درامانقد-سینما: از 400 ضربه[1] تا  آخرین مترو[2] بیشتر فیلم های فرانسوا تروفو اشباع شده از جو پاریس است. به این ترتیب در این فیلم ها پاریس پایتختی مملو از زندگی دیده شده و همان شهری است که این مرد منطقه ی شمالی رود سن[3] بسیار به آن اهمیت می داد.

 

پنجره ای رو به برج ایفل

18 سپتامبر 1945 فرانسوا تروفوی سیزده ساله به دوستش روبر لاشونی[4] اینطور می نویسد :” آه! بله! برج ایفل همیشه آنجاست” و این به این معنی است که تروفو در تمام عمرش مجذوب این بنا خواهد بود، تا آنجا که کپی برابر اصل ها را نیز جمع آوری می کند. به عنوان مثال در آخرین فیلمش زنده باد یکشنبه![5]، فانی اردان[6] یکی از آنها را به عنوان سلاح برای از پا درآوردن دشمن اش مورد استفاده قرار می دهد.

 

نوعی وسواس؟

در واقع بعد از اولین فیلم بلندش، 400 ضربه، برج ظاهر می شود، بزرگ و واقعی، که همچون حضوری تاثیرگذار و دست نیافتنی طی معرفی عناوین در ابتدای فیلم دیده می شود، بازتاب اولین پروژه ی فیلم کوتاهی که به تهیه کنندگی پیر برونبرژه[7] ارائه کرده بود. ” ایده ی بسیار جالبی بود، دختری برای گرفتن ارثی به پاریس می آید و می خواهد برج ایفل را ببیند و فقط چند ساعت وقت دارد، برج ایفل را از همه جا می بیند که ظاهر شده و ناپدید می شود ولی نمی داند چطور به آن دست یابد.”( پیر برونبرژه، چطور رسیدن به ایفل ، درداستان فرانسوا تروفو، شماره ی ویژه ی دفترهای سینما، دسامبر 1984).

 

در ویزور: بانوی آهنین

19 مه 1965، به دوستش هلن اسکات از منزل جدیدش خبر داد :” 3 روز است که در خیابان پاسی، در طبقه ی 10 ام با تراسی رو به پاریس ساکن شده ام. پنجره ام رو به برج ایفل است.” بازی کلمات هیچکاکی در این کشش عجیب پیداست، همین کششی که او را بر آن داشت تا بوسه های دزدکی[8] را در برابر تصویری از برج ایفل آغازکرده و در آخرین مترو، دقیقاً رو به روی آن در خیابان کموئن[9]، در محل بازداشت کارگردان ژان-لو کوتن[10] قرار بگیرد.

و علاوه بر این ، قدرت مغناطیسی عجیبش برای نوشتن این صحنه در پوست لطیف[11] که در مونتاژ بریده شد قابل ستایش است، جاییکه پیر و نیکول در سالن سینمای فرودگاه اورلی در نمایش فیلم نیکول ودره پاریس 1900 [12] شرکت می کنند و انسان پرنده ای را با لباس عجیب و باورنکردنی می بینند که پس از تردید بسیار خودش را از اولین طبقه ی اول برج ایفل به فضای خالی پرتاب کرده و روی زمین از پا در می آید. نظر پیر این بود: ” بدون شک او اولین قربانی سینماست، چون بدون حضور عوامل فیلمبرداری که برای فیلمسازی از اتفاق آمده بودند، قطعاً مرد از پریدن صرفنظر می کرد.”

 

محله ی شمالی رود سن

اما این برج به صورت متناقضی به پاریس حقیقی تروفو که در واقع محدود به قسمت شمالی سن است، تعلق ندارد.

 

چند راه فرعی

عملاً، تنها تعدادی از الزامات فیلم برداری، دکورهای تاریخی یا خاص او را مجبور می کرد(گاهی با اکراه) از برج بگذرد. از میان بناهای دیگر: موزه ی رُدن[13] برای دو دختر انگلیسی و مرد اروپایی(1971)[14] یا موسسه ی کر و لال ها برای کودک وحشی(1969)[15]. و همچنین کلاس درس 400 ضربه در مدرسه ی فنی عکاسی و سینما ی خیابان وژیرار[16] و حیاط ساختمان زوج دوانل –که چندان از آنجا دور نبود- فیلم برداری شد، متروی سور-بابیلُن[17] برای نیازهای کانون زناشویی(1970)[18] یا در آخر آتلیه ی نقاشی فرگوس واقع در خیابان وَل-دو-گرس[19] در عروس سیاه پوش(1968)[20].

همچنین، در بوسه های دزدکی(1968)، تصویر برج ایفل در دورنمایی بلند روی بام غوطه ور آب، نرده های سلول مدرسه ی نظام را نمایان می کند.

البته مدرسه ی نظام برای تروفو خاطره ی بدی به همراه دارد.سینماگر به روزنامه نگاری که از او می پرسد آیا به کافه رستوران مونپارناس، لَ کوپُل[21] رفت و آمده می کرده است ، اینطور پاسخ می دهد: به ندرت در لَ کوپُل غذا می خورم، من به واسطه ی شغل و روش زندگی ام فردی شمال پاریسی هستم.

                                           نامه ی 30 سپتامبر 1982

 

تپه ی مونمارتر[22]

ترجیح تروفو در ابتدا فیلم سازی در محله ی کودکی اش بود، پای تپه ی مونمارتر، میان میدان کلیشی و میدان پیگال. و به این ترتیب این تنها از سر شانس نبود اگر او سال 1955 اولین مترهای نوار فیلمش را برای فیلم کوتاه ملاقات[23] ، در شماره ی 41 خیابان دوئه[24]، در آپارتمان دونیول-ولکرُز[25] سردبیر دفترهای سینما استفاده کرد.

 

محله ی آنتوان دوانل[26]

علاوه بر این ، سه سال بعد در چند بلوک آنطرف تر، شماره ی 16 خیابان فونتن، در خانه ی روزنامه نگار و سینماگر کلود ورمورل اتاق قدیمی شاعرانه ای را فضاسازی کرد که رنه دوست آنتوان دوانل در 400 ضربه، در آن زندگی می کرد. و در مورد سکانس های خانه ی دوانل، آنها در یکی از شیب های دیگر خیابان مونمارتر در آپارتمان کوچکی واقع در خیابان مرکرده فیلم برداری شدند.

به همین ترتیب برای فضاهای بیرونی نیز تروفو در محله ی خودش لنگر انداخت، صحبت از سکانس فیلم برداری شده ای از خروجی سالن ژیمناستیک دبستانی هاست که صف شان به تدریج پراکنده می شود(ادای احترام آشکاری به فیلم نمره ی صفر اخلاق به کارگردانی ژان ویگو). سپس آنتوان با والدینش به گومون- پالاس- سینمای اسطوره ای که تخریب شد- می رود تا فیلم پاریس متعلق به ماست(که دو سال بعد از ساخت روی پرده آمد) اثر ژاک ریوت را ببیند. از طرف دیگر، در همان مکان زمانی که از مدرسه فرار کرده، اتفاقی به مادرش و معشوقش جلوی ورودی مترو برمی خورد.

شرق/ غرب

دوانل تروفو، مبارزه ی مشابه

در واقع، آنتوان دوانل قبل از رفت و آمد به چند ساختمان در محدوده ی غرب، در آنتوان و کلت، برای گرفتن اتاقی در هتل خیابان لکلوز[27] با این هدف که مقابل پنجره ی کلت(دختر جوانی که او بیهوده برایش چاپلوسی می کند)، قرار بگیرد، به میدان کلیشی که اتاق مناسبی در آنجا گرفته وفادار می ماند. طغیان در منطقه ی 17، جایی که منتقد جوان تند زبان نشانی ایده آلی را در سر پرورانده بود :”فرانسوا تروفو، هتل تروفو، خیابان تروفو”…خیابانی نزدیک خیابان لکلوز، دقیقاً میان خیابان دم[28] و خیابان دِ موآن[29].

با این حال تروفو قبل از آنکه در سال 1960 بیش از گذشته سمت غرب ، در آپارتمانی در خیابان موئت مستقر شود که به عنوان صحنه(پس زمینه) برای زوج  لشونی در پوست لطیف مورد استفاده قرار می گیرد ، چند مدتی در منطقه ی 17، ولی در خیابان سن-فردینان سکونت می کند.

رفت و برگشت ها

از آن زمان به بعد، پاریس خاص فرانسوا تروفو در منطقه ی 16 مستقر می شود(خیابان پاسی و پیر اول سربی[30])، همان زمانیکه فیلم های پاریسی اش او را به سمت شرق یعنی محله های پیگال و مونمارتر سوق می دهند. زمانیکه تیاتر سن-ژورژ تبدیل به تیاتر مونمارتر مریون اشتاینر[31]  در آخرین مترو می شود، آنتوان دوانل نگهبان شب هتلی روی تپه است(بوسه های دزدکی). از طرف دیگر، مهمانی موفقیت آمیز بودن اجرا، در پایان اجرایی که برنار گرانژه[32] به منتقد ضدیهود، داکسیا، حمله می کند در کلوبی در پیگال فیلم برداری شده است و همچنین بازداشت جوان عضو نهضت مقاوت نیز در کلیسای نوتردام-د-ویکتوار[33] اتفاق افتاد.

ولی پس از آخرین مترو ، تروفو برای دو فیلم آخرش از پاریس دور شد، زنی در همسایگی[34] را در گرونوبل ساخت و در زنده باد یکشنبه! راهی شبه جزیره ی ژین[35] شد.  

 

جو پاریس

در حقیقت دوازده تا از فیلم هایش با دکور پاریسی یا حومه ی پاریس ساخته شد: خانه ی ویلایی پانتن[36] در بوسه های دزدکی و کانون زناشویی، خیابان لُوَلوآ[37] در به پیانیست شلیک کن[38] و کارخانه ای در کلیشی در آخرین مترو. ولی تروفو هرگز دغدغه ی مشروحی که سینمای دوستش اریک رومر[39] بعد از نشانه ی اسد[40] ترسیم می کند را نداشت.

 

تعهدی موزون

فضاهای بیرونی پاریسی اش -به جز اشاره به برج ایفل- وهم آمیز و رازآلود، همچون المان های پراکنده هستند، سریع مانند انعکاس زندگی. اگر روی مکانی درنگ می کند دلیل خاصی دارد. به این ترتیب بوسه های دزدکی اینطور آغاز می شود، زوم طولانی قبل از اینکه نرده آهنی بسته شده ی سینماتک پله دُ شَیو[41] از هم باز شود، به همراه تقدیم نامه ای که روی تصویر دیده می شود: “به هنری لانگلوآ و سینماتک فرانسوی”.

ساخت فیلم در فوریه ی1968 با انفجار مساله آنری لانگلوآ[42] که، ناشی از تلاش مقامات نظارتی برای برکناری اش از پست مدیریت به عنوان بنیانگذار سینماتک فرانسوی است، مقارن می شود. وگرنه دوربین فرانسوا تروفو بدون گرفتن جزییات بر روی دکورها سر نمی خورد. بنابراین این جنبش زندگی است که اهمیت دارد. خیابان های انتخابی او ،سطح بالا یا معمولی، در فیلمسازی اش نقش کارامدی داشته، و این در حالی است که گاهی غافلگیری از نشانه ای معنادار در خود دارند(“عکس خاموش” در پوست لطیف).

 

گنجانده شدن در یک سنت

با این وجود، این جو پاریس است که به همان میزان در فیلم های ژاک بکر  که تروفو بسیار دوستش داشت،  فیلم های او را بارور می کند.

پاریس تجاری، صنعتی، منقلب و متراکم. شارل ترنه در بچه ها یکشنبه کسل می شوند می خواند: “چون خیابان همیشه پر از نور و صداست”، آهنگ نقل شده در فیلم پول توجیبی[43]. همچنین در نگاه پاریسی تروفو چیزهایی وجود دارند شبیه به روح تصاویری که روبر دواسنو[44]  زندگی اش را در انتظار و شکار آنها در خیابان های پایتخت گذراند. لطافت و طنز، ترکیبی متناقض از پرسه زنی و شتابزدگی، طعمی افراطی برای “شربت خیابان” که سوانیاک[45] از آن صحبت می کرد.

چند ماه قبل از مرگش، به روبر لاشونی نوشت: ” تنها خاطرات همیشه تازه و زنده ای که بدون وقفه مقابلمان مانند  فیلم سینمایی رژه می روند، همانهایی هستند که از بربه[46] تا  کلیشی اتفاق افتاده اند، ایستگاه اَبِس در نوتردام-دُ-لُرت و سینه-کلوب دلتا در شامپولیون…

طبق خواسته اش خاکسترش در قبرستان مونمارتر آرام گرفت، همان جایی که تاثیرگذارترین سکانس فیلم عشق فراری[47] را ساخته بود: خاکسپاری مادر آنتوان، در ادامه ملاقات آنتوان و آقای لوسین، عاشقی که بیست سال پیش در میدان کلیشی در آغوش مادرش دیده بود.

امروز دو خیابان تروفویی در پاریس وجود دارد: یکی آنکه در گذشته آرزو داشت محل سکونتش باشد و دیگری محله ی رود سن که در امتداد پارک برسی عمود بر رود سن ادامه پیدا می کند. محله ای که در حقیقت به سختی  برایش آشنا بود، هرچند در منطقه ی شمالی رود سن واقع شده بود!

برگرفته از سایت “ http://www.pariscinemaregion.fr“، 18 اکتبر 2016

نوشته شده توسط: فرانسوآ پُرسیل(François Porcile) مشاور موسیقی آثار سینمایی متفاوت (از جمله فرانسوا تروفو) و همچنین تاریخ شناس سینما، موسیقی شناس، سناریست و نویسنده

[2]  – Dernier métro

[3] – Rive Droite

[4]  – Robert Lachenay

[5]  – Vivement dimanche!

[6]  – Fanny Ardant

[7]  – Pierre Braunberger

[8]  – Baiser Volés

[9] – Camoëns

[10]  – Jean-Loup cottins

[11]  – La peau douce

[12]  – Nicole Védrès Paris 1900

[13]  – Le musée Rodin

[14]  – Les deux  Anglaises et le continent

[15]  – L’enfant sauvage

[16]  – Vaugirard

[17]  – Sèvres-Babylone

[18]  – Domicile conjugal

[19]  – Val-de-Grâce

[20] – La mariée en noir

[21]  – La Coupole: کافه رستورانی در پاریس که ازسال 1927 مشغول به فعالیت بوده و نماد تاریخ مونپارناس است.

[22] – Montmartre

[23]  – une visite

[24]  – Douai

[25] – Daniol-Valcroze

[26] – Antoine Doniel

[27]  – Lécluse

[28]  – Dames

[29]  – Des Moines

[30]  – Pierre 1er Serbie

[31]  – Marion Steiner

[32]  – Bernard Granger

[33]  -Notre-Dame-des-Victoires

[34] – La femme d’à côté

[35] – Giens

[36]  – Pantin: بخشی در حومه ی شمال شرقی پاریس

[37]  – Levallois: خیابانی در حومه ی شمال غربی پاریس

[38]  – Tirez sur le pianiste

[39]  – Éric Rohmer

[40] – Le signe du lion

[41]  – Palais de Chaillot

[42] – Henri Langlois

[43]  – L’argent de poche

[44]  – Robert Doisneau: عکاس مشهور فرانسوی(1994-1912) که عمده ی شهرتش برای عکاسی از پاریس و سوژه های انسانی است

[45] – Savignac: گرافیست معروف فرانسوی(2002-1907) که عمده ی شهرتش برای طراحی پوسترهای تجاری بود.

[46] – Barbès

[47]  – L’amour en fuite