فیلیپ می خواهد فقدان و کمبود مادرش را در رابطه با زنی بزرگتر از خود جبران کند. مثلا در همان اولین برخوردش وقتی موقع خوردن بیسکوئیت دستش کره ای می شود، ریچل به او می گوید که دستهایش را لیس بزند و فیلیپ همچون پسربچه ای سر به راه و حرف گوش کن این کار را انجام می دهد. اما رابطه آن دو هر چه جلوتر می شود، می بینیم که ریچل حتی در جایگاه مادر سلطه گر نیز فاقد آن اقتدار و قدرت نفوذناپذیری است که بتواند فیلیپ را به تمامی تحت تسلط خود درآورد و او را به اطاعت و تسلیم پذیری از خود وادارد و از او عاملی در جهت اجرای خواسته های خود سوءاستفاده کند.

اینجاست که تفاوت هیچکاک با فیلمساز معلوم می شود که چطور در «ربه کا» فضای موهوم و مالیخولیایی و مسحورکننده ای را پیرامون عمارت مندرلی و بانوی مرموزش به واسطه حرکات و زوایای دوربین، نورپردازی ها، میزانسن ها، تأکید بر اشیاء و وسایل خانه و بازی با درها و اتاق ها خلق می کند و ما نیز همچون دخترک تازه وارد احساس می کنیم آنچه را در اطرافمان می بینیم، در فضای خلسه آور و هیپنوتیزم کننده خواب می گذرد. یا کافیست که روند مسموم کردن اینگرید برگمن در «بدنام» را که فقط از طریق تأکید بر لیوان شیر و فلو و فوکوس شدن های آن از زاویه دید برگمن شکل مخوف و هراسناکی می یابد، با جریان درست کردن معجون های خانگی ریچل و القای خطر مسموم شدن فیلیپ در این فیلم مقایسه کنیم تا دریابیم که چطور هیچکاک می تواند هر چیز معمولی را واجد حالات درونی و کیفیت بصری وهم آلود و هراس انگیزی کند. درست است که داستان ریچل به اندازه «ربه کا» که از حضور مرموز و سایه وار شبج یک زن مرده نیرو می گیرد، ما را به تسخیر شخصیت درنمی آورد اما آنچه بیش از قصه از قدرت فیلم می کاهد، این است که راجر میشل در جایگاه فیلمساز از امکانات و ظرفیت های بصری که در اختیار دارد، در جهت افزایش رمز و راز و سحر و جادوی داستانش بهره نمی برد و جنبه معمایی داستانش را با خلق فضای کابوس وار و هذیان گونه افزایش نمی دهد و همه چیز را ساده و عادی برگزار می کند. مهم ترین دستاورد فیلم این است که ما را برای ارضای کامل احساساتی که خودش فقط آنها را برانگیخته ولی نتوانسته است پاسخ مناسبی به آنها بدهد، به تماشای دوباره فیلمهای هیچکاک می کشاند و ما ترجیه می دهیم همراه با خوابگردی های دیوانه وار اسکاتی در «سرگیجه» مجذوب مادلین دست نیافتنی شویم و با کمال میل به او اجازه دهیم تا ما را به تسخیر خود درآورد.

فیلم درصدد این است که ماجرای چگونگی اغفال امبروس و مرگ او را که ما ندیده ایم، به واسطه تکرار همان رابطه میان ریچل و فیلیپ بازسازی کند. از همان ابتدا که ریچل فیلیپ را می بیند و فنجان در دستش می لرزد و می گوید که چقدر فیلیپ به امبروس شباهت دارد، فیلم فیلیپ را به همزادی برای امبروس تبدیل می کند و میان آن دو همانندی برقرار می سازد. بعدها تمام حالاتی را که دکتر برای فیلیپ درباره نشانه های بیماری امبروس توصیف می کند، در رفتارهای فیلیپ می بینیم و این تعلیق را برایمان به وجود می آورد که او نیز قرار است به سرنوشت شوم و تلخ پسرعمویش دچار شود و شیفتگی بیمارگونه اش به ریچل او را هم نابود کند. فیلم هیچگاه درباره ریچل دست به روشنگری نمی زند و کل داستان را در عدم قطعیت و ابهام نسبت به او نگه می دارد و تا انتها معلوم نمی شود آیا با زن شرور و خطرناکی روبرو هستیم یا با زن تنها و عاشق پیشه ای. هر سرنخ و کدی که می تواند یکی از این دو گمان و تصور را شدت بیشتری ببخشد، با پیدا شدن دلیل و نشانه دیگری نفی می شود و فیلم ما را در وضعیت معلق و ناپایدار و مردد در زمینه قضاوت درباره ریچل نگه می دارد و معمای او را حل ناشده و ناگشوده باقی می گذارد. فیلم هرچند نمی تواند شخصیت قدرتمند و اغواگرانه و نفوذناپذیری از ریچل برایمان بسازد و فضای وهمناک و سحرانگیزی پیرامونش خلق کند و ما را عمیقا تحت تأثیر رمز و راز و پیچیدگی او قرار دهد اما پایان تأثیرگذاری دارد. ریچل دیگر در آن عمارت حضور ندارد و همه چیز به حالت اولیه خود بازگشته و فیلیپ ثروت از دست رفته اش را دوباره تصاحب کرده است اما او را می بینیم که در میانه زندگی آرام و خوش خود نمی تواند از فکر ریچل بیرون بیاید و هنوز در کلنجاری سخت با خویش است تا بفهمد که ریچل واقعا که بود؟ سردردهای مداوم و مشکوک فیلیپ که هم می تواند نتیجه معجون های مهلک ریچل باشد و هم می تواند نباشد، به خوبی بر تسلط مدام و بی پایان ریچل بر دنیای ذهنی فیلیپ دلالت دارد و او را همچنان تحت نفوذ او نشان می دهد.