به بهانه فیلم  «سوتفاهم» ساخته احمدرضا معتمدی و پیوند فلسفه وسینما

درامانقد-سینما: ردپای مطالعات بین رشته ای سینما به مثابه یک رویکرد یا پارادیم پژوهشی را دست کم می توان در یک دهه اخیر در حوزه مطالعات سینمایی و علوم انسانی ما رصد کرد که ردپای آن پر رنگ تر از گذشته شده. این اتفاق را باید به فال نیک گرفت که بستری فراهم می کند تا سینما در دیالکتیک با علوم دیگر خاصه علوم انسانی، ساحت های تازه تری از آفرینش هنری و بازنمایی و خوانش اثر هنری را تجربه کند و سینما را از ابژه سرگرمی صرف به ابژه آگاهی بدل کرده که از ظرفیت و ظرافت های آن می توان در جهت صورت بندی حقیقت بهره برد و به شناختی بصری از آن دست یافت. در واقع امروزه در گفتمان های تازه سینمایی، سینما به مثابه ابژه آگاهی به عنوان یک ابزار پژوهشی هم شناخته می شود که از پس آن می توان به درک شناختی از امور و پدیده های انسانی رسید. این رویکرد می تواند هم سینما را به هنری عمیق تر بدل کند و هم ساحت وجودی آن را در بازنمایی و صورت بندی پدیده ها نشان داد. قطعا یکی از این پارادیم ها، رویکرد فلسفی به سینماست که البته ابعاد مختلفی دارد.

گاهی یک مساله یا موقعیت فلسفی، دستمایه یک قصه و درام قرار می گیرد که سینما در اینجا خاصیت بازتابی و آیینه گونه به خود گرفته و به ابزار و زبانی برای بیان فلسفی بدل می شود. گاهی سینما به واسطه ابزارها و تکنیک هایی که در اختیار دارد خود به خلق یک موقعیت یا مساله فلسفی دست می زند. در اینجا سینما نه به بازتاب که به بازنمایی و حتی فلسفیدن دست زده و به یک کنش فلسفی تبدیل می شود. یک کنش فلسفی بصری. در این وضعیت، سینما دیگر یک ابزار بیانی برای فلسفه نیست بلکه خود به یک زبان فلسفی تبدیل می شود.  یک زبان ایماژی که تصویر را به بصیرتی فلسفی بدل می کند. این سویه فلسفی- سینمایی موقعیتی ویژه است. به این معنا که در اینجا سینما به ابژه که خود سوژه فلسفی است و مساله یا چالش فلسفی تنها در درون ساختار سینمایی و درام قابل تحقق است. گویی سینما به گفتمانی بدل می شود که هیچ گزاره فلسفی خارج از آن معنا نداشته و تنها در درون این موقعیت است که به امری فلسفی بدل می شود. به عبارتی دیگر در این موقعیت، فیلم به یک متن فلسفی بدل شده که قرار نیست صرفا بازتاب دهنده یک مساله فلسفی باشد بلکه خودش مساله تولید می کند، پرسش فلسفی طرح می کند و امکان فلسفیدن فراهم می کند.

به نظر می رسد که احمد رضا معتمدی که کارگردانی اهل مطالعه و تفکر در حوزه فلسفه و سینماست و شأنیت علمی او بر کسی پوشیده نیست در فیلم  «سوتفاهم»  تلاش کرده تا فلسفه را در سویه دومش به قصه فیلم تزریق کند یا به عبارت بهتر تلاش کرده تا از سینما به مثابه یک ابزار و امکان فلسفی نه لزوما تصویری و دراماتیک برای فلسفیدن استفاده کند اما این اتفاق در عمل چندان موفق نیست و شکست می خورد. در خوانش این فیلم و اساسا در بازنمایی امر فلسفی در سینما باید به یک مساله مهم توجه کرد که منجر به سوتفاهم نشود و آن هم اهمیت «زبان سینمایی» است. هر امر و مساله و چالش فلسفی وقتی قرار باشد در مدیوم سینما و قاب تصویر، صورت بندی و روایت شود بدون شک باید قواعد و قوانین زبان سینما را بپذیرد و کسوتی سینمایی به تن کند، عدم توجه به ساختار سینمایی را نمی توان ساختار شکنی فلسفی دانست که به شیوه دریدایی بتواند حقیقت را به زبان سینما روایت کند. آنچه که باید به آن التفات و اهتمام داشت این است که سینما به شکل اولی و در درجه اول یک هنر است و باید ملزومات زبان هنری آن را پذیرفت و از پس آن با مخاطب حرف زد یا او را به چالش فلسفی دعوت کرد. از دام درام نمی توان گریخت و هر ابژه فکری باید به سوژگی سینما تن دهد تا بتواند شانیت روایی پیدا کند. به عبارت دیگر اگر قرار است یک مساله یا موقعیت فلسفی را از طریق سینما بیان کنیم باید زبان فلسفی آن به زبان سینمایی بدل می شود تا مخاطب بتواند با آن ارتباط برقرار کند.

سینما کلاس فلسفه و مخاطبان دانشجویان فلسفه نیستند که با ادبیات و ترمونولوژی آن به شکل تخصصی آشنا باشند و فیلم هم قرار نیست صرفا برای دانشجویان فلسفه یا فیلسوفان به نمایش گذاشته شود لذا باید پذیرفت که در سینما، درک و فهم فلسفی از پس زبان سینمایی می آید و برساخته آن است. این به معنای استحاله فلسفه در سینما نیست بلکه بازتولید موقعیت یا مساله فلسفی به زبان سینمایی است. بدون التزام و اهتمام به این مساله نمی توان یک فیلم فلسفی موفق ساخت. زبان سینمایی هم همچون فلسفه، بازی های زبانی خود را دارد که بدون درک این زبان نمی توان هیچ امر فلسفی را روی پرده و در قاب تصویر، ترجمه کرد. این قاعده بازی است.