نگاهی به فیلم «پری­ناز» ساخته بهرام بهرامیان

درامانقد-سینما:فیلم «پری­ناز» ساخته بهرام بهرامیان و نوشته بابک کایدان، الگوی دراماتیک روشن و امتحان پس داده­ ای دارد که البته باز هم همانطور که اغلب از فیلمهای ایرانی انتظار می ­رود در میان ایماژها و ظاهرگرایی به فیلمی ناقص و عقیم بدل می­ شود که در نهایت مسئله خود را نمی­ تواند بیان کند و توضیح نمی دهد که می­ خواهد با مضمون کلان خود و شخصیت اصلی و تیپ­ های متعددش چه کند و به چه نتیجه­ ای برسد. «پریناز» با وجود ظاهر جسورش یکی از ده­ ها  فیلمی است که هر سال در سینمای ایران ساخته می شود و جرأت مواجهه تمام عیار با موضوع و شخصیت خود را ندارد. اسکلت داستان «پری­ناز» این است: شخصیتی وارد محیطی می­ شود که با آن بیگانه است و این ورود محیط و بستری که فیلم در آن واقع می­ شود را بهم می­ ریزد. شخصیتی در مقابل شخصیت تازه وارد قرار می­ گیرد و اگر الگو به درستی پیاده شود باید در انتها تغییری در شرایط و واقعیت شخصیت اصلی و آن محیط به وجود بیاید. روند این تغییرات به طور طبیعی برای فیلمی در سر و شکل «پری­ناز» باید به گونه ­ای باشد که در نهایت ما با تحول و بازشناخت روبرو باشیم.

پری­ناز دختری است که مرگ مادرش را جلوی چشمانش دیده و حالا باید با خواهر مادرش یعنی فرخنده(فاطمه معتمدآریا) زندگی کند. پری­ناز از زندگی در دامان مادری که در میان مردمان بیکار و اخته به بدنامی شهرت دارد، وارد محله­ ای می شود(تشکیل شده از همان آدمها) که فضایی سنتی دارد و باورهای خرافی هم میان مردمانش کم نیست. فقر، عدم افق روشن و امید بخش در زندگی سبب شده است تا آدمهای این محل همچون افرادی باشند که در باتلاقی از استیصال دست و پا می­ زنند. پایه مضمونی درام مبتنی بر باورهای ماورایی و خرافی در شرایطی ناامید کننده است. ما با آدمهایی روبرو هستیم که به دنبال معجزه می گردند و چیزی جز همین معجزه را نجات­بخش و تغییر دهنده شرایط غیر قابل تغییر خود نمی­دانند. فرخنده به عنوان زنی که هیچگاه ازدواج نکرده و اهل عبادت است و به شرع و مذهب وارد است، مورد توجه این محل است. مردم محله او را صاحب کرامت می­دانند و برای بیماری ها و مشکلات خود به او رجوع می­کنند تا برای آنها دعا کند. با ورود پری­ناز اتفاقاتی می افتد که مردم توجه شان از فرخنده به پری­ناز جلب می شود و حالا فرخنده از هادایت­گر مردم به سمت خدا، به عنوان شخصیتی مقابل اراده و معجزه خدا تغییر جایگاه می­ دهد(بدیهی است که در نزد این مردم وامانده هر پیامبر و شیطانی موقتاً و به اندازه نفع روزمره ­ای که دارد پیامبر یا شیطان است).

این دختر با پسر لال محل بازی می ­کند و پسر زبان باز می­ کند و مثل بلبل حرف می زند؛ بچه ­ها در گفت و گو با او آرزوی تابی برای بازی می­کنند و فردا معلوم نیست از کجا و توسط چه کسی تاب در محل کار گذاشته می ­شود. حالا مردم به دختر بچه­ ای که حاصل زندگی ویران یک زن بدنام است امید می ­بندند. فرخنده در حسادت به این شرایط شروع به رقابت با پری­ناز می­کند، سعی می کند مردم را از باور به این دختر بترساند و او را در حالی که فرزند مشروع خواهرش است، حاصل یک رابطه نامشروع معرفی می کند. اما واقعیت قابل اثبات و اعتنایی که فیلم به ما درباره پریناز نشان می­ دهد فقط  این است که او دختری تنها و آرام است که کنترل ادرارش هم برایش دشوار است. در ادامه میان مردم محل که در پی حل مشکلاتشان با معجزات پری­ناز هستند و فرخنده که با این باور مبارزه می کند کشمکش به وجود می آید. تا اینجا با درامی روبرو هستیم که حقیقت در آن هنوز آشکار نشده است. طرح دراماتیکی ریخته شده که باید در ادامه سرنوشت و بستار خود را پیدا کند.

اما فیلم در مورد اتفاقاتی که به عنوان معجزه می­ افتد هیچ گونه حقیقتی را ارائه نمی ­کند، نمی­ توان فهمید که حقیقت در کجای این درگیری دوگانه است، اما آنچه به عنوان حقیقت دیده می­ شود استیصال و درماندگی مردم است. در میانه فیلم در جدلی که بین فرخنده و دوست خواهرش اتفاق می ­افتد ما به طور گذرا می ­فهمیم که فرخنده به دلیل زشتی به خواهرش حسادت می کرده و او را با انگ بدنامی طرد کرده است. این دیالوگ گذرا پرشی جدی در شخصیت فرخنده است، اما این هم باز نمی­شود و با اینکه راوی فیلم فرخنده است و به نوعی اثر زاویه دید خود را بر مبنای روایت این شخصیت بنا کرده است، اما با این حال فرخنده تا انتها به جز خصوصیات ظاهری برای مخاطب بعدی تازه پیدا نمی کند، انگیزه­ های او میان شخصی بودن و مذهبی بودن در نوسان است و فیلم هیچگاه توضیح نمی ­دهد که میان او و جهان پیرامونش چرا چنین رابطه گنگ و سردی حاکم است، دلیلش زهد است یا زشتی و یا هر دو. در کنار این، مهمترین مسئله فیلم که موتور محرک درام است یعنی رخدادهایی که گویی نجات بخش و معجزه آسا است هم گنگ رها می ­شود؛ فیلم هیچگاه به جز نمایش مشکوک موقعیت، نشان نمی­ دهد که باورهای آدمها وقتی خدشه دار می­شود چه اتفاقی می افتد؛ نشان نمی دهد که فرخنده از ترس خداست که پریناز را پنهان می کند یا از عقده های شخصی و کساد شدن بازار دعا و کرامات خود.

فرخنده زنی وسواسی، گریزان از اجتماع و کمی ترسناک است که در دنیای محدود خود تلاش می­ کند انگیزه و معنایی به زندگی ­اش ببخشد. وسواس و عقاید سختگیرانه و زندگی منزوی و گوشه گیر او همه عواملی است که هویت این زن تنها را تشکیل می دهد. سویه دیگری که کارکرد اجتماعی این شخصیت جمع گریز است، اعتقاد راسخ و باوری است که مردم به سبب همین نوع زندگی به او دارند. گویی که فرخنده از جایی نزدیک­تر به آسمان آرزوهای مردم ناتوان را بیان می کند. فرخنده نماینده رؤیاها و امیدهای مردم فقیری است که خوراک خود را در میان زباله ها می­ جورند(آنچه زشت است صورت او نیست واقعیتی که در آن زندگی می­کند). شاید همین که او امید چنین ناامیدی مطلقی است، کارگردان و نویسنده را واداشته تا از او چهره ای مخوف و هراسناک بسازند. اما پری­ناز همچون یک شبح وارد زندگی فرخنده می شود. ما از پری­ناز هیچ نمی دانیم اما عاملی که به این شرایط رنگ متفاوتی می پاشد و زمینه درام را تغییر می­ دهد اوست. این عامل با توجه به ساختار فیلم «پری­ناز» باید در انتها در نسبت با فرخنده معنا شود و در نهایت به شناخت و دگرگونی فرخنده کمک کند، اما اینجا با سکون در پرده سوم فیلم تیر خلاص به این درام سست زده می شود. ما با همه بالا پایین ها و اختلافات، هیچگونه تغییری در انتها نداریم. فیلم همانجایی تمام می شود که شروع شده بود و از هیچ تغییری خبری نیست. انگار نه انگار که روندی دراماتیک طی شده و باورهای آدمها مورد پرسش و چالش قرار گرفته است. فیلم با رهاکردن درام به سبب گم شدن پری­ناز در آخر، در این بلاتکلیفی و سردرگمی باقی می­ماند که شخصیت اصلی اش کیست.

به نظر می رسد بهرامیان بیشتر شیفته شمایلی است که از فرخنده می­ سازد. زنی ترسناک و وسواسی که انقدر خصوصیات غریب و سؤال برانگیز دارد که مخاطب توجهش جلب او شود و او را تعقیب­ کند. با این وجود شناخت فرخنده و زندگی درونی او میسر نمی­ شود و از همه مهمتر اینکه هیچگاه افشا نمی گردد که در ذهن آدمی با این چهره و زندگی غریب چه می گذرد. فیلم نمی تواند شخصیت مرکزی خود را از این حالت غربت و زندگی در تاریکی دست کم در روشنایی درام قرار دهد و درون پیچیده این دور افتاده را نمایش دهد.