تحلیلی فلسفی از فیلم «دختر…پدر…دختر» ساخته پناه برخدا رضایی

درامانقد-سینما: «دختر…پدر…دختر» را می توان ملودرامی مینیمالیستی هم توصیف کرد اما فارغ از این تفسیر کلیشه ای، آنچه جهان فیلم ما را وادار می کند که درباره آن قضاوت کنیم و منطق فهم فیلم را بهم نریزیم همین موقعیت آرمانی فیلم است که بنیان هستی شناسانه آن در گذر است.

1.

بیش از آنچه یک فیلم ببینیم، یک قاب می بینیم. قابی که می توان درون آن تمرکز کرد و تمامی اجزاء و بخشهای آن را به دقت دید. قابی که می توانیم به خیالات و علائق هنرمندی که آن را پدید آورده پی برد و از همه مهمتر قابی که فقط تصویری درون آن نیست، بلکه فضایی برای مسحور شدن است. ما سحر کسی هستیم که درون قاب را با تمامی بن مایه های معرفتی که در ذهن خود پرورده می شنویم. بی گمان می توان فیلم «دختر…پدر…دختر» را فیلمی تصویر محور دانست که بیش از آنچه مضمون آن ما را با خود همراه کند، تصاویر اغوا کننده آن زمینه هایی برای مخاطب فراهم می کند که مخاطب در آستانه تأویل قرار می گیرد. گویی «دختر…پدر…دختر» تعمدا مخاطب را به فضاهایی می برد که می تواند آهسته و بدون هیچ پروایی از آن گذر کند. اما گذار ما بدون توقف نیست ما در لحظه های مختلف فیلم می ایستیم، به اطراف نگاه می کنیم، با دقت پیرامون و پس و پیش آن را وارسی می کنیم و به آهستگی مسیر خود را ادامه می دهیم. گویی جهان فیلم با تمام زمینه های استعلایی که قرار گرفته جهانی مملو از کشف و راز است. شاید بر همین اساس باشد که کارگردان فیلم را در طبیعتی بکر و جذاب قرار داده که سرمای آن را با پوست و گوشت احساس می کنیم. سرمایی که شدت نفوذ آن اگرچه تا مغز استخوان فرو می رود اما سفیدی برف منطق فیلم را به هم می زند و از سفیدی برف بیش از هر چیزی می توانیم لذت ببریم.

حضور سه دختر عجیب و غریب در فیلم که ما باید راز آنها را در سرزمین یخ و برف کشف کنیم بر شدت رازآلودگی فضای فیلم افزوده است. ما با زوایه دیدی که نسبت به طبیعتی که در فیلم قرار گرفته می توانیم آرایه ها و بنیانهای تصویری فیلم را کشف کنیم و با پرسه زدن در پیرامون آنچه دختران می گویند رخدادها و واقعیتها را به صراحت بیان کنیم.

2.

«دختر…پدر…دختر» را می توان ملودرامی مینیمالیستی هم توصیف کرد اما فارغ از این تفسیر کلیشه ای آنچه جهان فیلم  وادارمان می کند که درباره آن قضاوت کنیم و منطق فهم فیلم را بهم نریزیم، همین موقعیت آرمانی فیلم است که بنیان هستی شناسانه آن در حال گذر است. بنیانی که می توانیم در میل سرکوب شده دختران دید و هوای اطراف مردانی که می توانند از نفسشان آنجا را گرم کنند. اما تقابل گرما و سرمای نهفته در فیلم بیش از آنچه عاشقانه باشد بیشتر سر از فضای تحمیل شده طبیعتی دارد که در آن زندگی می کنند. منطق زندگی در چنین طبیعتی در نهایت شقاوت و بی رحمی که در آن جریان دارد زیبایی های خاص خود را دارد.

شما اگرچه از فروش پرندگان در فیلم آزار می بینید اما نهایت فلاکتی که آنها در آن افتاده اند را هم احساس می کنید. همین تضادی که در قالب ملودرام مینیمالیستی فیلم قرار گرفته ما را به سوی رهایی از ناتوانی و یاس سوق می دهد. از سوی دیگر زوال پدرسالاری فیلم شاید تا حدودی فضای نخ نمای سنتی را آشکار می کند اما عشق در فضای یخ زده بیش از هر چیزی می تواند مسئولیت اخلاقی ما را در قبال دخترانی که مجنون و عاشق و مسلول هستند برانگیزد.

3.

با تماشای «دختر…پدر…دختر» یاد سهراب شهید ثالث و حتی عباس کیارستمی هم می افتیم. دو کارگردانی که صاحب سبک هستند و توانستند با نگاه ویژه خود به جهان و پیرامون آن، تصویری قابل درک در سینما به دست بیاورند. تصویری که اکنون می توانیم آنها را تفسیر کنیم و شان آنها را در کالبد دینامیک سینما بررسی کنیم. این دوکارگردان روایتی شخصی از جهان دارند اما قاعده ای که خود آن را پذیرفته اند بی گمان توانسته به مسیری هموار برای دیگر کارگردانان تبدیل شود.  کارگردان «دختر…پدر…دختر» با دریافت ویژه ای که از طبیعت دارد خود درباره فیلم و نگاهش می گوید: “تماشای طبیعت همواره حسی اسرارآمیز و شاعرانه در من برمی‌انگیزد و به دنبال این حس، در چهار فصل طبیعت دل به سفر می‌سپارم. در این سفرها همواره از طبیعت که نقاشی‌هایی زیبا و بی نظیر هستند، الهام می‌گیرم. شگفتی حاصل ازنمایش‎های بیکران طبیعت و چشم انداز زیبای آن، همواره ایده‌های تازه‌ای را برای ساخت یک اثر هنری در من متبلور می‌سازد. تفکر در طبیعت، تلالو نور و زمزمه آب، همواره برایم حس عمیقی از معنویت به دنبال دارد. معنویتی کاملا درونی و سرشار از روشنایی” این نگاه توانسته فیلم پناه برخدا  همتراز و همراه با عباس کیارستمی و سهراب شهید ثالث کند. این قبیل فیلمها اگرچه جهانی خاص را در بطن خود بازسازی می کنند اما آنها توانسته اند جهان مخاطب را نیز همراه با خود کنند. طبیعتی که در سرزمین ها دلربایی می کند طبیعتی بی جان نیست، طبیعتی متحرک و بیکران است

که می توان بعد مثالین آن را در کالبد داستانی ریخت و از دل آن  “دختر…پدر…دختر” را به مخاطب ارائه کرد و رژیم زیباشناسانه جذابی حتی در قابی سیاه و سفید دید.

 

این مطلب پیشتر در ماهنامه «هنر و تجربه» نیز منتشر شده است.