نگاهی به فیلم «کله سرخ» ساخته کریم لک زاده

درامانقد-سینما: فرهاد سال ها پیش زادگاه و خانه پدری را وانهاده و در شهر بی در و پیکر تهران خودش را گم کرده است تا نسبت و شباهت و ارتباطش با پدر را انکار و فراموش کند و یکی مثل او نشود اما وقتی به بهانه چاقو خوردن برادر و بعد کشته شدن او دوباره پایش به آنجا باز می شود، می بیند از پیوند خونی اش گریزی ندارد. مردی که در تمام این مدت از پدر دوری گزیده و راهش را جدا کرده است، بالاخره اسیر سرنوشت نفرین شده اش می شود و به قالب پدرش درمی آید و پا به جنگل می گذارد تا با اسلحه پدر شکار کند. خودش خیال می کند قرار است پسرعمو را بکشد و انتقام خون برادر را بگیرد اما در واقع او طعمه اصلی برای شکار است و آن جنگل شوم به قتلگاه او تبدیل خواهد شد. انگار پدر پس از سال ها در هیبت او ظاهر شده است تا کار نیمه تمامش را به پایان برساند، همان که در نوزادی اش هرچه به او برف خورانده بود تا او را بکشد، نتوانسته بود. حالا اسلحه اش را به پسر داده است تا به دست خود از پای درآید. همان لحظه ورودش به روستا که سگ های ولگرد دورش حلقه زدند، باید می فهمید که لابد سگ ها بو کشیده اند و فهمیده اند که خان بزرگ دوباره زنده شده است و می خواهد به شکار رود. همان موقع باید راهش را می کشید و به آلونک محقرش در تهران برمی گشت و روی تختش می خوابید و جواب هیچ کس را نمی داد، حتی روح برادرش را که با سر و صورت خونی برایش ترانه ای قدیمی را می خواند و از او می خواست که انتقامش را بگیرد.

مادرش در میانه آتش بازی های شبانه جنگل تاب می خورد و می گفت: “تو نفرین شده ای پسر” و فرهاد می بیند که تلاش او برای گریختن از تقدیر محتومش بیهوده است. انگار تمام آن اشباح رقصان در جنگل در تمام این سال ها در انتظارش مانده بودند تا آخرین بازمانده از سیرک مردگان به آنها بپیوندد. آنجاست که فرهاد با تاریخچه خونبار خانوادگی اش روبرو می شود و خودش را وارث خشونت پدر می بیند. آنچه پدر برای فرهاد به جا گذاشته، آن زمین های غصب شده توسط عمو و پسرعموها نیست. بلکه خون های ریخته شده روی برف هاست. از این رو وقتی خود را در هجوم ارواح بندبازها و دلقک ها و کولی ها می بیند، به روی ایل و تبار روسی اش اسلحه می کشد و شلیک می کند. همچون پدرش که پیش از این آنها را کشته است. اما آنها دیگر نمی میرند. بر زمین می افتند و دوباره بلند می شوند و می خندند و می رقصند و بازی می کنند. گویی اکنون که از گور خویش برخاسته اند، دیگر قصد بازگشت به دنیای مردگان را ندارند، مگر اینکه فرهاد را نیز با خود ببرند. همانطور که درنهایت نیز می بینیم که او در کنار برادرش در قالب دو شبح سرگردان در جنگل پرسه می زنند. حالا دیگر فرهاد به کابوسی که همواره از آن می گریخت، قدم گذاشته است و در آن زندگی می کند.

دستاورد فیلم «کله سرخ» در همین است، در سر برآوردن آرام و بطئی و تدریجی تخیل از درون واقعیت. تجربه ای هرچند ناقص اما در حال و هوای رئالیسم جادویی. همه چیز عادی پیش می رود و آرام آرام فضایی هذیان آلود و کابوس وار از درون آن دهان می گشاید و شخصیت ها را در خود فرو می کشد و درنهایت کل واقعیت به وهم و خیال تبدیل می شود. انگار به آرامی به خواب برویم و در ابتدا همه چیز مثل بیداری جریان داشته باشد و بعد کم کم از حس و حال زندگی تهی شود و رنگ و بوی مرگ به خود بگیرد و احساس کنیم که از اول مرده بودیم و فقط سنگینی سهمناک مرگ را حس نکرده بودیم. مثل فرهاد که وقتی در آن آلونکش می خوابید، هر چه به پنجره اش سنگ می زدند، بیدار نمی شد. همانجا که همکارش با عصبانیت به او گفت : “خوابی یا مرده ای؟” باید می فهمید که مرده است. سال ها پیش وقتی از دل آن جنایت هولناک به وجود آمده بود، قدم در سرای مرگ گذاشته بود نه دنیای زندگان. این مدت را از سر غفلت و ناآگاهی به گذشته و سرگذشت خود را زنده پنداشته بود، وگرنه در تمام این مدت مرگ را می زیست.

کریم لک زاده موفق می شود کابوس ها و اوهام ذهنی مرد را عینی کند و گویی این فرصت کمیاب را به ما بدهد که درون کله سرخ او نفوذ کنیم و ببینیم در ذهن این مرد خاموش و درخود فرو رفته چه می گذرد و وقتی چشمهایش را می بندد و به آن خواب عمیق می رود که براحتی بیدار نمی شود، چه چیزی می بیند. حتی به نظر می رسد همه آنچه می بینیم یکی از همان خواب های شبانه اوست که مدام تکرار می شود و او خودش را در قالب شبحی سرگشته می بیند که در میان جنگلی بی پایان پرسه می زند تا انتقام بگیرد. آن پسرعموی قاتل فقط بهانه است. فرهاد می خواهد از خودش، از قبیله و خاندانش، از زادگاه و سرزمین پدری اش، از ریشه ها و گذشته اش و از سرنوشت آمیخته به خون و مرگش انتقام بگیرد ولی انگار هر بار کسی از راه می رسد و سنگی به شیشه اتاقش می زند و او را بیدار می کند و خوابش نیمه تمام می ماند. به همین دلیل وقتی یک روز صبح چشم می گشاید و برادر مرده اش را در کنار خود می بیند، انگار از آن خواب ناتمام به مرگی ابدی کوچ کرده است و اکنون در سرای مردگان به سر می برد و این فرصت را می یابد که به آن جنگل موحش برود و انتقامش را بگیرد.

در فیلم «کله سرخ» نیز همچون فیلم «قیچی» ساخته قبلی لک زاده قرار است شخصیت سفری درونی را آغاز کند و در پایان با خودش روبرو شود و آن جنگل برفی به شکل عرصه محاکاتی برای جدال او با خودش درآید، بسان همان جزیره دورافتاده و متروک که برزخی میان مرگ و زندگی را برای مرد قاتل در «قیچی» تداعی می کرد. اما اگر در «قیچی» گریز مرد از قصاص و تاوان پس دادن بخاطر گناهش به آن جزیره کاملا توجیه پذیر به نظر می رسید و فیلم او را در آنجا همچون مرده متحرکی به تصویر می کشید که از مجازات محتومش خلاص ندارد، در «کله سرخ» ماجرای کشته شدن برادر و بازگشت فرهاد به زادگاه در پیوند با تجربه هذیان آلود و موهوم او در جنگل معنا و کارکرد نمی یابد و به صورت عنصری جدا و منقطع عمل می کند. اصرار و پافشاری برادر برای حق خواهی در زمان زنده بودنش و خون خواهی بعد از مرگش هیچ ربطی به آن واکاوی گذشته در جنگل و مواجهه فرهاد با خود و پیشینه اش ندارد و همراهی برادر با او در سیر و سلوک مالیخولیایی اش از هیچ دلیل قابل قبول و توجیه پذیری برخوردار نمی شود و از این جهت ایده انتقام که در ابتدا مطرح می شود، نمی تواند خود را در دل کالبدشکافی گذشته و ریشه ها و میراث پدری به عنوان درونمایه اصلی فیلم بگنجاند. انگار مرگ برادر فقط بهانه ای است برای بازگشت فرهاد و برادر نقش کاتالیزوری را بازی می کند که او را به جنگل بکشاند، وگرنه حضور او در میان اشباح و ارواح سیرک اضافی و تحمیلی است.

شاید فرهاد باید همان موقعی برمی گشت که خان بزرگ با آن هیبت ذلیل شده اما هنوز ترسناکش گوشه ای می نشست و در سکوت به سگ های ولگرد غذا می داد تا عذاب وجدانش برطرف شود. همان موقعی که مرده بود و همچنان از مرده اش می ترسیدند و روح او بجای برادر نقش همراهی با فرهاد را برای سفر به گذشته اش بر عهده می گرفت و او را به درون شجره نامه خشونت بار خانوادگی شان می برد و سرگذشتش را برایش تعریف می کرد. حضور پدر در میان مردگانی که به دست خود او کشته شده بودند، می توانست آن صحنه درخشان سیرک در جنگل را به بزمی از رستاخیز بدل سازد که حالا پدر خود را رو در روی پسری می دید که با اسلحه شکاری خودش او را نشانه گرفته است. در واقع فیلم اگر از ابتدا تمرکز خود را بر رابطه پدر و پسر می گذاشت و نشان می داد که چطور پسر می کوشد از میراث گناه آلودی که پدر برایش گذاشته، بگریزد و سرنوشت نفرین بارش را تغییر دهد، با فیلم کامل و درجه یکی روبرو بودیم که موفق می شد در این راه دوری از جریان موسوم سینمای ایران قدم تازه ای بردارد و مسیر متفاوتی را پیش روی خود بگشاید. اما حالا به نظر می رسد با وجود تخیل و خلاقتی که لک زاده از خود نشان می دهد، هنوز نمی داند با پرده عظیم و باشکوه سینما چه بکند و چطور از آن فضای آماتوری فیلم های کوتاهش رها شود و با اعتماد به نفس و جسارت و پختگی جهان بینی و تلقی خودش از جهان و انسان و تجربه های زیستی اش را با ما در میان بگذارد. انگار از اینکه کسی او را برای حرف های مهم و بزرگش جدی نگیرد، واهمه دارد و می کوشد با احتیاط و ملاحظه دنیای فیلمش را بزرگ کند و به همین دلیل «کله سرخ» فیلمی است که از دیدن آن پشیمان نمی شویم و گهگاه چیزهای کوچک درخشانی از دل آن به دست می آوریم اما انتظارمان را به تمامی برآورده نمی کند و به وجدمان نمی آورد و ترجیح می دهیم منتظر فیلم بعدی اش بمانیم و امید داشته باشیم که این یکی را طوری بسازد که احساس کنیم دیگر آمادگی این را دارد که بدون هیچ هراس و اضطرابی افراد بسیاری را در جهان شخصی خود شریک کند و مطمئن باشد که آنچه را که از فهم جهان به دست آورده، ارزش بازگویی برای دیگران دارد.