درامانقد-سینما: «سوگ» ساخته مرتضی فرشباف است که در گروه سینمایی هنر و تجربه به نمایش در آمده است. فیلم داستان پسری به نام ارشیاست که نیمه شب دعوای شدیدی میان پدر و مادرش درمی‌گیرد. آن‌ها كه در خانه یكی از اقوام هستند، شبانه بیرون می‎زنند اما فرزندشان را همراه خود نمی‌برند و این آغاز رخداد ناگواری است که ارشیا را وارد مرحله ای غریب و شناختی تازه از زندگی اش می کند.

در نمایی لانگ شات حرکت ماشینی را در جاده های پر پیچ و خم و چشم نواز دنبال می کنیم و دیالوگهای زن و مردی را به صورت زیرنویس بر روی تصویر می خوانیم. ظاهرا با تصویری خالی و خنثی از حرکت ماشین روبرو هستیم که هیچ اتفاق یا ماجرایی پیرامون آن رخ نمی دهد اما داستانی که توجه و حساسیت ما را برمی انگیزد، از طریق زیرنویس ها شکل می گیرد و شکل تعلیق واری به همان صحنه های مرده و فاقد کنش می بخشد و زیرنویس ها که همواره عنصری خارج از دنیای فیلم و الصاقی به نظر می رسند، این بار به جزئی درونی و ناگسستنی از بافت روایی و ساختار بصری فیلم تبدیل می شوند. اتفاق اصلی در خارج از قاب رخ داده است و ما آن را ندیده ایم اما با گفتگوهای خاله و شوهرخاله ذهنمان درگیر آن می شود و دست به تجسم و بازسازی اش می زنیم و سعی می کنیم این تکه جاافتاده از روایت را به گونه ای شکل ببخشیم و معنا کنیم که بتوانیم درک کاملی از کل داستان نزد خود داشته باشیم. ما اگر از بیرون به آنها نگاه کنیم، تصویر یک ماشین را با حضور مرد و زن و پسربچه ای در فضایی دلپذیر و آرام می بینیم که در سکوت و آرامش با هم حرف می زنند و شمایل یک زندگی رویایی و خانواده ای خوشبخت را تداعی می کنند اما با خواندن زیرنویس ها و در جریان متن مکالمه قرار گرفتن، تازه سویه های خشن و بی احساس میان ساکنان ماشین عیان می شود و نوعی فروپاشی عاطفی از درون رابطه را بازمی نمایاند.

درواقع به دلیل ناشنوایی شخصیتها هیچ صدا و هیاهویی به گوش نمی رسد و زن و مرد در سکوت و به زبان ایما و اشاره با هم حرف می زنند. اما تنش و بحران ها به شکلی فزاینده در جریان است و خشونت زیر پوست زندگی همچون بیماری سهمناک و مهلکی پخش می شود و همه جا را در بر می گیرد. در این صحنه های آرام و ساکن، کشمکشی مهیب جریان دارد و در ایستایی و سکون موقعیت ها اخلال و گسست به وجود می آورد و آن را به آشوب و بحران می کشاند و تنش ها و تضادها را القا می کند که آرام آرام خبر از وقوع فاجعه ای پنهان را می دهد. ماشین با آرامش در محیطی زیبا و بکر حرکت می کند اما حس خفقان و نفس تنگی و استیصالی از درون آن به ما انتقال می یابد و کم کم فضای تنگ و محصور و حبس کننده اش ما را با وجود وسعت و بیکرانگی طبیعت اطرافمان در بر می گیرد و با ایجاد نوعی تضاد استتیک این حس را به وجود می آورد که آدمی با رنج ها و ترس ها و نگرانی هایش در میان چنین جهان زیبا و باشکوه و وسیعی نیز خود را مثل زندانی تحت فشار می بیند. مثل لحظه ای که زن مشتی آب به صورتش می پاشد و پنجره را پایین می کشد و صورتش را رو به شعاع درخشان آفتاب و خنکای باد می سپارد تا کمی از سنگینی تحمل ناپذیر باری که قلبش را می فشارد، رها شود. ما می دانیم که زن و مرد باید خبر مرگ والدین پسربچه را به او بدهند و چه تجربه ای هولناک تر از این.

در حالی که خاله و شوهرخاله با درماندگی به دنبال راهی برای بازگویی این راز دردناک با ارشیا هستند، ما می فهمیم که ارشیا زبان ایما و اشاره را بلد است و از خلال حرفهای آنها فهمیده که والدینش مرده اند و در ترکیب متناقض و پیچیده و تلخی از شادی و رنج نسبت به از دست دادن آنها به سر می برد و این حس درک ناشدنی اش را در گفتگو با مرد راننده ای که ماشین شان را به تعمیرگاه می برد، بروز می دهد. مرد که از غرغرها و پرحرفی های زنش شکایت می کند، ارشیا از او می پرسد “زنت بمیره، ناراحت میشی؟” در تمام این سالها فضای پیرامونی پسربچه را همواره سر و صدا و دعواهای پدر و مادر پر کرده و حالا در غیاب آنها آرامش و سکوت را یافته است. به همین دلیل احساس می کند خاله و شوهرخاله ناشنوایش می توانند جایگزین پدر و مادرش شوند. مخصوصا که از آن هیاهوی پدر و مادر در ابتدای فیلم، به این خاموشی و خلوت میان خاله و شوهرخاله در چشم اندازهای زیبا رسیده است.  بعد از اینکه ماشین تعمیر می شود، ارشیا سی دی موزیکی را در ماشین می گذارد و سه تایی همراه با گوش دادن به موسیقی مشغول خوردن ساندویچ می شوند و پسربچه از پیدا کردن خانواده جدید و بدون تنش، خوشحال است. اما خاله و شوهرخاله که از ابتدا حرفهایشان آرام آرام به کشمکش کشیده شده است، مشغول جر و بحث می شوند و ارشیا می بیند که بدون هیچ سر و صدایی در حال دعوا کردن با هم هستند و زبان ایما و اشاره شان به نوعی درگیری فیزیکی خشونت بار تبدیل می شود. اینجاست که پسربچه ناامیدانه موزیک را خاموش می کند و با این حققیت تلخ مواجه می شود که آنها نیز در بی کلامی شان در حال مجادله دائمی با یکدیگرند و قرینه پدر و مادرش به حساب می آیند و سکوت نیز به اندازه صداها می تواند قالب آنتاگونیستی و تهاجمی بیابد. بعد از این صحنه می بینیم ارشیا کلاهش را روی صورتش کشیده است و به بهانه دستشویی پیاده می شود و دوربین او را از پشت تعقیب می کند که در طول جاده ای سرسبز به سمت تک درختی می رود و شروع به گریستن می کند.

بطور طبیعی مردگان باید سکوت پیشه کنند و زندگان زبان مویه وگریه و سوگواری در پیش بگیرند تا فرق بین آنکه رفته و آنکه مانده است، معلوم شود. اما این بار پسرک لب از سخن گفتن بسته و خاموشی گزیده است. زیرا مرگ را به شکل روال طبیعی اش که پایان حیات جسمانی باشد، از سر نگذرانده است. بلکه روح او از هستی تهی و ارتباطش با جهان اطرافش قطع شده است. انگار این سکوت خودخواسته در جهت اعتراض به همه آن کلمات خشونت باری است که دلش نمی خواسته هرگز از زبان پدر و مادرش بشنود. در تمام مدت که ارشیا در صندلی عقب ماشین نشسته است، چنان ساکت و بی حرکت به نظر می رسد که تا مدتها متوجه حضورش در ماشین نمی شویم. همه حرفهای زن و مرد درباره اوست و به او ارجاع دارد اما چنان در حضورش بی رحمانه از بودن یا نبودن او گفتگو می کنند که انگار وجود ندارد. این تمهید ناشنوایی زن و مرد که گمان می کنند پسربچه حرفهای آنها را نمی شنود، کمک می کند به حس نفی و انکار و نادیده انگاشتن او. ارشیا در کنار زن و مرد در فضای مشترک ماشین هست اما حضورش حس نمی شود. چون صدایی میانشان رد و بدل نمی شود. به همین دلیل در پایان که پسربچه از بالای پل رو به پایین خم می شود و بطری خالی نوشابه اش را پرت می کند و له شدن آن زیر ماشین ها را می نگرد، حسی از میل او به نبودن و نیستی را تداعی می کند. بعد به همان تونل تاریکی می رود که به مثابه خلأ و تهی گونگی ناشی از قطع ارتباطش با جهان است. گوشه ای می نشیند و خودش را در آغوش می گیرد، همچون انسانی یکه و تنها که هیچ کسی را در جهان ندارد. آنجا که صدای خاله اش را می شنود که او را به نام می خواند، تنها لحظه روشن و امیدبخش برای اوست. کسی از جهان بیرون از این تیرگی دربرگیرنده اش او را صدا می زند و شنیدن این صدا مثل همان دایره نورانی دریچه تونل به نظر می رسد. راه کوچکی برای خروج از فضای خاموش پیرامون.

کنش جسورانه و تحسین برانگیز فیلم در این است که مضمون دشواری ارتباط میان انسانها را در ساختار بیانی خود نیز به کار می گیرد و با حذف آگاهانه دیالوگ ها و بهره بردن از زیرنویس ارتباط میان اثر و مخاطب را مختل می کند و شکل گفتگو و مکالمه میان فیلم و جهان پیرامونش را به چالش می کشد و با چنین رویکردی تماشاگر برای درک و فهم فیلمی که به دشواری اجازه گفتمان با خود را می دهد، تجربه متفاوتی پیرامون چگونگی برقراری ارتباط در دنیای پیچیده امروزی را از سر می گذراند. در واقع فیلم عامدانه زبانی الکن و نارسا را در مواجهه با مخاطب در پیش می گیرد و او را وارد بازی استتیک درونی فیلم می کند. بخش مهمی از آن نزدیکی رنج آوری که ما نسبت به پسربجه در خود حس می کنیم، ناشی از درگیری مان با زیرنویس هایی است که نقش بازدارنده ای را در پس زدن و دور کردن ما از فضای درونی فیلم ایفا می کنند. یعنی ما هم همچون ارشیا خود را در جهانی فاقد گفتگو و ارتباطی منقطع شده می بینیم و احساس جداافتادگی عمیقی می کنیم و دلمان به درد می آید برای پسربچه تنها و بی گفتگویی که بجای اینکه در آغوش انسان دیگری بگرید، به تک درختی خاموش در طبیعت پهناور پناه می برد و به تنهایی سوگواری می کند. نه فقط برای مرگ پدر و مادرش که مدتها پیش آنها را در میان دعواهایشان از دست داده است، بلکه برای فقدان ارتباط در زندگی.