درامانقد-سینما: آنچه در ادامه می خوانید بخش دوم از مقاله «جاسوس ها و کلّاش ها»  نوشته پژوهشگر و منتقد شهیر سینما پیتر وولن است که به فیلم «مرد سوم» ساخته کرول رید می پردازد. بخش نخست مقاله را می توانید با کلیک رو اینجا بخوانید.

اولین سری «فیلم های کلّاشی» بریتانیایی، نزدیک به اواخر جنگ به نمایش درآمدند. اساساً، ساخته شدن این سری فیلم ها بازتاب جهشی بود که در سینمای جنایی سنتی بریتانیا اتفاق افتاده بود؛ یعنی نوعی دگرسویی، که در واکنش به تغییر الگوی خود جرم، واقع شد؛ تغییر الگویی که در دوران جنگ و در نتیجه تنظیم و تعدیل اقتصاد از سوی دولت، به وجود آمد و گسترش یافت.کنترل اقتصادی و جیره بندی-و نیز افزایش قیمت ها- به ناگزیر، منجر به ظهور بازار سیاه گردید. خود ِ«کلّاش»، همانقدر که توصیف یک شغل است به نظر می رسد که به اصطلاحی رایج نیز بدل شده است.چنانکه رِینِس مینز می گوید: «نمونه کامل یک کلّاش کسی بود که کفش زرد می پوشید، کت یقه برگردان گشاد به تن می کرد و کراوات پهن می بست و یک کلاه شاپوی کوچک به سر می گذاشت و آن را  به طور مورّب  و از گوشه تا روی پیشانی پایین می کشید. او نمادِ جلوه پر زرق و برق اقتدار بود- به ویژه در دوران نزدیک به اواخر جنگ، یعنی هنگامی که مردم از ترک لذّات نفس و بسیاری از محدودیت های دوران جنگ، بسیار خسته شده بودند.» دیگر منابع به این امر اشاره می کنند که طرز لباس پوشیدن کلّاش وار، به طور آگاهانه از تصاویر گنگسترهای هالیوودی اقتباس می شد. شاید اینطور باشد امّا تفاوتی اساسی میان کلّاش و گنگستر در شکل کلاسیک آن وجود دارد و آن در میزان همدلی ست که کلّاش از  طریق انتقال کالاهای بازار سیاه از اردوگاه های نظامی، از باراندازها، از محوطه های راه آهن، از گاراژ کامیون ها، از انبارهای صنعتی و امثالهم به بازار سیاه و رساندن این کالاها به دست توده انبوه مشتریانی که از دوران جنگ و کمبودهای دوران پس از جنگ به ستوه آمده اند، از سوی ایشان جذب می کند. هر چند که ممکن است فروشندگان کالا در بازار سیاه [همان کلّاش ها] خارج از چارچوب قانونی عمل کرده باشند اما واضح است که  کار ایشان نوعی ارائه خدمات عمومی بود. ایشان حتی ممکن بود به یک قهرمان مبدل شوند.

در عین حال البته، ایدئولوژی رسمی و حاکم، کلّاش را در قالب دشمن نیروهای جنگی تصویر می کرد؛ از منظر این ایدئولوژی، کلّاش کسی بود که هزینه تنعّم و کامیابی او را دیگران می پرداختند. سری فیلم های کلّاشی درست خلاصه همین تردید نسبت به همدلی کردن با کلّاش ها یا متنفر بودن از ایشان هستند. در این سری فیلم ها از طرفی به کلّاش ها به وضوح انگ رذالت، ظلم و خشونت زده می شود و در عین حال و از طرفی دیگر اغلبِ ایشان به دلیل شیوه غریبِ زندگی کردن شان و روش عجیب کار کردن شان و حتی به خاطر اجتماع مرکب از هرزگی فساد آمیزشان و از خود بیخود شدن های دیوانه آسای شیطانی شان، صراحتاً جذاب به نظر می رسند. جزئاً به همین دلیل هم هست که حدّ فاصل میان کلّاشی و جاسوسی به طور شگفت انگیزی، نازک است و نفوذپذیر. در نزد گراهام گرین، مرد سوم بیش از آنکه فیلمی جدی باشد، فیلمی سرگرم کننده است. با این وجود اما این فیلم حائز جنبه هایی جدّی نیز بود که برخی از آنها، لااقل با جنبه های گوناگون کار جدی جاسوسی، اشتراکاتی داشت- فروشنده بازار سیاه بودن، آرزوی جاسوس بودن را داشتن، درگیر شدن در  زندگی در جهانی که انگ غیرقانونیّت خورده است، خدعه و خیانت، همیشه مردی در حال فرار بودن. نمی دانم آیا گراهام گرین هرگز فیلم پر عظمت آلبرتو کاوالکانتی را تحت عنوان آنها از من یک فراری ساختند دیده بود یا نه. این فیلم که در سال 1946 ساخته شد درباره یک مجرم فراری بود که به دلیل اتهام به قتل تحت تعقیب قرار داشت؛ او برای آنکه خود را از این اتهام تبرئه کند به درون باندی مرکب از کلّاش ها و فروشندگان بازار سیاه نفوذ می کند؛ من امّا قویاً احساس می کنم که او این فیلم را دیده بود، این احساس من شاید فقط به این دلیل باشد که گراهام گرین قبلاً با کاوالکانتی به عنوان فیلمنامه نویس فیلم آن روز خوش گذشت کار کرده بود؛ این فیلم که قدری قبل از فیلم آنها از من یک فراری ساختند و در سال  1942 ساخته شد درباره یک گروه مخفی مرکب از چند نفوذی آلمانی بود که سرانجام به دلیل یک سری اشتباهاتی که در هنگام خبرکشی کردن مرتکب شدند، لو رفتند.

به نظر می رسد که هر کاری بکنیم باز هم فیلم مرد سوم ما را به دنیای جاسوسی می کشاند. خود گرین در دوران جنگ به عنوان یک جاسوس حرفه ای  و در تیمی به سرپرستی کیم فیلبی که بعدتر معلوم شد که خائن بوده است، کار کرده بود.خانواده خود گرین سابقه جاسوسی داشتند و همین امر زمینه ای را فراهم آورده بود تا او در داستان هایش کراراً از مایه های جاسوسی استفاده کند. عمو/دایی او در بخش سرّی اداره نیروی دریایی کار کرده بود و به تأسیس بخش اطلاعات نیروی دریایی بسیار کمک کرده بود. برادر بزرگتر گراهام گرین، برای جناح فاشیست اسپانیا جاسوسی می کرد و بعد از آن برای ژاپنی ها کار می کرد؛ با این حال او همواره بریتانیایی ها و آمریکایی ها را از کارهایی که انجام می داد مطلع می ساخت.خواهر کوچکتر گرین، برای بخش 6 اطلاعات انگلستان(Military Intelligence Section 6: MI-6) کار می کرد و خود گراهام را نیز در طول جنگ به عضویت MI-6 درآورد. یکی از پسرعموها/پسردایی های گراهام گرین به دلیل همکاری با نازی ها در زمان جنگ جهانی دوم به زندان افتاد؛ وی آشکارا مظنون به کمک به سازمان اطلاعات آلمان بود. پدر گرین، یک مدرسه شبانه روزی پسرانه را اداره می کرد که در آن هر کدام از دانش آموزان تحت نظارت دائمی شبکه ای از معلمان، کارکنان و همشاگردی ها قرار داشتند که به خوبی سازمان دهی شده بودند؛ ضمن اینکه هر کدام از دانش آموزان هر روزه استنطاق می شدند، آن هم اساساً به منظور آنکه مسئولین مدرسه اطمینان حاصل کنند که هر گونه فعالیت جنسی ایشان ، تماماً سرکوب شده است. بتابراین جای شگفتی نیست اگر بپنداریم که گراهام نیز می بایست به این قافله بپیوندد. در واقع، همانطور که مایکل شلدن اشاره می کند:«تا زمانیکه به این امر اشعار نداشته باشیم که تا چه حد گراهام گرین خود را وقف جاسوسی کرده بود، فهم زندگی گرین برای ما، غیرممکن است.» گرین در سال 1941 به SIS پیوست و در بخشی که مسئول عملیات ضدّ جاسوسی بود مشغول به کار شد. خیلی زود پس از آنکه در ابتدا به آفریقا فرستاده شد به لندن بازگشت تا  در بخش 5 که به نام بخش ضدّ جاسوسی مشهور بود، زیر نظر فیلبی استاد افسانه ای جاسوسی، که بعداً معلوم شد جاسوس دو جانبه بوده و به همین دلیل نیز متواری شد، کار کند. هر چند که گراهام گرین در سال 1944 استعفا کرد اما چنانکه شلدن نشان داده است،  معلوم است که او ارتباطاتش را با «شرکت قدیمی» اش قطع نکرد بلکه به طور غیر رسمی و تا دهه 1980 به کار ادامه داد.  در واقع، شاید او حتی قبل از آنکه  در دوران جنگ، به طور رسمی در زمره کارکنان مزد بگیر سازمان قرار بگیرد، به طور آزاد برای سازمان کار کرده باشد. ضمناً، اسم رمز او در شوروی LORAN بود.

شلدن می نویسد که «رابط اصلی گرین با سازمان حتی یک افسر  سازمان هم نبود بلکه عامل مستقل دیگری بود مثل خودش. در سالهای اولیه پس از جنگ این رابط، ابتدائاً همان تهیه کننده فیلم آینده او یعنی آلکساندر کوردا بود.» کوردا به شکلی خاص به وینستون چرچیل نزدیک بود؛ کوردا حتی به چرچیل به عنوان فیلمنامه نویس دستمزد پرداخت می کرد تا بدین ترتیب بتواند در سال هایی که اوضاع سیاسی ناآرام بود از حمایت او برخوردار باشد؛ او به طور مشابه همین کار را با فرزند چرچیل یعنی رندولف و نیز با محرم اسرار او یعنی برندن براکن، کسی که کینه توزان و بدخواهان ادعا می کردند که فرزند نامشروع چرچیل است، انجام می داد. براکن یکی از میهمانانِ میهمانی شام کلاریج نیز بود یعنی همان میهمانی که مایکل کوردا در آن حضور یافته بود و در آن مرد سوم به بحث گذاشته شده بود. طی جنگ جهانی دوم، کوردا انگلستان را به مقصد آمریکا ترک کرد و توسط انگلیسی ها تحت این عنوان که بزدل است مورد تمسخر قرار گرفت، اما هنگامی که او در میانه جنگ به انگلستان بازگشت، چرچیل که حالا نخست وزیر بود فوراً به او نشان شوالیه اعطا کرد و این امر به وضوح به خاطر کمک هایی بود که او در آمریکا به اداره اطلاعات بریتانیا کرده بود. در آمریکا، کوردا به طور مخفیانه با BSC(سازمان هماهنگی امنیتی بریتانیا) کار کرده بود و همین امر او را به وایلد بیل دونووان رئیس سازمان OSS نزدیک کرد؛ OSS سازمانی بود که بعدها در سازمان CIA  ادغام شد. در واقع امر، آن دسته از اعضای سنای آمریکا که طرفدار عدم مداخله در سیاست دیگر کشورها بودند صراحتاً (و به شکلی موثق و معتبر) به بنیاد تولید فیلم کوردا تاختند چرا که آن را مرکز جاسوسان انگلیسی می دانستند. میهمان دیگر میهمانی کلاریج که می توان نام او را به نام میهمانان نامبرده افزود بارونس بودبرگ معشوقه ماکسیم گورکی بود که هویتی عمیقاً چند پهلو و مبهم داشت؛ او کسی بود که در ابتدای چند سفر خارجی که گرین در سال 1934 به استونی داشت او را راهنمایی کرده بود و به او اطلاعاتی در  این باب داده بود؛ استونی کشوری بود که بعدها گرین آن را به عنوان مکان اتفاق افتادن درام جاسوسی دیگری برگزید و این یعنی آغاز یک عملیات فیلمسازی دیگر.