نگاهی به فیلم «قهرمان فولک و مرد خنده دار» ساخته جف گریس

 

درامانقد-سینما: ذهن می­تواند مثل یک حفره سیاه باشد، که انسان مانند سوسکی به پشت افتاده در آن دست و پا بزند. در این حالت همانطور که بارها خودتان هم در سوسک ها دیده اید نه حرکتی وجود دارد، نه تغییری و نه حتی دیدی؛ تنها زوال و فرسودگی است که حاکم است. همه ما آدمها به سبب داشتن این ذهن افتاده در تاریکی با این وضعیت(سوسک به پشت رها شده) آشناییم. فیلم قهرمان «فولک و مرد خنده دار»(folk hero & funny guy) درباره دو دوست است، یکی در موفقیت کامل و دیگری در شکت مطلق(به قول امریکایی­ها یکی برنده و دیگری بازنده). یکی خواننده ای محبوب و جذاب و خوش مشرب و دیگری کمدینی ناموفق، با روحیه ای خموده و شکست خورده.  اما حقیقت این است که این دو دوست- هر دو-  درون تصورات خود غرق شده اند، در حالی که واقعیت از چنگشان دور می شود. به پیشنهاد جیسون موزیسین و خواننده فولک راک (سبکی تلفیقی بین موسیقی قومی امریکا و راک) دوست بسیار قدیمی اش پاول به عنوان کمدین و مجری تور کنسرتهای او، با جیسون همراه می شود. قصد جیسون کمک به زندگی بی مایه پاول پس از شکستی عاطفی و احساس عدم موفقیت در کار است و یک حرکت برای احیای دوستی شان. سفر آنها در کافه ها و پاب ها و کنسرت ها، تریبون های آزاد و گیتار و ترانه های کوچک عاشقانه و سرمستی می گذرد. اما آنچه از همان ابتدا از درون این خنده ها و گفت و گو های روان و آدمهای ساده به شکلی پنهان اما بسیار ملموس حس می شود رنج پاول است. رنجی که از درون شوخی های تلخ، ناکامی های عشقی و تنهایی مفرط بیرون می ریزد و خروارها ترانه و جُک صدای ناکوک این رنج را نمی تواند خفه کند. چیزی درست نیست و این دقیقا رابطه زندگی فردی و حتی احساسات  پاول (و بعداً می فهمیم خود جیسون) با تصورش از موفقیت در شغل است. تصور پاول از شغل خود و ذهنیتش در برقراری ارتباط با دیگران که هر دو در شرایط بدی به سر می برند، با وجود اینکه خود سعی می کند مثل یک کمدین آن را جدی نگیرد و به شوخی برگزار کند و رکود عاطفی جیسون که هر روز از اتاقی و رختخوابی به اتاق و رختخوابی دیگر او را آشفته و خمار تا ظهر به تخت می چسباند، داستان این فیلم است.

«قهرمان فولک و مرد خنده دار» به نوعی داستان رفاقت و فردیت است. داستان تنهایی دو دوست و رفاقتی که با هم دارند، رفاقتی که این دو با وجود علاقه و معرفتی که نسبت به هم دارند از بی توجهی و نادیده گرفتن یکدیگر نیز لبریز است.

اولین فیلم جف گریس (بازیگر سریال How I Met Your Mother) تجربه ای ساده اما روان و خوش ساخت است. فیلم در بستر روابطی بسیار باورپذیر جریان پیدا می کند و موقعیت هایی جذاب و کوچک را ایجاد می کند که کلیتی گرم و نرم از فیلم می سازد. دیالوگهای فیلم پرشور اما در عین حال گزنده و گاه غمگین کننده اند. اما همه این تغییرات حسی، در قابهای ساده و ثابت دوربین و نورپردازی های جذاب شبانه شهرهای حاشیه ای امریکا، سبب شده اند که روند فیلم دوست داشتنی و سرگرم کننده باشد. فیلم به سبب شخصیت های خود از بازی های زبانی، دیالوگ­های طولانی و لحظه های سکوت و شکست پر است اما هیچگاه ساختاری هیجانی و فراتر از باور مخاطب پیدا نمی کند. «قهرمان فولک و مرد خنده دار» می توانست شبیه به یک اثر جاده ای ساخته شود اما گریسِ کارگردان تلاش کرده بجای این شکل، به آدمها در ایستگاه ها و توقفگاه های سفر نزدیک شود و با صحنه های مختلف گفت و گو و نماهای بسته در حالت تنهایی درون روابط را بشکافد و کمتر تماشاگر را درگیر حرکت کند. ماجرای آن سوسک به پشت رها شده را که یادتان هست؟ این شخصیت ها در عین مسافرت مدام، هنوز همان سوسک های به پشت افتاده اند و این فیلم روند برگشت و دوباره راه افتادن آنهاست.

«قهرمان فولک و مرد خنده دار» حس خوبی در مخاطب ایجاد می کند، فیلمی است در دسته فیلمهای حس خوب(feel good movies)، اما در عین حال دارای عناصری تأمل برانگیز و حقیقتی اساسی درباره رابطه انسان با شغل، دوستان و موقعیت­ها و آدمهای تازه است.

این پیشتر در تاریخ 17 آبان 96 در روزنامه «آسمان آبی» نیز منتشر شده است.