در حاشیه نمایشنامه «فقط یک تکه نان» نوشته راینر ورنر فاسبیندر

 

درامانقد-ایده نقد: بیراه نیست اگر راینر ورنر فاسبیندر فیلمساز و نمایشنامه نویس نابغه آلمانی را  هنرمند اقلیت بنامیم؛ راویِ اقلیت های نژادی، جنسی و بیشتر از همه اقلیت های «ذهنی»، به این معنا که او آدمهایی را تصویر می کند که ذهنیت و عالم درونی و روانی آنها بسیار متفاوت از محتوای جهانی است که در آن زندگی می کنند. فاسبیندر در نمایشنامه ها و فیلم های پرتعداد خود به آدمهایی پرداخت که روان شان با پیرامون آنها هم خوان نیست، آدمهایی که در جهان و بستر تاریخی خود مأوایی ندارند و اغلب در غربت یا کف خیابان و یا در تنهایی مطلق می میرند. او حتی زمانی که یک تراجنسی را در فیلم «در سالی با 13 ماه» نمایش داد نیز بیشتر از تفاوت فیزیکی و گرایش درونی شخصیت از نظر هویتی، بر روحیه غریب و شیدایی او تأکید کرد. البته اینجا مسئله خود فاسبیندر و شخصیت حقیقی او نه تنها برای کسانی که به زندگی شخصی هنرمندان علاقه مندند، بلکه برای هر منتقد و مفسری توجه برانگیز و معنادار است. فاسبیندر هم به لحاظ مدت زندگی، هم به لحاظ حجم کار در مدت کوتاه حیاتش و هم به سبب گرایشات فکری و جنسی خود و بازنمایی آنها در آثارش، یک شخصیت کم نظیر بود. او در 37 سال زندگی و تنها در حدود 14 سال کار هنری، نزدیک به 45 فیلم ساخت، نمایشنامه های متعددی نوشت و اقتباس کرد، گروه تئاتر«ضد تئاتر» را راه اندازی کرد، نمایش به صحنه برد و علاوه بر تعداد زیادی از فیلمهای خود در چند فیلم از کارگردانان دیگر نیز بازی کرد. فاسبیندر همچنان به سبب نمایش عریان حقیقت و وسواس در جستجوی ذهنیت شخصیت های فیلم ها و نمایشنامه هایش هنرمندی رادیکال محسوب می شود و همچنین به خاطر افشای زندگی شخصیت خود و بی توجهی به شکل غریبش، هنوز هم هنرمندی دور افتاده و مهجور مانده است، نویسنده و کارگردانی که خود جزئی از اقلیت بوده است.

حتی امروز هم با وجود تنوعی که در انواع درام پردازی و فیلمسازی به وجود آمده و طیف گسترده تری از اشکال بیانگری رادیکال را با هنر درام و نمایش آشتی داده است، باز هم فاسبیندر را باید فیلمساز و نویسنده ای پیشرو و سازش ناپذیر دانست که همچنان کشف نشده است. شاید بیراه نیست که با همین گوشه نشینی در ظاهر ابدی فاسبیندر، پی به مسئله آثار او ببریم، در اقلیت بودن به عنوان حالتی وجودی. در اقلیت بودن در جهان فاسبیندر تبدیل به تجربه انفسی(Subjective) و وجودی می شود که با وجود بستر زمانی خاص از آن محدوده فراتر می رود و به اموری مربوط می شود که انسان از آن جهت که انسان است را مورد نظر قرار می دهد.

 

از زاویه دیگر و با یک خوانش تاریخی از زمانه فاسبیندر می توان فهمید که مهمترین مسئله این کارگردان پر کار و خستگی ناپذیر که تنها مرگ توانست درام پردازی اش را متوقف کند، فاشیسم بوده است. ایدئولوژی فاشیسم با ترکیب پیچیده نژادپرستی، ملی گرایی و محافظه کاری در سبک زندگی و سرکوب تنوع زیستی انسان ها، عوام زدگی و خشونت، تأثیر عمیقی بر هراس های فاسبیندر داشت. فاسبیندر در سال 1945 درست 5 سال پس از افتتاح اردوگاه آشویتس به دنیا آمد. به نوعی می توان رگه های متناقض فاشیسم و دوران سیاه هیتلر را در آثار مختلف فاسبیندر پی گرفت. اما او در کار هنری اش همواره عنصری از فاشیسم را انتزاع کرد و آن را در ساحت فردی و کاملاً خصوصی بازنمایی نمود. فاسبیندر راوی زندگی انسان هایی است که بیشتر می توان آنها را در ساحت خصوصی شناخت، چرا که دقیقاً جامعه و بازمانده های نگرش فاشیستی که همچون اصلی مانا در جریان زندگی حضور دارد، اجازه بیرون ریختن و بیان را از این شخصیت های متفاوت و متمایز می گیرد. زنان، فقرا، حاشیه نشینان، سربازان، اقلیت های نژادی، هنرمندان بیکار مانده و افردی با گرایش های جنسی متفاوت، شخصیت های فاسبیندر را می سازند و این خصوصیات تنها خصوصیاتی ایدئولوژیک نیست که در ساحت باور،  شخصیت ها را متمایز کند، در حقیقت تمایز اینها تمایزی ذاتی و همه جانبه است که سرکوب مدام این تمایز را پیچیده تر و در خود فرو مانده تر می کند و به همین دلیل بیان آدمها در آثار فاسبیندر، زخمی، پر عقده و عصبی است و حتی آنها را به سلامت نزدیک نمی کند، بلکه پیچیدگی بیان شدن را نشان می دهد و سر آخر بیان ناپذیری را به عنوان حقیقتی تلخ و تراژیک در زندگی آنها به تصویر می کشد. اینکه شخصیت های فاسبیندر در همه آثار او انسانهای افسرده، شیدا و از نظر روانی نامتعادل هستند به همین فرایند شوم در خود فروماندگی و مکانیسم سرکوب در ساحت جمعی بر می گردد که خود تبدیل به یک فرایند درونی و ناخودآگاه بدل می شود.  شاید از همین رو از اصلی ترین شخصیت های آثار فاسبیندر همواره زنان بوده اند. در آثاری چون «ورونیکا فوس»، «لیلی مارلین»، «ازدواج ماریا براون»، «رولت چینی» و حتی آثاری چون «وایتی» که به نظر بحث اختلاف نژادی در آن پررنگ است و شاهکار دراماتیک فاسبیندر «اشک های تلخ پترا فون کانت»،   با زنانی روبرو هستیم که خصوصی ترین و تلخ ترین مشکلات نهفته در خود را در مناسباتی تحمیل شده از سوی فرهنگ و جامعه نمایش می دهند.

شکل پرداخت فاسبیندر به شدت وام گرفته از ادبیات دراماتیک پس از قرن نوزدهم است. جا پای درام نویسانی چون ایبسن و استریندبرگ را به خوبی می توان در آثار فاسبیندر اعم از تئاتری و سینمایی دید. همین وام گیری از درام نویسی خوش ساخت و شخصیت پردازی با جزئیات مکانی و زمانی است که از آثار فاسبیندر درام هایی می سازد که در عین رویکرد ضد جریان، بسیار وامدار ملودرام و ساختار آن هستند. اینگونه فاسبیندر موفق می شود که شخصیت خلق کند و به درونی ترین ساحات آدمها برود، اما تمایز آنها را قربانی نکند و درون توضیح ناپذیر آنها را از امیال و تردیدها به عناصری شفاف و بیانگرایانه تقلیل ندهد. نمونه خیلی روشن این رویکرد را هم می توان در «رولت چینی» یا «اشکهای تلخ…» و آخرین اثرش «کوئرل» به وضوح تشخیص داد. درام همان راه نجاتی است که فاسبیندر در اولین نمایشنامه خود “فقط یک تکه نان” در قالب شخصیت هانس فریکه در پی آن است.

اما فاسبیندر روی دیگری هم دارد. او به شدت تحت تأثیر برشت است. رویکرد او به فاصله گذاری به خصوص در نمایشنامه های او پیداست. این نگاه در سینما به زبان نور، میزانسن و دوربین  ترجمه می شود، به نوعی که همواره فاسبیندر با ایجاد خودآگاهی در مخاطب و ایجاد انقطاعات حسی، همذات پنداری مخاطب با قهرمان را متوجه ماهیت آنچه در حال رخ دادن است می کند نه احساسات سطحی شخصیت. فاسبیندر میان رویکرد دراماتیک و شخصیت پردازانه و فاصله گذاری به نحوی که تماشاگر به لحاظ حسی غرق موقعیت نشود تعادل بر قرار می کند، همانطور که در جهان مضمونی آثارش میان عشق و سیاست دنبال تعادل می گردد، میان تنهایی وجودی انسان و پذیرش دیگری و شاید به همین دلیل هم بوده است که وقتی از او درباره وابستگی و گرایشش به یک مکتب خاص می پرسند پاسخ می دهد: «…چه بگویم… شاید این آمیزه درستی باشد: یک آنارشیستِ رمانتیک.»

همانطور که گفته شد فاسبیندر دوران کودکی خود را در اوج قدرت گیری فاشیسم در اروپا و غوغای مهلک اردوگاه های مرگ و حذف اقلیت ها گذراند. نمایشنامه «فقط یک تکه نان» که توسط محمود حسینی زاد به فارسی برگردانده شده است را فاسبیندر در 21 سالگی نوشته است. این در حقیقت اولین اثر منتشر شده نمایشی او بوده است. اما با این وجود می توان تم های اصلی کار فاسبیندر را که بعدها گسترش یافت در همین نمایشنامه به جا آورد و موقعیت مشوش و بحرانی او نسبت بازنمایی حقیقت را کاملا تشخیص داد.

«فقط یک تکه نان» داستان بحران بازنمایی در یک فیلمساز جوان و تازه کار است. هانس فریکه بناست اولین فیلم خود را بسازد آنهم درباره آشوویتس. او شروع به مطالعه، تحقیق و گفت و گو درباره آشوویتس همزمان با ساخت فیلم می کند. روند کاری هانس به سمتی می رود که او چنان با موضوع آشوویتس درگیر می شود که دیگر مسئله از کار فراتر رفته و  تمام زندگی هانس را دربر می گیرد. دیگر مسئله بازنمایی برای هانس  تبدیل به مشکلی اخلاقی و تردیدی درونی می شود. بحران بازنمایی فاجعه در طول نمایشنامه تبدیل به بحران هانس و روابط او می شود، او با نامزد خود، هانا دچار مشکل می شود و اساساً توان عشق ورزیدن و حتی نزدیکی جنسی با او را ندارد. با پدر و همچنین آشنایان، دوستان و همکاران خود وارد تنش می شود و این بیشتر ناشی از شرایط روحی او و حساسیتش نسبت به مسئله آشوویتس است. هانس نمی تواند بی تفاوتی آدمها را حتی کسانی که مانند عمو باوم باخ، با این مسئله از نزدیک برخورد داشته اند را درک کند، هانس گویی در واقعیت اردوگاه آشوویتس گیر کرده است، تاریخ برای او جلو نمی رود. اما بحران ذهنی هانس را تنها این درگیری سخت اخلاقی با مسئله نسل کشی در آشوویتس نمی سازد، بلکه او پرسشی اساسی تر از خود دارد و بیشتر تنش و درگیری با خودش بر سر پاسخ به این پرسش است؛ آیا اساساً می توان آشوویتس را بازسازی کرد؟ آیا هرگونه بازسازی و بازنمایی تقلیل این حقیقت نیست؟

از سوی دیگر او با سؤالی در گفت و گو با کمپر شخصیت منتقدی که او را به چالش می کشد نیز روبرو می شود، اگر هانس بتواند آشویتس و حقیقت خرد کننده آن را بازنمایی کند آیا باعث چشم پوشی بیشتر مردم از این حقیقت و پناه بردن بر ضد آن نمی شود؟ آیا نفرت مردم واکنش منفی دیگری را نسبت به یهودیان و اقلیت های نژادی و جنسی ایجاد نمی کند. کمپر به او هشدار می دهد که بازسازی این مسئله ممکن است مردم علاقه مند به فراموشی فاجعه را بیشتر از این مسئله نسل کشی و تأمل درباب آن زده کند و لذا آنها را به دامان ظهور دوباره فاشیسم بیندازد. ظهوری که به سبب زخمی شدن و عقده وار گشتن وجدان عمومی اتفاق می افتد. این پرسش های استعلایی تبدیل به خوره و وسواسی روانی در هانس می شود، به طوری که زمینه افسرده او را بیشتر تحریک می کند و دیگر کنش را برای او ناممکن می سازد. هانس همچون انسانی رنجور و اخته شده، نمی تواند با جنس مخالف ارتباط برقرار کند و اساساً از غرایز و میل به زندگی بازمانده است. هانس با هانا رابطه سردی دارد، تمام خلوت او با نامزد زیبایش- آنطور که در متن وصف شده است- به حرف زدن درباره آشویتس و دیدن عکسهای باقی مانده از آن خلاصه می شود، همین مسئله باعث گریزان شدن هانا از هانس می شود، اما هانا تصور می کند که می تواند هانس را با این فاصله گرفتن و حتی خیانت به خود جذب کند و حسادت او را برانگیخته کند، غافل از اینکه هانس نسبت به پیرامون خود و مسائل روزمره بی تفاوت تر از این حرفهاست، دنیای هانس  در آشوویتس و بازسازی هرچه حقیقی تر این رخداد غرق شده است. فاسبیندر اساساً با نمایش دردهای روزمره بیشتر از مهلک بودن، بی اهمیت بودن این دردها را دربرابر دردهای درونی تصویر می کند، برای همین شخصیت های او تحقیر می شوند، از زندگی دیگران بیرون می شوند اما تنها خودشان باعث فروپاشیده شدن خود می شوند.

هانس فریکه در شروع کار خود است و دو انتخاب دارد، از یک سو مسیر موفقیت در سینمای تهیه کننده محور و از سوی دیگر حقیقت که الزاماً با موفقیت برای فیلمساز(هنرمند) تازه کار مساوق نیست. اما مواجهه مضمونی با این ایده آنقدر اهمیت و پیچیدگی ندارد که مواجهه ساختاری فاسبیندر با این چالش. او از یک سو به قواعد ملودرام پایدار است و یک موقعیت فردی برای شخصیت ملانکولیک خود ایجاد می کند که در زندگی کاری خود دچار آشفتگی می شود و این به روابط خصوصی او نیز سرایت می کند. اما از سوی دیگر فاسبیندر با استفاده از تکنیک برشتی و تأثیری که از او گرفته است موفق می شود این ساختار ملودراماتیک را به حقیقت موضوع پیوند دهد. در نمایشنامه «فقط یک تکه نان» بارها تکنیک فاصله گذاری اتفاق می افتد، خود هانس بارها مستقیم تماشاگر را مورد خطاب قرار می دهد و او را وارد چالش اخلاقی درام می کند، از سوی دیگر خود نمایشنامه با گفتار مستقیم تهیه کننده به اتمام می رسد. تکنیک استفاده از تصاویر واقعی و پخش آنها در خلال نمایشنامه شکل دیگری از این فاصله گذاری است. فاسبیندر به هیچ وجه نمی خواهد ذهن مخاطب از آشوویتس فارغ شود اما در عین حال نمی خواهد موضوع در سطح تیپ هایی نمایشی و کلیات فلسفی- سیاسی باقی بماند. او این درگیری میان حقیقت و موفقیت و بحران بازنمایی را در فردیت و درونیات نشان می دهد، بنابراین به همان میزان که مجبور است واقعیت را مورد توجه قرار دهد، محتاج شخصیت پردازی و نزدیک کردن مخاطب به ذهنیت شخصیت نیز هست. اینجا در همان رویکرد انفسی و انسانگرایانه فاسبیندر به واقعیت های عینی است، که موضوع نمایشنامه، پیچیدگی خود را آشکار می کند.

«فقط یک تکه نان» هم از جهت موضوع نمایشنامه و مسئله شخصیت اصلی و هم به لحاظ ساختار به شدت وامدار سینماست. فیلم درباره ساخته شدن یک فیلم است و به نظر می رسد با همه شواهد با کارگردانی روبرو هستیم که از خودآگاهی بالایی نسبت به شغل خود برخوردار است و از آن مهمتر با مدیوم سینما دچار چالش است. او مطمئن نیست که سینما وسیله بیانی خوبی برای فاجعه باشد و به فرض موفقیت در بازنمایی، باز هم با واقعیت و رنج حقیقی حاصل از آن فاصله دارد. در ساختار نمایشنامه هم صحنه های کوتاهی داریم که مدام در تاریکی فرو می روند و تصاویری که روی پرده نمایش داده می شوند. در حقیقت ساختار منقطع سینما و تمرکز ناپیوسته اجرای یک درام در سینما، وارد ساختار نمایشنامه فاسبیندر شده است و آن را شبیه به یک فیلمنامه کرده است. همین رویکرد یعنی اجرای تکنیک های سینمایی در نوع نورپردازی و ارجاع به سینما، در طول نمایشنامه خود می تواند نوعی به چالش گرفتن مدیوم سینما و محدودیت های آن باشد.

«فقط یک تکه نان» هم نمایشنامه سکوت و سکون یک فرد افسرده است و هم نمایشنامه ای سیاسی درباب یک آنارشیست اخلاق گرا که مقاصدی اجتماعی و وظایفی تاریخی را بر دوش خود حس می کند. به همین دلیل هم برای هر مخاطبی که خود فاسبیندر را بشناسد، انطباق شخصیت و زندگی او و هانس فریکه شگفت انگیز است گویی مسیر خود و رنجی را که در نهایت فاسبیندر را به عنوان یک انسان در اقلیت قربانی کرد، در ابتدای راه هنری اش توسط خودش پیش بینی شده بود.

پی نویس:

راینر ورنر فاسبیندر،فقط یک تکه نان، برگردان محمود حسینی زاد، انتشارات نیلا،1395

این مطلب در چهاردهمین شماره «دفترهای تآتر» از مجموعه «دفترهای نیلا» نیز منتشر شده است.