نگاهی به فیلم «عصبانی نیستم» ساخته رضا درمیشیان

درامانقد-سینما: نوید وسط جمعیت ایستاده است و انبوه آدم ها در اطرافش در تصاویری فست موشن با سرعت در حرکتند و این، گویاترین تصویر برای بیان وضعیت اوست که می بیند چطور زندگی با شتاب می گذرد اما او همچنان در یک نقطه ثابت، درجا می زند و متوقف شده است. تکرار این تصویر موتیف وار در میان تقلاها و تلاش های طاقت فرسای نوید بر بیهودگی دست و پا زدن او برای قدمی برداشتن و جلو رفتن تأکید می کند و او مصداق بارزی می شود برای شعر درخشان رضا براهنی که «هر چه شتاب کردم که آفتاب بیاید، نیامد». در همان اوایل فیلم نوید در گفتگو با روانپزشکش می گوید که دلم می خواهد ریتم زندگیم سریع تر شود و از ابتدا تا انتهای فیلم می کوشد تا جریان راکد و به گل نشسته زندگی اش را بر هم بزند و به جنب و جوش وادارد اما هیچ یک از کارهایش به ثمر نمی نشیند. از این رو ریتم افکارش سریع تر و تندتر از کنش های اوست و این تضاد و تناقض به پریشانی روحی او شدت می بخشد. انگار خودش را می بیند که بی وقفه می دود، در حالی که مدتهاست همانجا سر جایش ایستاده است و همچون آدمی فلج شده توان هیچ حرکتی را ندارد. مثل آن صحنه که کنار ستاره دراز کشیده است و آرام و مغموم و ساکت نگاهش می کند اما نوید دیگری از جا بلند می شود، این سو و آن سو می رود و داد می زند و می گوید خسته شدم، از بس دویدم!

نوید انگار دو تکه شده است. آن که در واقعیت آرام و خاموش است و خودش را کنترل می کند و آن که در ذهنش با بیقراری حرف می زند و درگیر تنش و استرسی مدام است. در ظاهر تکرار می کند که عصبانی نیستم اما در درونش پر از خشم انباشته شده ای است که مدام در افکار و خیالات و اوهامش سرریز می کند و این عصبیت های لحظه ای نوید بارها در موقعیت های مختلف تکرار می شود. زیرا آن خشم ویرانگری که او را تحت فشار می گذارد، در دنیای واقعی هرگز تخلیه نمی شود و روز به روز حجم بیشتری از اضطراب و هراس و ناامیدی بر آن تلنبار می شود. از این رو استفاده از کات های سریع و تصاویر بریده بریده و قاب های آشفته دقیقا در راستای فضای ملانکولیک و فروپاشیده شخصیتی است که همواره جلوی عصیان و سرکشی اش را در واقعیت می گیرد اما در درونش میل افسارگسیخته ای به خشونت و هرج و مرج و طغیان فوران می کند و درنهایت مرز میان این دو مخدوش می شود و فشارها و تنش های فروخورده زبانه می کشد و آنچه که نوید بارها در کابوس هایش تصور کرده، در واقعیت تحقق می یابد و ما روند رو به اضمحلال جوانی را می بینیم که بتدریج از دانشجویی آرام و عاشق پیشه و متفکر به آدمی عصبی و کلافه و خشن تبدیل می شود که خود را مجبور می بیند برای حفظ محبوبش دست به خشونتی هولناک بزند.

فیلم هر جا به روابط عاشقانه نوید و ستاره می رسد، از آن تصاویر لرزان و ناموزون به قاب های آرام و لطیف تغییر ماهیت می دهد و فضای ملتهب و پرآشوب فیلم، حس و حالی شاعرانه و تراژیک می یابد و انگار فیلم در جدالی پیوسته میان عشق و خشونت به سر می برد که هر کدام می کوشد بر دیگری غلبه کند، همان وضعیت دردناک نوید که میان وجه عاشقانه و آنارشیستی اش دست و پا می زند. وقتی نوید با آن استیصال و نومیدی بی پایانش در برابر انبوه پستی و پلشتی و کثافت و شناعت پیرامونش مقاومت می کند تا رنگ آن ها را به خود نگیرد و آلوده نشود و بر اصول شخصی اش پایبند بماند، دلمان می خواهد به او بگوییم که از عشقش چشم بپوشد و به کردستان بازگردد اما بعد می بینیم که در این جامعه نکبت بار چه چیزی دیگری دارد جز ستاره که به آن تکیه کند و سرپا بماند و دوام بیاورد. وسط آن همه تصاویر مزاحم و آزارنده که از هر سو وحشیانه به او حمله می کنند و هجوم می آورند، نوید فقط به دنبال تصویر روشنی از یک ستاره می گردد که مدام جلوی چشمش ناپدید و محو می شود. انگار این شهر بی رحم تا آخرین امیدش را از او نگیرد، رهایش نمی کند. آن با خود حرف زدن های بی وقفه نوید به مقاومتی مستأصلانه در برابر دست هایی می ماند که بر گلویش گذاشته اند و می خواهند او را خفه کنند تا صدایش درنیاید. از این جهت اقدام خودویرانگرانه نوید در انتهای فیلم که در نسخه فعلی سانسور شده، واکنشی از سر خشم و نفرت در برابر بی عملی و رخوتی است که کل جامعه را در بر گرفته است و نوید نمی خواهد به آن تن دهد. انگار با هر حرکت بیهوده ای که انجام می دهد، می خواهد ثابت کند که نتوانستند او را سرکوب کنند و جلوی آرمان طلبی و آزادی خواهی اش را بگیرند.

مهم ترین دستاورد فیلم در همین است که می تواند ناهنجاری و اختلال شخصیتی نوید را به وضعیت نامطلوب و اسفناکی نسبت دهد که نتیجه سیاست های غلط و ناروای نهادهای قدرت در یک دوره بوده است. با چنین رویکردی نوید به نماینده ای از یک نسل سوخته تبدیل می شود و فیلم شمایلی از یک دوران به حساب می آید. در حالی که نوید فقط یکی از آن هزاران نفری است که زندگی اش در آن هشت سال نکبت بار تباه شد و هر یک از آدم هایی که آن دوره نفرین شده را از سر گذرانده اند، سرنوشت متفاوتی یافتند و قرار نیست وضعیت تراژیک نوید را به همه آن ها تعمیم داد. بسیاری از ما که درگیر آن سال های شوم و تبعاتش بودیم، قرص نمی خوریم، بیکار نیستیم، دنبال خانه نمی گردیم و عشقمان را از دست ندادیم اما همه مان در یک چیز با نوید فیلم مشترک هستیم و آن رنج کشیدن از خشمی فروخورده است که به کل زندگی مان چنگ می زند و آرام مان نمی گذارد. ارزش فیلم رضا درمیشیان در همین است، در ترسیم حال مشترک جمعی! او به واسطه نوید به دل جامعه ای نفوذ می کند که مدتهاست حالش خوب نیست و نمی داند چطور با این عصبانیت و خشم فراگیرش که هر لحظه سر برمی آورد، کنار بیاید و برای اینکه باقی مانده زندگیش را نبازد، چه کند و هنوز در حال تاوان پس دادن برای آن هشت سال نحس است.