درامانقد-سینما:داستان کوتاه «آبجی خانم» صادق هدایت با چنین توصیفی از او و خواهرش شروع می شود: “آبجی خانم خواهر بزرگ ماهرخ بود ولی هر کسی که سابقه نداشت و آنها را می دید، ممکن نبود باور کند که با هم خواهر هستند. آبجی خانم بلند بالا، لاغر، گندم گون بود و لبهای کلفت و موهای مشکی داشت و روی هم رفته زشت بود. در صورتی که ماهرخ کوتاه و سفید با موهای خرمایی و جشمهای گیرنده بود و هر وقت می خندید، روی لپ های او چال می افتاد”. تصویری که بهرام بهرامیان از فرخنده و خواهرش خورشید در فیلم «پریناز» نشانمان می دهد، بی شباهت به همین توصیفات هدایت در داستانش نیست. فاطمه معتمد آریا با آن گریم و پوشش مخصوصش پیردختری زشت و عبوس به نظر می رسد که با نخستین حرفها و اعمالش خود را زنی با روحیات متعصب، وسواسی و سختگیرانه از نظر مذهبی نشان می دهد. آنچه را که هدایت درباره «آبجی خانم» می گوید، می توان درباره پرسوناژ معتمدآریا در فیلم نیز به کار برد: “آبجی خانم خیلی مایل بود که شوهر بکند اما چون از پنج سالگی شنیده بود که زشت است و کسی او را نمی گیرد و خودش را از خوشی های این دنیا بی بهره می دانست، می خواست به زور نماز و طاعت اقلا مال دنیای دیگر را دریابد…وقتی ماه محرم و صفر می آمد، هنگام جولان و خودنمایی آبجی خانم می رسید. در هیچ روضه خوانی نبود که او در بالای مجلس نباشد…از بس پای وعظ نشسته بود و مسأله می دانست، اغلب همسایه ها می آمدند و از او سهویات خودشان را می پرسیدند”.

وقتی دوست خورشید در تاریکی های شب در کوچه روبروی فرخنده می ایستد و به او می گوید که چون زشت بودی و به خواهرت حسادت می کردی، به او تهمت بدنامی زدی و بعد از سر خشم و درماندگی او را هل می دهد و فرخنده روی زمین می افتد و نگاهی به چادر سیاه کثیف و گل آلودش می کند، احساس می کنیم که دخترک دست بر نقطه ضعف شخصیتی فرخنده می گذارد و زخم کهنه و قدیمی را در وجود او نیشتر می زند که فرخنده در تمام این سالها سعی در انکار و فراموشی او داشته است. همان حس ناکامی و سرخوردگی زنانه ای که آبجی خانم آن را پشت دینداری افراطی اش پنهان می کرد و لابد اگر خودش را در آب انبار خانه شان غرق نمی کرد، در میانسالی اش شبیه فرخنده می شد و مجبور بود از پشت آن چادر سیاه، بیرون بیاید و با خود واقعی اش روبرو شود. در واقع فیلم چیزی نیست جز تشریح و کالبدشکافی گناه فرخنده در گذشته که با تهمت زدن به خواهرش باعث رانده شدن او از خانه و آوارگی اش شده است. پس ورود ناگهانی دختربچه به زندگی فرخنده قرار است بستری فراهم آورد تا او از طریق نوع نگرش و قضاوت و رویکردش نسبت به پریناز در اکنون به مرور و واکاوی اعمالش نسبت به خورشید در گذشته دست بزند. همانطور که خودش بارها می گوید که “وقتی به پریناز نگاه می کردم، انگار خورشید را می دیدم”. چالشی که فیلم مخاطب را با آن مواجه می سازد این است که به واسطه ارتباط دختربچه و فرخنده دریابیم که آیا دیدگاه و رفتار او درباره خواهرش درست بوده است یا نه؟

فیلم قبل از آنکه فرخنده را نشان بدهد، با تصویر خورشید شروع می شود. زنی زیبا و جوان با چادر سفید گلداری بالای پشت بام می آید تا لباسهای روی بند را جمع کند و وقتی می خواهد شال قرمز گیر کرده در میان آنتن را بردارد، لبه پشت بام می ایستد و بناگاه سقوط می کند. چادر رها شده خورشید روی پشت بام می ماند و از حیاط خانه همسایه که زن روی آن می افتد، چندین کبوتر به هوا برمی خیزد. دختربچه ای با لباس سفید که فرشته کوچکی را تداعی می کند، جای مادرش روی لبه پشت بام می ایستد و به جنازه مادرش در زیر پای خود می نگرد. مرگی که فیلمساز برای خورشید ترسیم می کند، همچون رستگاری و عروج به آسمان یک روح پاک به نظر می رسد اما موقع تشییع جنازه خلوت خورشید صدای خشک و بی احساس فرخنده را می شنویم که درباره گناهکاری و رسوایی خواهرش حرف می زند و می گوید که “شنیدم حتی خاک هم جنازه او را قبول نمی کرده است” و از همان ابتدا استراتژی بیانی فیلم مبتنی بر تضاد و تقابل میان تصاویر فیلم و روایتی که فرخنده تعریف می کند، شکل می گیرد و مخاطب را در فضایی پر از تردید و بی اعتمادی قرار می دهد. یعنی فیلم به دلیل اینکه از فرخنده در جایگاه راوی اول شخص بهره می برد و ماجراها و روابط را از دیدگاه او تعریف می کند، از ما می خواهد که همه چیز را از زاویه دید او تحلیل و بررسی کنیم اما با استفاده از میزانسن ها، قاب بندی ها و رنگ و نورها دست به نوعی فضاسازی خاص می زند که با نقطه نظرات فرخنده همسویی ندارد و آن را نفی می کند و مخاطب در این میانه نمی داند که باید حرفهای فرخنده را باور کند یا آن حس نامرئی که از اتمسفر درونی فیلم دریافت می کند و در پایان که خورشید تبرئه می شود، تازه این جنبه زیباشناسی فیلم را دارای نوعی پیش آگاهی می بیند.

در صحنه ورود دختربچه به خانه که فرخنده از ناپاکی او سخن می گوید و از جلوی در ورودی تا حمام پلاستیکی را در طول راهرو پهن می کند تا او پای نجسش را بر فرشها نگذارد، فیلم دخترکی با لباس سفید را نشان می دهد که قطرات آب باران از موهای بلندش می چکد و تلألو نورهای رنگی از پنجره های هفت رنگ بر سر و صورتش می تابد و تناقض میان گفته ها و اعمال فرخنده در ارتباط با فضای خلق شده در اطراف پریناز حسی دوگانه در مخاطب به وجود می آورد و نوع قضاوت درباره او و فرخنده را به چالش می کشد. مخصوصا وقتی از حمام بیرون می آید و با ملحفه ای سپید که به دورش پیچیده است، در آستانه اتاقی تاریک می ایستد که از پشت سرش به داخل آن نور می تابد و او را در مرز میان تاریکی- روشنایی و گناهکاری- معصومیت قرار می دهد و از او تصویری نیمه الهی- نیمه شیطانی می سازد. اساسا فیلم بر مبنای نوسان میان ظاهر و باطن پیش می رود و وضعیت دوگانه دختر که از یک سو متهم به نامشروع بودن می شود و از سوی دیگر برخوردار از نیروی ماورایی به نظر می رسد، بهانه ای برای آشکار شدن وجوه و جنبه های پنهان درونی فرخنده را فراهم می کند تا در آزمونی دشوار به شناخت واقعی از خود برسد. در صحنه ای از فیلم یکی از زنان محله به خانه فرخنده می آید و از او می خواهد تا به پریناز به عنوان واسطه ای برای شفای مادرشوهرش متوسل شود و فرخنده اجازه نمی دهد و او را از امتحان الهی می ترساند و زن به او می گوید که” از کجا معلوم که امتحان تو نباشد؟” که در آخر می بینیم این ابتلا و آزمون بیش از آنکه برای مردم عادی با همه جهالت ها و نقص هایشان باشد، فرخنده ای را از پای درمی آورد که خود را در جایگاه موعظه و هدایت و اصلاح دیگران می بیند اما درک و فهم و دریافت عمیق و درستی از دین ندارد و هنوز درگیر برداشت های ظاهری و سطحی است.

فیلم از این موضوع ضربه می خورد که بجای تمرکز بر رابطه فرخنده و پریناز که آمیزه ای از مهر و کینه و شفقت و حسادت و بدگمانی است، بیشترین وقت خود را صرف نمایش نشانه های خرافه گری و ظاهربینی های مردم می کند که از پریناز یک قدیسه کوچک می سازند و به دنبال این هستند تا گره های زندگیشان را به وسیله او باز کنند. در حالی که این بخش طولانی خلق فضایی رازآلود و ماورایی پیرامون کاراکتر پریناز هیچ تأثیری بر فرخنده نمی گذارد و او را نسبت به خود و نگرش و عملکردش دچار تردید نمی سازد و هیچ نقشی در بدتر یا بهتر کردن رابطه فرخنده و پریناز ندارد. فقط باعث می شود که فرصت کافی باقی نماند تا ما مسیر پر فراز و نشیب درونی فرخنده را ببینیم که می کوشد تا دیدگاه بدبینانه اش نسبت به دختربچه را اصلاح کند و با پذیرفتن او نزد خود زمینه جبران گذشته درباره خواهرش را فراهم آورد. اینکه او مدام پریناز را به حمام می برد و می شوید تا از هر گونه نجاست و آلودگی پاک شود، این حس را به وجود می آورد که گویی درصدد تطهیر دخترک است که او را زاده گناه خواهرش می داند ولی دلش می خواهد او را دوست بدارد و آن مسیرهای پلاستیکی که بتدریج همه خانه اش را پر می کند و پریناز فقط اجازه دارد روی آنها راه برود، ما به ازای تنگناها و موانع ذهنی اش است که نمی گذارد از هجوم افکار منفی رها شود. اما با این وجود آنطور که انتظار می رود بهرامیان ما را نه از طریق تک گویی ها و نه به واسطه اعمال فرخنده، در جریان کشمکش های درونی او نمی گذارد و ما نمی توانیم شاهد مبارزه پیچیده و دشوار او در جهت غلبه بر وسوسه ها و اوهام مزاحم و تخریب گر درونی اش باشیم.

از جایی که با ماجرای حمید فرخ نژاد و چرخ و فلک آن هاله رازآلود و ماورایی پیرامون پریناز از بین می رود و پیش زمینه منفی درباره فرخ نژاد سوء ظن و بدگمانی مردم را نسبت به پریناز برمی انگیزد و پریناز از دختری نظرکرده به بدیمن و شوم تغییر ماهیت می دهد، فیلم در سراشیبی سقوط می افتد و همه چیز به شکل شتابزده و سطحی حل و فصل می شود و فیلمساز نتیجه گیری دلخواهش را در چند دیالوگ مختصر مطرح می کند. فیلمی که بیشترین بخش خود را صرف این کرده است که نشان دهد مردم چطور از یک بچه معمولی که از ترس نمی تواند ادرارش را کنترل کند، یک منجی شفابخش و گره گشا برای خود می سازند، یکدفعه در یک روند ناگهانی با قرار دادن دخترک در کنار یک مرد بدنام حکم به بدکاره بودن دختربچه می دهند و موضعشان در لحظه از مثبت به منفی دگرگون می شود. مخصوصا که می بینیم فرخنده نیز به سرعت تحت تأثیر پچ پچ های چند زن قرار می گیرد و بدون اینکه تحت فشارها و آزارها و حرف و حدیث های متوالی قرار بگیرد و بتدریج دست از مقاومت بردارد، براحتی تسلیم وسوسه درونی اش می شود و دختربچه را در بازار به حال خود رها می کند. یعنی فیلم برای اینکه ما را به این نتیجه برساند که مردم چطور بر اساس برداشت های سطحی و پیش داوری های عجولانه شان زندگی و سرنوشت دیگران را به مخاطره می اندازند، به جمله ای از زبان یکی از اهالی محله اکتفا می کند که “ما چه جماعتی هستیم. یک روز از هم دیو می سازیم و یک روز از هم فرشته”. فیلم که قرار است از طریق ماجرای پریناز دست به بازسازی گذشته بزند و نشان دهد چطور فرخنده دچار قضاوت نابجا درباره خواهرش شده است، با چنین فصل پایانی سرهم بندی شده و آشفته ای در نمایش انگیزه ها و حالات درونی شخصیت دچار گنگی و ابهام می شود و ناقص و عقیم می ماند.