نگاهی به اجرای بازنگری کاری از نسیم ریاضی و سعید بهنام
در وقوع هر گسست، بازگشت یکی از واکنشهای بالغانه و امنیتبخش برای درک پیش و پس آن گسست است. تشخیص عوامل متغیر و ثابت درونی در نسبت با آن گسست و همچنین یافتن جایگاه خود در تغییر برآمده از گسست امری ضروری است. گسست، پیوستگی را که مفاهیمی چون هویت و سرشت برساختهی آن است، دچار بحران میکند و روند بدیهی فرض شدهی تاریخ را نیز زیر سؤال میبرد. در این بازگشت از زاویه پساگسست به پیشاگسست، عاملیت انسان جایگزین دو واکنش نابالغ و گیج کننده چون تن دادن یا طرد تحول میشود و او را به دیداری دوباره با گذشتهی خود توانا میکند؛ گذشتهای که بخشی از تصویر حال است و اغلب نهان میماند. گسست در ذات خود نه منفی است و نه مثبت و در معنایی دیالکتیکی هم نفی و هم تأیید را در دل خود دارد. گسست شرایطی ناگزیر است در وضعیتی موقت، همچون استبداد و زیستن زیر سایه محدودیت، محرومیت و سرکوب، زیردست بودن و نابالغی و صغارت و… همه اینها شرایطی تحمیلی و سرکوبگرند که آزادی و عاملیت را از انسان میگیرند. اما انسان زنده میماند چرا که چنین وضعیتی هیچگاه به منزلهی شرایطی دائمی فهم نمیشود، حتی اگر به طول تاریخی بلند و فرساینده دوام بیاورد، حتی دوام در چنین وضعیتی، نشان دهندهی ماندگاری یا طبیعتی تغییرناپذیر نیست، وضعیت فقدان یا سرکوب آزادی، در ذات خود موقتی است. در باور به این امر که وضعیتی غلط است و باید آن وضعیت را دگرگون کرد، تلاشهای کوچک و بزرگ برای تغییر معنا مییابند و مبارزه، امید را به امری عینی بدل میکند. اینجا انقطاع و گسست اگرچه در دل خود هرج و مرج و ابهام را به بار میآورد، اما در عین حال میتواند از درون ابهام تکثر و از درون هرج و مرج، پیروزی اراده و کنش انسان را بر شرایطی تحمیلی و ستمگر پیروز گرداند. با همین رویکرد باید گفت که تاریخ ایران تاریخِ گسستهاست اما، گسستهایی که اغلب منتهی به برآمدن شرایط استبدادی و دروغین تازهای میشود که از آزادی و وفاداری به نقطه گسستی(همچون یک انقلابِ) رهایی بخش عاجز است. چرخه گسست، هرج و مرج و استبداد چرخهای است که در حذف آزادی و عاملیت سوژه، به طور مداوم، گیج کننده و در نهایت پوچی در تاریخ ایران بارها تکرار شده است. در این میان برآوردن رهایی از گسست، بجای هرج و مرج، و برآوردن نظمی متکی بر آزادی و برابری بجای نظامی استبدادی یا تمامیتخواه، نیازمند «بازنگری» و «بازخوانی» است و بازنگری و بازخوانی تنها زمانی وجه اصیل و کنشمندی پیدا میکند، که علاوه بر اینکه پیوستگی و تداوم را در عقل بجوید، انتقادی و نفی کننده نیز باشد، نقطه گسست را به رسمیت بشناسد و علاوه بر اینکه بر موقعیتها نظر کند، ذهنیت، عواطف و کنش سوژه را نیز به دقت واکاوی کند و چنین تمامیتی اغلب در گفتمان و فضای خلق و مواجهه با کار هنری ممکن میشود. در گفتار، فضا و روند خلق اثر هنری اغلب فردیت و امر جمعی در هم تنیده و جدایی ناپذیرند، عقل و عاطفه، پیچیدگیها و تداخل در یکدیگر را بیشتر و بهتر آشکار میکنند و نقد و نفی سویه تیز و تندش را همچون بخشی از کاربست رهایی، به سمت خود، یعنی به سمت خود اثر هنری و هنرمند نیز نگه میدارد.
اجرای خطابیِ(Performance-lecture) بازنگری از نسیم ریاضی و سعید بهنام، با حضور تارا ابطحی در مقام اجراگر، یک بازنگری و بازخوانی از خود است اما در نسبت با شرایط جمعی و یک گسست همگانی در دریافت خود و ظهور خود در اجتماع به واسطهی امر انضمامی و سراسر سیاسی شدهی بدن و پنهانی و آشکارگی حقیقت آن. امری که در لایههای پیچیده ساختارها و ابزارهای قدرت، از خود و اجتماع بیگانه شده و به واسطه کنشی که از گسست به تداوم رسیده، خود را دوباره از 1401 به بعد در جامعه ایران بازیابی میکند. به این معنا نسبت میان اجرای امروز یعنی بازنگری با کاری که مورد بازنگری قرار میگیرد، یعنی برگرد مرا ببین که همین گروه در سال 1395 اجرا کردند، بدن بداعت و زنده بودن خود را در لایههای بدیهی فرض شده یک انحراف فیزیولوژیک، روانشناختی، جنسی و اجتماعی، که از لحظه گسست -یعنی استقرار قدرت نوظهور پس از انقلاب بهمن 57- آغاز شد و به یک انقطاع مداوم و در نهایت سرکوب تام در تمام لایههای زندگی منتهی شد، دوباره باز مییابد. کنترل بدن، انسان ایرانی را از خود به مثابهی سوژهی بدنمند بیگانه کرد؛ بدن ابژهای بود که ارزشهای متمرکز و یک جانبه- که در ماهیت خود ضد تجربه طبیعی بدن هستند که متنوع و پراکنده است- را مورد مالکیت و معامله قرار میدهد و ساختار روانی خاصی از خیر و شر را در خود بازتولید میکند که با زیستِ رها و ارگانیک بدن در تناقض است. پس به نوعی اجرای بازنگری فرایندی است برای بازخوانی خود در لحظههای متوالی بیگانهسازی و تولد خود از این طریق. در یکی از زیباترین تمثیلهای ساخته شده در این اجرای خطابیِ چند رسانهای و بینارشتهای، که به پروانههای مونارک پرداخته میشود، قصهی بقای این پروانههای مهاجر، در یک حرکت بینانسلی روایت میشود، این مثالی میشود از روند مبارزه و برآمدن تغییری در نسبت انسان ایرانی با بدن و رهایی آن که گویی مساوق است با نسبت بازنگریِ امروز با برگرد مرا ببینِ دیروز.
اما در بطن این پیوستگی نوعی انتقاد نیز نهفته است که اگرچه در اجرا بیانی صریح ندارد، اما در زیر متن این اثر همچون اصلی انکارناپذیر در جریان است و آن نگرش انتقادی به خود است. برگرد مرا ببین در عین عدم توافق با ساختار مسلط زمان خود، در نهایت در دل نهادها و ساز و برگهای همان ساختار – همچون سالن رسمی، رسمیت دادن به مجوز و جشنوارههای ایدئولوژیک- کار میکند. این همکاریِ پنهان، نه همکاریِ یک هنرمند و یک اثر، که همکاری همه هنرمندان و همه آثار بود. این همکاری همگانی با ساختاری بیگانهساز، در صورتی هم که با اثری هنرمندانه و انتقادی و مستقل همراه بود، اما ناگزیر به ساز و برگهای سرکوب و انحراف از طریق قوانین تبعیضآمیز، به شکلی کاملاً نهادی و غیر ارادی قوام میبخشید؛ از جمله مهمترین این قوانین همان جایگزین کردنِ پوشیدگی بدن بجای حقیقت بدن در هنر اجرا و تئاتر بود که به یک معنا هنری است سراسر متکی بر بدن انسانی و سوژهگی آن. اینک ما مدتی است که در لحظهی گسست از آن ساختار و ایجاد تحول در دریافت و رابطهی نهادیِِ هنرها زندگی میکنیم. لحظهای که دیگر نهادهای برآورندهی هنر، چنان پوک و بی ارزش شدهاند که حتی به عنوان مکان- فضایی، عاریتی-اجارهای نمیتوانند استقلال و فردیت هنری را در درون خود تاب بیاورند و برآورند.
قدرت مستقر همواره در نفی بدن خود را معنادار کرده است. همانطور که بدن را از اشکال اصلی رابطه، عشق، صمیمیت، دیدار و نگاه، بازنمایی و تصویر دزدیده است، آن را از تئاتر و هنر اجرا نیز گرفته است؛ یعنی تلاشی در راستای خالی کردن یک هنر از ماهیت خود. اینها همه بدن را از حضور به امری غایب در هزارتوی ذهن بدل کرد و اگرچه تخیل همواره نقشی رهایی بخش دارد اما تا زمانی که آن لحظه گسست و رهایی عینی رخ ندهد، خیال در محدوده ابزار کار سرکوب باقی میماند، چرا که حتی ادبیات هم حق ندارد بدن را در وجه ذهنیشده و خیالی خود- که واقعیت را گسترده و غنی میکند- بدون منع و سانسور بیان کند. خیال تا زمانی که بی زبان و تصویر و حضور باشد به کاربست اصلی خود که رهایی و بی مرزی است نرسیده است. در همین راستا گفتمانهای جایگزین سرکوب درباب بدن، استحکام پیدا میکنند. اما همانطور که پیشتر اشاره شد تمام این تلاش پیچیده و خشن استبداد تلاشی موقتی است؛ چرا که منع آزادی چه پنهان و چه آشکار در برابر خواست آزادی به عنوان امری قدیم و ماندگار، موقتی است و بدنها زندهاند و گسست در یک نظم سرکوبگر، همواره در کمین است و همین مسئله بازنگری را به ارمغان میآورد و تمام آن لحظات توافق با سرکوب و تلاشهای پنهان برای رهایی را دوباره از نو مینویسد، اجرا میکند و تبدیل به حقیقت خود میگرداند. حالا هم نقد و هم اثربخشی مثبت اجرای برگرد مرا ببین تازه عیان میشود. تازه رخداد یک اجرا توانایی ماندن و بازتعریف شدن پیدا میکند؛ اینگونه در بازنگریِ سعید و نسیم، اجرای گذشته، حقیقت خود را در اجرای جدید بازیابی میکند و پیوستگی در همین خود انتقادی و بازنگری به عنوان کاربست عقلانیت و خلاقیت در لحظات گسست نمایان میشود.
- *تصویر یادداشت مربوط به اجرای برگرد مرا ببین است.






