نگاهی به فیلم «رشته خیال» ساخته پل توماس اندرسن                                    

درامانقد-سینما: جایی که مرد در برابر زن نشسته و با لذت و تحسین به او نگاه می کند، در حال ستایش آفریده دست خودش است. به زن نمی نگرد، هنر باشکوه و مسحورکننده ای که خلق کرده، تماشا می کند. آلما می گوید که تا قبل از آشنایی با مرد از خودش خوشش نمی آمده و نواقصی داشته اما در آن لباس ها خود را کامل و در اوج زیبایی می بیند. رینولدر وودکاک(دنیل دی لوییس) با هنر و سلیقه و ظرافتش به او به عنوان یک زن عادی، زیباییِ اثیری و افسونگرانه ای بخشیده است. اینجا مسأله لباس در مقام پوشش نیست که عیب ها و نقص ها و زشتی های بدن را بپوشاند و رفع کند. زن با پوشیدن لباس های مرد به یک اثر هنری تبدیل می شود و به قلمروی شاهکارهای فناناپذیر تاریخ زیبایی شناسی راه می یابد و مرد را شیفته خود می کند و به قصر رازآمیز و افسانه ای او راه می یابد که هر کسی اجازه ورود به آن را ندارد. این چنین است که آلمای ساده نیز که جون فونتین «ربه کا» و «نامه از زنی ناشناس» را به یاد می آورد، مجذوب طراح هنری مشهور و سختگیر می شود و می خواهد بیشتر از یک مدل برای او باشد و از یک کالبد برای لباس هایش فراتر برود و خودش هم در زیبایی خلق این هنر شریک شود و از وجود خویش چیزی به اثر هنری مرد بیفزاید، نه از جسمش که به تعلق مرد درآمده است، بلکه از روحش که مرد آن را لمس نمی کند و نزدیکش نمی شود.

اما مرد تمام و کمال در اختیار هنرش است و عشقی وافر و بی نهایت او را فرا گرفته و بجای اینکه با زن ها زندگی کند، با طراحی هایش به سر می برد، با آن لباس های سحرانگیز و رویایی که برایشان خلق می کند و آن ها را به اوج زیبایی شان می رساند ولی خودش علاقه ای ندارد که در مهمانی ها و مراسم با آن ها همراه شود. زن ها حوصله اش را سر می برند و آن ها را فقط در همان لحظاتی دوست دارد که لباس هایش را پوشیده اند. از این رو همیشه در پشت صحنه می ایستد، لباس ها را به تن آن ها می آراید و جلوی چشم دیگران به رخ می کشد، بی آنکه به کسی اجازه نزدیکی به خود را بدهد. زن ها را که می نگرد، زیبایی و لطافت تن و اندامشان او را فریفته نمی کند. بلکه پیچ و تاب پارچه و ظرافت های دوخت لباس هایشان است که او را از خودبیخود می کند. رینولدز وودکاک نیز یکی از آن خیل هنرمندان نابغه اما مردم گریزی است که نمی تواند به چیزی جز هنرش عشق بورزد. به همین دلیل تا وقتی که رابطه او و آلما در قالب هنرمند و منبع الهام و خلاقیت است، همه چیز تغزلی و زیبا و شورانگیز به نظر می رسد اما همین که آلما می کوشد رابطه ای عادی خارج از فضای هنری مابین شان برقرارسازد، به سرخوردگی و ناکامی می انجامد. انگار دخترک، سیندرلایی است که تا لباس های مرد را بر تن دارد، از سوی وودکاک مورد ستایش قرار می گیرد و همین که آن لباس ها را درمی آورد، جادویش باطل می شود و دیگر به چشم مرد نمی آید. آلما زنی است گرفتار میان هاله افسونگرانه مادلین و جلوه عادی جودی که از «سرگیجه» هیچکاک به فیلم اندرسن راه یافته است.

از این جهت فیلم همچون مرثیه ای اندوهبار برای مرد هنرمند و نابغه ای به نظر می رسد که نمی تواند زندگی عادی داشته باشد و از آن لذت ببرد و هر تجربه ای که عاری از ظرافت ها و حساسیت و وسواس های هنری باشد، برایش ملال انگیز جلوه می کند. حتی اگر چیز پیش پاافتاده ای مثل پختن چند مارچوبه باشد. او در جهانی به شدت آراسته، موزون، باوقار و سنجیده به سر می برد و هر چیزی که آن را مخدوش بسازد، باید از دنیای شخصی اش حذف شود. مثل دخترک که با کره مالیدن بر نان تست موقع صبحانه فضای دلخواه و ایده آل وودکاک را مختل می کند. فیلم به واسطه مراوده عاشقانه اما متلاطم مرد و زن ما را در جریان احوالات جنون آمیز و بیمارگونه یک هنرمند کمال گرا می گذارد که نه توان پیوستن به دیگری را دارد و نه تاب گسستن از او را. تا وقتی که آلمای مطیع به همان شکلی درمی آید که مرد می خواهد و میل او به تملک و سلطه گری را ارضا می کند، مورد ستایش وودکاک قرار می گیرد و از جایی که در برابرش ابراز وجود می کند و نظر و سلیقه شخصی اش را اعلام می دارد، از سوی وودکاک رانده می شود. پس شاهد احساس متناقض مرد نسبت به زن هستیم که هرچند دوست دارد به عنوان منبع الهام، شور، خلاقیت و خیال از او تغذیه کند اما نمی تواند حضور دیگری را در قلمروی یگانه هنر خود تحمل کند. وودکاک مثل هر هنرمند خودشیفته دیگری نمی خواهد رابطه ای دوطرفه سرشار از عشق و تحسین با دیگری داشته باشد و از این روست که تمنای عشق آلما را در دل دارد اما تسلیم او نمی شود.

آن سمی که دخترک آرام آرام در جان مرد می ریزد تا او را به خود وابسته کند و نزد خویش نگه دارد، ما به ازای همان شور و وجدی است که مرد از طریق تار و پود لباس ها به تن زن وارد کرده است و زن این را حق خود می داند که در ازای جانی که به لباس های بی روح وودکاک بخشیده است، جان او را بگیرد و از آن خود کند. گویی رابطه هنرمند و یارش همواره آمیزه ای پارادوکسیکال از عشق و نفرت و مرگ و زندگی است و آنکه در کنار هنرمند می ماند و او را دوست می دارد، همانقدر که به عشق او می افزاید، از جانش می کاهد. پس می توان فیلم را درباره دشواری های اندوهناک و یأس بار مرد هنرمندی دانست که دلش می خواهد دیگری را به تملک خود درآورد اما به تعلق کسی درنیاید، از تنهایی می هراسد و می گریزد اما نمی تواند خلوت جادویی هنرش را با کسی تقسیم کند، دوست دارد هنرش همه دیده ها را خیره کند و عالمگیر شود اما خودش به چشم نیاید و کسی مزاحم گوشه دنج و آرامش نشود. پل توماس اندرسن و دنیل دی لوئیس شمایل حیرت انگیز و مبهوت کننده ای از یک هنرمند را پیش چشمان مان می سازند که وسواس ها و حساسیت های افراطی اش منجر به خلق هنری خیره کننده و سحرانگیز می شود که می تواند به هر فرد معمولی والایی و شکوه و عظمت ببخشد ولی خودش موهبت برخورداری از یک زندگی عادی را از دست داده است و برای اینکه در کنار محبوبش بماند، باید به رنجوری و مرگ آلودی تن بدهد و گویی این، سرنوشت همه آن هایی است که هنرشان را از هر چیزی بیشتر دوست دارند.