نگاهی به فیلم «اسرافیل» ساخته آیدا پناهنده

 

درامانقد-سینما: انتخاب، همانطور که در «ناهید» اولین فیلم سینمایی آیدا پناهنده بن مایه بود، در «اسرافیل» هم حضوری محسوس و تعیین کننده دارد و رویارویی این انتخابها با جبر جامعه و زمانه است که وضعیت و سرنوشت شخصیتهای اصلی این دو فیلم را رقم می زند.

ناهید، انتخاب می کند که با مسعود، مردی متمول و مورد احترام ازدواج کند و زندگی جدیدی را در پیش بگیرد. در «اسرافیل» هم بحث انتخاب، مطرح است و شخصیتهای اصلی با انتخابهایشان، گره های اصلی فیلمنامه را ایجاد می کنند، با این تفاوت که پناهنده در «ناهید» این حق انتخاب را به زن به عنوان شخصیت اصلی قصه داده بود و او بود که می توانست با انتخابش، تکلیف دو مرد زندگی اش، یعنی احمد و مسعود را مشخص کند و در «اسرافیل» با مردی به نام بهروز روبروییم که با حق انتخابی میان ماهی (عشق گذشته اش) و سارا (دختری که به تازگی به او دلبسته) روبروست.

درواقع در هر دو فیلم با مثلثی عشقی روبروییم؛ در «ناهید» با یک زن و دو مرد و در «اسرافیل» با یک مرد و دو زن. هرچند خوبی این دو فیلم پناهنده این است که مثلث عشقی اش با سه ضلعی های لوث و تین ایجری و گل درشت سینمای ایران فاصله دارد و برخوردش با آنها خوددارانه، عمیق و چند لایه است.

البته انتخاب در ناهید و اسرافیل، به معنی تعبیر زیبای اراده و جلوه گریِ روی خوش زندگی نیست و شخصیتهای اصلی برای انتخابهای خود باید با جبر جغرافیایی، خانواده و جامعه بجنگند.

وقتی ناهید تصمیم به انتخاب مسعود می گیرد، باید خودش را برای از دست دادن فرزندش آماده کند. چون طبق توافق با همسر سابق و معتادش احمد اگر دوباره سراغ زندگی زناشویی جدیدی برود، باید قید نگهداری پسر نوجوانش را بزند. در عین حال که ناهید باید آمادگی مواجهه با جامعه پیرامونش نسبت به متارکه و ازدواج مجدد با مردی که همسرش فوت کرده و دختری نیز دارد را هم داشته باشد. درواقع ناهید باید برای انتخابش در چند جبهه بجنگد و تاوانهایی هم بپردازد. او همچنین متاثر از تبعات انتخابی است که سالها قبل و در ازدواج با احمد کرده بود؛ مردی رها و بی قید و بند که با افتادن به ورطه اعتیاد و شرط بندی های مداوم سر بازی های فوتبال، زندگی خود و ناهید را بر باد داد. حالا فرزند نوجوان آنها هم باید چوب انتخابهای پدر و مادرش را بخورد و آینده و سرنوشتی مبهم دارد.

در «اسرافیل» این تاوان دادن و پذیرفتن عواقب انتخاب شکل و ظاهر دیگری دارد. بهروز که در جوانی، نتوانست جرأت و جسارت خود در دلدادگی به ماهی را به سرانجامی مثبت برساند و پای انتخاب خود بایستد، بنا به وضعیتی که از معشوقه اش به گوشش رسانده بودند، فرار را بر قرار ترجیح می دهد و سر از آنسوی دنیا در می آورد. حالا او پس از سالها و به خاطر فروش زمین های خانوادگی و برای کمک به خواهرانش برمی گردد، اما می دانیم که این برگشت صرفا بهانه ای است برای مواجهه با معشوق سالهای دور. ضمن اینکه بهروز مدتی است دل به دختری جوان بسته و به عبارت دیگر به نظر می رسد او را برای ادامه زندگی «انتخاب» کرده باشد. انتخابی ظاهرا بی مانع و بی دردسر، درست برخلاف انتخاب دردسرساز قبلی.

ماهی هم در جوانی، انتخاب کرده بود که معشوقه و زن زندگی بهروز باشد، اما انتخاب او و بهروز در مقابل خواست خانواده ها و جبر جامعه تاب نیاورد و نتیجه ای جز شکست نداشت؛ بهروز از ایران رفت و ماهی هم به دستور خانواده به عقد مرد دیگری درآمد. اتفاقی که برای بابک، پسرجوان ماهی از این ازدواج می افتد، هم به نوعی کنایی نشان می دهد که ثمره جبر چیست؛ جبری که درواقع خانواده ها و به ویژه دایی ماهی برای آنها درنظر می گیرند. به عبارتی خاتمه دادن به رابطه عاشقانه ماهی و بهروز و تصمیم گیری برای ازدواج ماهی با مردی دیگر، خود نوعی «انتخاب» از سوی خانواده ها بود که قدرت بیشتری در برابر انتخاب عشاق قصه داشت و جبر زمانه و سرنوشتی محتوم برای بهروز و ماهی محسوب می شد.

بهروز حالا هم که برگشته، برای رجعت به ماهیِ بیوه و با گذشته ای پر از حرف و حدیث از دید جامعه یا شروع زندگی رسمی با سارای بی گذشته، تردید دارد. با این حال باز «انتخاب» اوست که می تواند سرنوشت قصه را رقم بزند. انتخابی که البته نشانی از جسارت جوانی در آن نیست و منطق و جامعه را هم درنظر می گیرد. از این منظر، انتخاب فعلی بهروز در مقایسه با انتخاب فعلی و در زمان حال ناهید، در جایگاه کم خطرتری می ایستد.

ماهی همانطور که در جوانی یارای مقابله با خانواده و جامعه را نداشت و نتوانست عشق و انتخابش را به دست آورد، حالا در میانسالی و به دلیل مصائبی که بر او گذشته، فرتوت تر از آن است که بار دیگر انتخاب کند و مهمتر از آن برای رسیدن بجنگد، هرچند نشانه های محوی از عشق همچنان در او پیداست. مقایسه این نقش منفعل و تسلیم در برابر سرنوشت و جبر زمانه با نقشهای کاریزماتیک و کنشگر هدیه تهرانی در دوران اوج کارنامه اش هم قیاس بامزه ای است؛ شاید اگر تهرانیِ آنموقع بود، پازل جسارتش در انتخاب را تکمیل می کرد و بی اعتنا به تصمیم جامعه، سرنوشت خودش، بهروز و قصه را رقم می زد.

اگر «اسرافیل» دچار دوپاره شدن روایت نمی شد و به جای پرداختنی جدا به زندگی و موقعیت خانوادگی سارا، حرفش را گزیده تر و در لابلای قصه ماهی می زد، با انسجام بیشتری درباره اهمیت «انتخاب» روبرو بودیم و تاثیرگذاری همنشینی شخصیتها و ضرب انتخاب نهایی یکی از سوی انتخاب کننده بیشتر می شد. کاری که در «ناهید» به دلیل پیوستگی روایت و حضور همواره و تنیده شدن زندگی شخصیتها در یک موقعیت مکانی و زمانی واحد کاملتر و تاثیرگذارتر است. با این حال نقطه مشترک هر دو فیلم، تاکید روی انتخابهایی است که حتی باوجود اراده انتخاب کننده و ظاهرا رسیدن به مقصود، نشانی از موفقیت، شادابی و رضایت در آنها نیست. انگار همیشه باید یک پای زندگی بلغزد و جبر و سرنوشت، به انتخاب و اراده ما دهن کجی کند. انگار ناخوشی ها همیشه آماده کنار زدن و محو و نابودی خوشی ها هستند.

 

*توضیح تیتر: «ماحی» معنی محو کننده را دارد که به نوعی بازی با اسم ماهی، یکی از شخصیتهای فیلم «اسرافیل» هم است.