درامانقد-سینما: فیلم «کوه» به عنوان آخرین اثر امیر نادری در میان فیلمهایش بیشترین نسبت و قرابت را با «آب، باد، خاک» دارد. در «آب، باد، خاک» پسرک از شهر به زادگاهش بازمی گردد و می بیند هیچ باقی نمانده است جز بیابانی خشک و بی آب که همه در حال ترک آنجا هستند و کسی از خانواده اش خبر ندارد. جستجوی اولیه پسر برای یافتن خانواده اش و نجات آنها به سلوکی در جهت کشف خودش استحاله می یابد که آن گوهر خودبازیافته به صورت آب دریا نمود می یابد. در «کوه» نیز با مردی روبرو هستیم که نگهبان سرزمین اجدادی اش است که بخاطر حضور کوهی شوم که نمی گذارد آفتاب به آنجا برسد، زادگاهش دچار خشکسالی و تاریکی شده است و همه او را مردی نفرین شده می دانند و طردش می کنند. او دست به هر کاری می زند تا راهی برای نجات خود و خانواده اش بیابد اما درنهایت همه چیز را وامی نهد و تمام عمرش را صرف کندن کوه می کند تا او را از میان بردارد و به نور خورشید برسد. اینجا هم نادری فیلم را با داستانی پیرامون تلاش فردی برای حفظ بقای خود شروع می کند و بتدریج روایت را از درام تهی می سازد و از جنبه های عینی می کاهد و درنهایت با حذف کامل قصه، راه را برای بسط و گسترش فرم بصری یک استعاره یا تمثیل باز می کند.

در «آب، باد، خاک» هر چه پسر در طول مسیرش در بیابان پیش می رود، از آدم ها و موجودات زنده کاسته می شود و درون خلأیی بی انتها گام برمی دارد. حذف جنبه های دراماتیک داستانی با زدودن نشانه های بصری همسو و همزمان رخ می دهد و فیلم بطور توأمان هم از عناصر روایی و هم از فرم های تصویری خالی می شود. پسر در پرسه زنی هایش در بیابان از کنار مردمی می گذرد که در حال ترک آنجا هستند. در ابتدا آدم ها هنوز شکل و ظاهر واضحی دارند و قابل تشخیص هستند اما کم کم نادری آنها را از هر گونه هویت انسانی دور می کند و به صورت اشکال و احجام ناواضحی درمی آورد و آنقدر در لانگ شات ها محو و ناپیدا می شوند که همچون اشباح و سایه هایی مبهم در پس زمینه دور به نظر می آیند و درنهایت فقط بیابانی پهناور و بیکران می ماند و یک تن تنها. پسرک خاموشی که هیچ کاری نمی کند جز دویدن در عمق بیابان و کندن زمین و در این فرو رفتن در خاک چنان پیش می رود که ذرات گرد و غبار ناشی از طوفان شن تمام وجودش را می پوشاند و او را نیز به جزئی از خاک درمی آورد. در تمام مدتی که پسر بی وقفه و خستگی ناپذیر به دل زمین چنگ می زند و چاه حفر می کند و تکه سنگ ها و خاکها را بیرون می ریزد، دیگر هیچ انسان یا موجود زنده ای در اطرافش دیده نمی شود. فقط خاک است که همه جا را پر می کند. حیات بی جانی که پسر را در خود می بلعد و چاهی که می تواند بسان گوری او را برای همیشه در خود دفن کند. نادری از طریق این تهی بودن مکانی است که هستی را در آغاز پیدایش به تصویر می کشد و به خلق پرتره انسان نخستین می رسد، انسانی بدون گذشته و پیشینه که باید از خودش شروع کند و روی پای خودش بایستد و با اراده اش همه چیز را برای اولین بار بسازد. آب که از چاه سر برمی آورد و دریایی خروشان کل بیابان را در بر می گیرد، انگار تابحال دریایی نبوده است و ما در حال تماشای یک پدیده نادر هستیم.

طبیعت در فیلم های نادری هر جا که هست، عنصر شخصیتی همپای انسان است. به همان اندازه مهم و سرنوشت ساز که نقش آنتاگونیستی و تهاجمی را در برابر قهرمان ایفا می کند. کوه سترگ چنان سایه پرهیبتش را بر خانه های در دامنه خود افکنده است و نادری از نمای لوانگل کوه را نشان می دهد که می توان آگوستینو شخصیت اصلی فیلم را گرفتار در چنگال تنومند و پرقدرت کوه دید. وقتی آگوستینو افتان و خیزان از کوه بالا می رود و با خشم و خشونت بر پیکره اش ضربه می زند، در میان سنگ های عظیم و پهناور کوه آنقدر حقیر و ناتوان به نظر می رسد که تقلای طاقت فرسا و مهلکش برای از جا کندن کوه خلل ناپذیر و مستحکم، کاری عبث و بیهوده می نماید. مرد می خواهد کوه را به عنوان بزرگ ترین مانع سر راهش از میان بردارد اما در برابر ضربات شدیدش هیچ تکانه و لرزشی در کوه به وجود نمی آید و کوه همچنان استوار و ثابت پیش روی مرد سر بر آسمان می ساید. نادری همواره این منازعه میان انسان و طبیعت را زمانی حل و فصل می کند که آدمی به جزئی از طبیعت تبدیل شود و به شکل آن درآید و آن پیوند دیرینه میان انسان و طبیعت که در آغاز خلقت بوده است، رخ بدهد. یعنی شخصیت آنقدر از واقعیت منتزع شود  و از شمایل انسانی اش فاصله بگیرد و به سمت مجرد بودن برود که بتدریج به صورت یک عنصر طبیعی مثل آب و باد و خاک و آتش درآید. همان اتفاقی که برای پسرک در «آب، باد، خاک» و آگوستینو در «کوه» می افتد.

اساسا حذف داستان در جهت رسیدن به همین فرمالیسم سرد و خشکی است که نگاه و رویکرد متفاوت نادری نسبت به سرنوشت انسان در هستی را بازنمایی می کند. کار آگوستینو و همسرش به جایی می رسد که خانه و کاشانه شان را رها می کنند و در دامنه همان کوهی که زندگیشان را تباه کرده است، آلونکی می سازند و همانجا برای همیشه مقیم می شوند و زندگی به سبک اجداد غارنشین خود در پیش می گیرند. مرد بر کوه ضربه می زند و با هر ضربه و فریادش تکه کوچکی از کوه سخت و ستبر جدا می کند و از جانش کاسته می شود و زن شکار می کند و غذا می پزد و با گیاهان بیابانی مرهم می سازد و بر جراحت های دستان مرد می گذارد تا او را زنده نگه دارد. زنده برای ادامه یک کار بیهوده. زن و مرد همچون آدم و حوا سرسختانه می کوشند تا از دل هیچ، چیزی را به وجود بیاورند و جهان را از نو آغاز کنند. جایی که زن زخم های مرد را ترمیم می کند و مرد سر بر دامن زن در پناه کوهی سترگ می گرید، تمثال جاودانه مریم و مسیح در آغوشش را به یاد می آورد که گویی تا ابدیت آدمی باید صلیب رنج های خویش را بر دوش بگیرد. نادری در کنار حذف هر گونه ماجراپردازی نوعی بازی فرمالیسیتی را نیز از لحاظ کاستن رنگ و صدا برای آبستره کردن موقعیت در پیش می گیرد. سالها می گذرد و زن و مرد پیر و فرتوت و رنجور می شوند اما کوه همچنان دست نخورده و محکم سر جایش ایستاده است. شخصیتها دیگر حرفی نمی زنند و کلامی میانشان رد و بدل نمی شود. در سکوت محض فقط صدای ضربات بر کوه و ناله های مرد به گوش می رسد. رنگها محو می شوند و همه چیز سمت و سوی مات و بی رنگ می یابد و انگار بر شخصیتها هم رنگ خاک پاشیده اند. پیکره های زن و مرد در آفتاب می سوزند و چین و چروک برمی دارند و سخت و خشن می شوند و به شکل تکه سنگ های ثابت و خاموش درمی آیند. در نمای دور آگوستینو با آن لباس های ژنده و رنگ باخته و سر و صورت خاک آلود که چسبیده به کوه ضربه می زند، شبیه یکی از همان تخته سنگ های کوه به نظر می رسد که هیچ چیزی نمی تواند او را از جا بکند. این است آن تصویری که نادری از قهرمانش نشانمان می دهد و از مردی مستأصل و ناتوان، کوه می سازد که با آن چهره و دست های زمخت و ترک خورده بسان همان کوه کهنسال ریشه در دل این خاک دارد و دیگر هیچ یک از بلایا و مصیبت های زندگی نمی تواند او را از جا سست کند و جلوی اراده مهارناشدنی اش را بگیرد.

اگر پسرک «آب، باد، خاک» بجای ترک زادگاهش همانجا ماند و آنقدر به دل خاک ضربه زد و زمین را کند تا به آب رسید، اینجا هم آگوستینو موطنش را ترک نمی کند و در کنار کوه می ماند و ضربه می زند تا بالاخره آن را از درون متلاشی کند و به نور برسد. هرچند حالا آن پنج دقیقه چاه کندن پسرک به این پنجاه دقیقه کوه کندن مرد رسیده است و همین گذر زمان میان دو فیلم که می تواند مرد را بزرگسالی پسربچه تداعی کند، نشان می دهد که هر چه جلوتر آمده ایم، زیستن در این جهان دشوارتر و جانکاه تر شده است و برای دوام آوردن سخت جانی و سرسختی بیشتری می خواهد. پیوند دو فیلم می گوید که امیر نادری هنوز همان نادری است. بچه بی مکانی ها که عرصه کارزار آدمی را کل هستی می بیند و جدال او را نه با جامعه و نه با طبیعت. مبارزه ای اگر باشد، میان انسان و خویشتن است که باید بیاموزد چطور تک و تنها راز بقای خود را در این دنیای سخت بیابد و به کار بگیرد. آب دریا و نور خورشید در هر دو فیلم اکسیر جاودانگی برای انسانی است که می خواهد در این خاک بلاخیز پا بگیرد و ریشه بدواند و این خاک نه جنوب ایران است، نه تهران، نه منهتن، نه توکیو و نه دهکده ای دورافتاده در ایتالیا. به گستره و بیکرانگی کل هستی است و مبارزه آدمی برای بقا و ماندن به اندازه تاریخ خلقت بشریت قدمت دارد.