درامانقد-تئاتر:نمایش «21» در دو سطح قابل بررسی است: اجرا و اسطوره! «21» روایت جوجه خروسی ست که پس از بیست و یک روز سر از تخم بیرون آورده اما به محض پا گذاشتن به این دنیا خواهان جفت و همسر شده است! تاریخچه تئاتر عروسکی جهان نشان داده که «ساده فهم بودن، جادوی سحرانگیز جان نمایی عروسکها و اشیاء بی جان و استفاده از فولکلورهای آشنا» از جذابیتها و دلایل نفوذ و شیوع نمایشهای عروسکی در میان عوام و خواص بوده و هست.

عروسک گردان نیاز به معجزه ندارد اگر دستهایی خلاق منعطف و کارآزموده داشته باشد. عروسکهای انگشتی نمایش بهادر مالکی فقط «سر» هستند. سرهایی که انگشتان، کف و مچ دست- و برخی جاها هم ساعد- مالکی به آنها شخصیت و هویت می بخشد. این رویه بیرونی و ظاهری اجراست. در سطح اسطوره اما، نمایش مالکی واجد ظرفیتهای غنی تری ست.

شاید با کمی اغماض بتوان گفت که عبارت «یکی بود یکی نبود» افتتاحیه تمامی اسطوره های جهان است. مالکی از همان ابتدا بر اهمیت این افتتاحیه اساطیری تأکید می کند: «یکی بود اما اون یکی نبود… خروسی بود و یاری نداشت.» با همین تأکید درست و به جا ما به جهان اسطوره پرتاب می شویم:

«بابا»، خدای دریا، وسط دریای بیکران نشسته و از شدت گرسنگی و بی حوصلگی حسابی کلافه شده است. بخت اما با او یار است چرا که امواج هر روز برایش یک «تخم» می آورند.«بابا» بیست روز تمام فقط «تخم مرغ» می خورد. هر روز هم به شکلی متفاوت: یک روز نیمرو، یک روز آب پز، روزهای دیگر انواع املت و در انتها باقالاقاتق. اما روز بیست و یکم، روز متفاوتی ست. چرا که «بابا» دیگر قصد خوردن «تخمی که آب آن را آورده» را ندارد و آن را در جیبش مخفی می کند. فردای آن روز «جوجه خروس» از جیب «بابا» به دنیا می آید.

این افتتاحیه بسیار مهم و غنی نمایش «21» بسیار شبیه به بازخوانی طنازانه اسطوره چینی و سرخپوستی پیدایش انسان از تخم مقدس است. پانگوی غول (اولین انسان چینی) به همین شکل از دل تخم بیرون می آید. (بیرلین، 1386) از سوی دیگر «تخم مرغی که آب آن را آورده» نیز اشاره مستقیم به تولد قهرمان قوم(منجی) در بسیاری فرهنگها دارد. در این نوع روایت از تولد و ظهور منجی، قهرمان عمدتاً نوزادی ست که پس از تولد به دریا سپرده می شود تا از دست دشمن خونی اش در امان بماند.(کمبل، 1388) «موسی» به معنای از آب گرفته شده، از شناخته شده ترین و معروف ترین این روایتهاست.

مالکی در این اجرا به هیچ وجه قصد ساختن اسطوره ای نو و تازه را ندارد. هدف اصلی او استفاده از فرصت شوخی با اساطیر آن هم به نفع ایجاد جذابیتهای عروسکی ست. مالکی جوجه خروس را جایگزین نخستین بشر، ابوالبشر کرده است. مخلوقی که بلافاصله پس از تولد یقه «عروسک گردانش- بابایش» را می گیرد که چرا مرا تنها و فرد آفریده ای من یک جفت، یک همسر می خواهم! تم و موضوع این درخواست، جدال با «تنهایی» ست. انسان از روز ازل از تنهایی گریزان بوده؛ او هیچگاه تنها ماندن در این کره خاکی را برنمی تابد. از این رو به خالقش معترض است که چرا برای او جفتی نیآفریده است. از اینجا به بعد اودیسه خروج انسان از تنهایی آغاز می شود. اما اودیسه ای خنده دار و مضحک!

خروس باید از میان پرندگان همسری مناسب برای خود برگزیند. طاووس، اردک، قناری، عقاب هر کدام به نوبت سر راه او قرار می گیرند. هر کدام از اینها تجسم صفتی از زنانگی(حوا، ام البشر) هستند. هر کدام لحظاتی خروس را به خود مشغول داشته اما هیچ کدام فرد مناسب حال و شخصیت او نیستند: طاووس با آنکه زیباست اما نر است و این در واقع نشان از عدم بلوغ عقلی جوجه خروس دارد که در اولین انتخاب خود دچار اشتباه شده است. اردک اهل غوص کردن است و خروس از آب فراری؛ این نشان از عدم درک ابعاد خواسته توسط خروس دارد:«چه دانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد!» قناری جنبه آزادی را ندارد و وقتی خروس او را از قفس آزاد می کند؛ فرار می کند! عقاب هم متعلق به ارتفاع و طبقه اجتماعی بسیار بالاتری از خروس است. هردوی این دو تجربه های اخیر (قناری و عقاب) به خروس اهمیت دانش جامعه شناسی و مردم شناسی را یادآوری می کند. خروس اما دست بردار نیست او سراغ تمامی پرندگان دیگر هم می رود. اما باز هم  همسر دلخواهش را نمی یابد. تا اینکه خروس به جنون رسیده عصیان می کند و پرده های حجب و حیای میان خود و خالقش (عروسک گردان- بابا) را می درد.

بازخوانی اسطوره آفرینش از منظر یک خروس افزون بر ایجاد فرصت رنگ آمیزی آن با طنز و خنده، سبب ایجاد امکان نقد و تفسیر آزادنه ای از پرسشهای فلسفی بی پاسخی چون «من کی ام؟ از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟» را به مالکی داده است.  اولین پرسش هر انسانی این ست: «رسالتم چیست؟» این پرسش بنیادین در اجرای مالکی همزمان با اولین گفتگوی خروس و بابا طرح می شود. آن هم با خروج صدای گرم  پرطنین و خاطره انگیز «احمد شاملو» از گلوی نابالغ خروس:

–        پدر، ای مهرِ بی‌دریغ،

          چنان که خود بدین رسالتم برگزیدی چنین تنهایم به خود وانهاده‌ای؟

          مرا طاقتِ این درد نیست

          آزادم کن آزادم کن، آزادم کن ای پدر! (احمد شاملو- مرد مصلوب)

رسالت خروس چیست؟ اسارت خروس در کجاست؟ شوخی مالکی با اسطوره همینجاست. مالکی این پرسشها را بی پاسخ می گذارد تا تماشاگر ضمن نیشخند و لبخند، هر احتمالی را در ذهن جستجو کند. از آن سو، خدای خالق در برابر گستاخی خروس، خشمش را فرومی خورد. او باید تصمیمی بزرگ بگیرد. او باید کم کم پایش را از زندگی این آفریده سِرتِق و ناسپاس بیرون بکشد. اولین اقدام بابا، محدود کردن آب است. بابا دریاها را خشک می کند و تنها به اندازه قمقه ای آب باقی می گذارد. جهان به کویر تبدیل می شود. حال جوینده راه حق(خروس) باید بیابان نوردی کند تا به راز چرائی تنهائی اش پی ببرد. اما هنوز شروع نکرده امداد از غیب فرا می رسد. ماده شتری که از ازدواج عشیره ای فرار کرده سر راه خروس قرار می گیرد. خروس و شتر خیلی زود به یکدیگر دل بسته اند. حاصل پیوند آنها موجود عجیب الخلقه ای به نام «شتر مرغ» می شود.

«لوی استراوس» و «روژه باستید» معقتد اند که منطق اساطیر با منطق حاکم بر جهان ما بسیار متفاوت است. از این رو ازدواج خروس و شتر در این نمایش نه تنها عجیب نیست که بسیار موجه و قابل دفاع هم است. «تخم شترمرغ» تازه به دنیا آمده به سنت اساطیر کهن، یقه بابا را گرفته و سئوال همیشگی را از بابا می پرسد:« برای چه مرا به دنیا آورده ای؟!» بابا، خدای خالق، دیگر توان ماندن ندارد. خدای آفریننده وظیفه اش را انجام داده و حالا باید از دور دور تنها ناظر کنش و زایش مخلوقات خود بماند. نمایش با همان جمله مهم افتتاحیه پایان می یابد:« یکی بود و اون یکی نبود؛ تخم شتر مرغی بود که تنها مانده بود و جز قمقه آبی چیز همراه نداشت!»

باز هم تفسیری دیگر از اسطوره ای دیگر! اسطوره «پدرکشی» که در آن پسر به زور و غصب جانشین مقام و قدرت پدر می شود. «اودیپ» و «زئوس» دو نمونه معروف این اسطوره هستند. خدا   به نفع آفریده، از صحنه روزگار کنار زده می رود تا آفریده، گیج و هول، در دهشت تنهائی   خودساخته اش در جهان بیکران بر جای بماند.

درک اسطوره سنگین و دشوار است. یکی از بهترین راههای شناخت و فهم اسطوره یاری جستن از امکانات سحرآمیز تئاتر عروسکی ست. نمایش نیم ساعته بهادر مالکی تا حدود زیادی در این مهم، درست و موفق عمل می کند.

نمایش «21» هر شب در پردیس تئاتر شهرزاد ساعت 20 به صحنه می رود.

منابع:

  • اسطوره های موازی، ج. ف. بيرلين، عباس مخبر، نشر مرکز، 1382
  • قهرمان هزار چهره، جوزف کمبل، شادی خسرو پناه، گل آفتاب، 1389
  • دانش اساطیر، روژه باستید، جلال ستاری،1391
  • اسطوره و تفکر مدرن، لوی استراوس، فاضل لاریجانی- علی جهان پولاد، نشر فرزان روز، 1390
  • شعر «مرد مصلوب»، احمد شاملو، مجموعه آثار، انتشارات نگاه، 1392