نگاهی به فیلم «خرگیوش» ساخته مانی باغبانی

 

 

درامانقد-سینما: اساسا ما از دهه نود میلادی اجازه داریم تا به مواد مخدر یا روانگردانها بخندیم و یا با آنها شوخی کنیم، تا پیش از دهه نود مواد تابوی همیشگی سینما و مقوله ای گره خورده با جرم و جنایت و مافیا بود و طبیعتا سر و کله مواد فقط در درام ها و تریلرها پیدا می شد. اما سه اتفاق در اوایل دهه نود میلادی یعنی ظهور MTV، پرطرفدار شدن موسیقی رپ و البته بازتر شدن فضای ممیزی سینما در دهه نود، باعث شد تا سر شوخی سینما هم با روانگردانها و مخدرها باز شود. (گیج و ویج 1993 )، (ترس و نفرت در لاس وگاس1998)، (نیم پخته1998) آغازگران این مسیر بوده و (مرگ در مراسن تدفین2007) ، (آناناس اکسپرس2008) و (خماری2009)  نمونه های موفق و پرفروش این ژانر بودند. در ایران هم فیلمهای (همه چی آرومه1389) و (شرف خانواده فاضل1393) با بازسازی نعل به نعلی از (خماری) و (مرگ در مراسم تدفین) اولین تجربه های سینمای ایران در «دراگ کمدی» بودند. در ادامه هم این سالها شاهد (دراکولا1394) بودیم و حالا «خرگیوش». «خرگیوش» داستان سه مرد جوان است که در یکی از روزهای آخر سال تصمیم می گیرند تا برای تفریح و تفنن قرص روانگردان مصرف کتتد و با اتفاقاتی مواجه می شوند که پیشبینی نکرده بودند.

در فیلمهای ژانر دراگ کمدی، طنز موقعیت از طریق مواجهه کاراکتر نشئه(چت) با جهان و آدمهای نرمال پیرامونش به وجود می آید، اما چون در جهان فیلم مانی باغبانی هیچ آدم نرمالی (کاراکتر زن فیلم هم بدون مصرف هیچ روانگردانی همانقدر چت است که بقیه هستند) پیدا نمی شود این تقابل ایجاد نشده و در نتیجه تمام طول فیلم شاهد سر و کله زدن سه آدم نشئه با همدیگر هستیم و البته یک دختر بچه خنثی که حضور یا عدم حضورش نه تنها برای کاراکترها که حتی برای مخاطب هم تفاوتی نمی کند.

باغبانی در کارگردانی ایده مشخصی ندارد و در لوکیشن محدود یک خانه دوبلکس که حجم زیادی از زمان فیلم در آن سپری می شود هم دوربینش سرگردان است و نه به مثابه نقطه نگاه خداگونه مخاطب به این کاراکترهای سرگشته، که انگار عضو چهارم این تیم نئشه بوده و لابلای آنها صرفا می پلکد. باغبانی که در اولین «نهنگ عنبر» ریتم تندی از شوخیهای موثر را پشت سر هم نوشته بود اینبار شوخی هایش هم نمی خندانند و هم کم هستند. ظاهرا از تعداد شوخیها به نفع حرفهای “عمیق و “جدی” (مثل تفسیر تفاوت هنرمند با سلبریتی) کاسته شده.

دو بار ارجاع سینمایی بی ربط و بی فایده به «استار وارز» و البته سکانس اکشنی که ناگهان میان یک گفتگوی آرام معمولی مشاهده می کنیم که نه قسمتی از سیر طبیعی فیلمنامه بلکه صرفا میان پرده ای است برای تهییج مخاطب تا  ادامه فیلم را تحمل کند، در اجرایی مبتدی و سردستی تبدیل به کسالتی مضاعف می شود.

به شخصه هیچ قضاوت یا ترجیحی به ساخت یا عدم ساخت کمدی هایی از این دست ندارم اما مسئله سینمای ایران همچنان عدم تعادل و افراط و تفریط است. سینمای ایران که در دهه شصت با فیلمهایی کابوس گونه و سیاه مثل (دبیرستان 1365) و (بی پناه 1365) تصویری برگشت ناپذیر و غیر قابل درمان «سکانس خودسوزی افسانه بایگان در فیلم دبیرستان را به خاطر بیاورید» از اعتیاد و مواد ارائه میدهد حالا به تصویری بانمک و ریچ کیدزی از سه نفر آدم باحال که قرص روانگردان میزنند و حال میکنند میرسد!!!

در میان مجموعه ای از بازیهای بد و البته تکراری بازی حمیدیان قابل تماشاست اما نسبت بازیگر/مخاطب بابک حمیدیان با تماشاگر سینما واقعا بلاتکلیف است. در اکران نوروزی امسال در فیلمی او را یک رزمنده مدافع حرم میبینیم با شعارهایی مبنی بر سیانت از خاک و اسلام و نظام و در فیلمی دیگر او را در نقشی شبه “ریچ کیدز آو تهرانی” میبینیم که از فرانک زاپا نقل قول می آورد، اعتقاد اشتباهی است که بازیگران حتما باید در قالب یا ژانر به خصوصی محدود شوند و از نقشهای بسیار متفاوت از هم پرهیز کنند و… اما بابک حمیدیان تبدیل به بازیگری شده آسیابش همه چیز را خرد میکند و نتایج نهایی این نقشها هم توفیر چندانی با یکدیگر ندارند.

نکته آخر و البته نه چندان مرتبط با فیلم اینکه در یک سال اخیر در یک تئاتر(سماعی زاده) و دو فیلم سینمایی (خالتور و خرگیوش) از ترانه ها، اسم و چهره(گریم محمدرضا هدایتی در خالتور) حسن شماعی زاده برای جلب مخاطب استفاده شده. پای اِبی (ابراهیم حامدی) هم که از سریال «معمای شاه» و «شاهگوش» تا «نهنگ عنبر» و «مصادره» به فیلمها و سریالها باز شده. البته در کشور ما کپی رایت به شکل مرسوم و جهانی اش رعایت نمی شود ولی کاش سینماگران ما که هنگام حمایت از حقوق فیلمهایشان یاد کپی رایت افتاده و با شور و حرارت به این امر تاکید می کنند، یادشان باشد که صاحب این ترانه ها و این نامها و این چهره ها زنده و سالم در گوشه دیگری از دنیا زندگی می کنند و حداقل زحمت اجازه گرفتنی را بر خود هموار سازند.