نگاهی به فیلم «بی عشق» ساخته آندری زویاگینتسف

 

درامانقد-سینما: در ابتدای فیلم پسربچه از سر تنهایی و بی هدفی در میان درختان خشک شده راه می رود و تکه نواری را پیدا می کند و آن را به سمت درخت بلندی می اندازد و نوار در میان شاخه ای گیر می کند. در پایان دوباره به همان نقطه بازمی گردیم. تکه نوار هنوز همانجاست، لابلای شاخه درخت در باد تکان می خورد. هیچ چیزی تغییر نکرده است و دنیا با همان تیرگی و ناامیدی و پوچی ادامه دارد. در این میان فقط پسربچه از دست رفته است و دیگر وجود ندارد و دقیقا همینجاست که فیلم با آنچه کمتر از انتظارمان بوده است، به قلبمان چنگ می زند. وقتی که می بینیم حتی مرگ یک کودک نیز نمی تواند منجر به تحول و دگرگونی در محیط فاسد و پوسیده پیرامون شود. پدر کلافه و بی حوصله فرزند دیگری را با خشونت از خود می راند و داخل تختش زندانی می کند تا جلوی چشمش نباشد و صدایش را نشنود و مادر در کنار همسر جدیدش همچنان تنها و پریشان و بی انگیزه است و وقتش را با کارها و دلمشغولی های سطحی روزمره پر می کند. انگار نه انگار که پسربچه ای را نابود کرده اند. آنها همان آدم های سابق هستند، با همان بی مسئولیتی و خودخواهی و ناتوانی و رنج هایشان. حالا فقط به بار گناهانشان اضافه شده و لابد از خودشان و دیگری بیشتر از گذشته متنفر و خشمگین هستند.

«بی عشق» فیلمی است که آغاز و پایانش فرقی با هم ندارند و در آن حتی فاجعه تراژیکی همچون مرگ یک بچه هم اتفاقی عادی و معمولی به نظر می رسد و هیچ تحول و تغییری را به دنبال ندارد. برخورد پلیس را به یاد بیاوریم که چطور با خونسردی و بی تفاوتی روند گم شدن هر بچه را توضیح می دهد و از پرونده های بی شمار پیش رویش می گوید. در چنین جهان رو به زوال و انحطاطی بود و نبود یک کودک فراموش شده برای چه کسی اهمیت دارد؟ برای هیچ کس و می بینیم که چطور دنیا بدون او به جریان عادی اش ادامه می دهد و آب از آب تکان نمی خورد. پس وقتی فاجعه هولناکی همچون مرگ خودخواسته کودکی نمی تواند این جهان سست و متزلزل و پوسیده را متلاشی کند تا از دل آن، جهان بهتری به وجود بیاید، پس هیچ چیزی دیگری هم نمی تواند جلوی حرکت رو به تباهی اش را بگیرد.

آگهی خبر گم شدن آلیوشا هنوز بر در و دیوار شهر باقی مانده اما خودش فراموش شده است. عابری از کنار پوستر روی تیر چراغ برق می گذرد، بی آنکه به آن توجهی کند. در طول روزهای جستجو برای یافتن پسربچه هم به طرز عجیبی هیچ کس او را ندیده بود. نه دوربین های مدار بسته در سطح شهر تصویری از او را ضبط کرده بودند و نه همسایه و دوست و آشنایی بطور اتفاقی با او روبرو شده بود. انگار اصلا چنین بچه ای وجود نداشته است که هیچ اثری از حضورش احساس نمی شود. همانطور که وقتی بود، به چشم کسی نمی آمد و دیده نمی شد. از لابلای گفتگوها و دعواهای پدر و مادر می فهمیم که پسربچه هرچند ناخواسته اما از سر عشق به دنیا آمده است اما خودش از عشق هیچ نصیبی نمی برد و مهری دریافت نمی کند و تولد او گویی پایان عشق میان زن و مرد است و آنها را وامی دارد تا از پیله بی تفاوتی و کناره گیری شان بیرون بیایند و مجبور شوند در این جهان وظیفه ای را بر عهده بگیرند و آلیوشای بی گناه به مرجعی برای دریافت تمام خشم و انزجار و اضطراب و استیصال شخصیتها از خودشان و دیگری و جهان تبدیل می شود. موجود بی دفاع و آسیب پذیری که هنوز نمی تواند نفرت و عصبیت و خشونتی را که دریافت می کند، به دنیای اطرافش بازگرداند و همچون بزرگترها مسئولیت هیچ چیزی را نپذیرد و بار گناهان دیگران را بر شانه تحمل نکند. شاید اگر او کمی بزرگتر بود، همچون پدر و مادر و اطرافیانش به این بی رحمی فراگیر عادت می کرد و با آن همچون یکی از مسائل پیش پاافتاده هر روزه روبرو می شد و به زودی به یکی از همان انبوه آدم های تباه شده ای تبدیل می شد که هیچ چیزی آنها را تکان نمی دهد و به خود نمی آورد. اما او هنوز خیلی کوچک بود که بتواند باور کند می توان در این دنیا بدون هیچ عشق و شفقت و همدلی زیست و همچنان به مسیر رو به زوال انسانیت خود ادامه داد.

به همین دلیل هیچ کدام از ابراز عشق های میان زن و مرد با معشوق های تازه شان را باور نمی کنیم و نگران آن کودکی می شویم که در شکم همسر تازه مرد برای به دنیا آمدن لحظه شماری می کند. بی آنکه بداند آنچه انتظارش را می کشد، سرنوشتی امیدبخش تر از کودک قبلی نیست. اینجاست که نومیدی و تلخی نگاه آندری زویاگینتسف سازنده «بی عشق» به اوج خود می رسد. تاگور گفته بود “هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خداوند هنوز از انسان ناامید نشده است” و حالا می بینیم هر کودکی که به دنیا می آید، تداوم بدبختی و تباهی کودکان پیشین است و جهان روز به روز در ظلمت و تیرگی و سیاهی بیشتری فرو می رود. آدمها چیزی جز حس خشم، نفرت و دلزدگی ندارند تا به هم ببخشند و از سر هراس از تنهایی و فراموشی و طردشدگی به یکدیگر پناه می آورند، اما عشقی انتظارشان را نمی کشد. آدمی که خودش را دوست ندارد، چطور می تواند دیگری را با علاقه اش آرام کند؟! از این رو رابطه های تازه بوریس و ژنیا در همان آغاز شکل گیری شان در حال فروپاشی است و ما شاهد آمیزش تنانگی آنها هستیم ولی گرما و شور و حرارتی را بینشان حس نمی کنیم. همه چیز در سردی و رکود و رخوت و سکون فرو رفته است و انسانها به روبات های بی روح و بی حسی تبدیل شده اند که بی اعتنا از کنار هم می گذرند و فقط به وقت نیاز و احتیاج به یکدیگر روی می آورند. همگی وضع یأس بار موجود را پذیرفته اند و تلاشی برای تغییر آن نمی کنند.

زویاگینستف عامدانه و گاه با نشانه گذاری های آزاردهنده ای موقعیت زوج را به یک وضعیت فراگیر تعمیم می دهد و آنها را جزئی از یک کل بزرگ می نمایاند که نه فقط شامل سرزمین روسیه می شود، بلکه همه جهان را نیز در بر می گیرد. جهان کثیف و خشن و سبعانه ای که در فقدان انسان و انسانیت به سر می برد و مخاطب هیچ نقطه اتکایی را برای سرپا ایستادن در جهان فیلم نمی یابد و نمی تواند با هیچ یک از شخصیتها همذات پنداری کند و همراه شود. او چنان در ترسیم جهان تیره و تار درون فیلمش غرق می شود که از یاد می برد ما بیرون از این جهان ایستاده ایم و شاید هنوز آنقدر آلوده و منحط نشده ایم که ناپدید شدن پسربچه تنهایی در ما تأثیری نگذارد و منقلبمان نکند. اگر خرده جنایت های روزمره در جهان درونی فیلم به امری عادی و خنثی و بی اهمیت تبدیل شده است و او می خواهد از طریق نمایش بی تفاوتی و سکون و خاموشی شخصیتهایش فقدان انسانیت را در جهان پیرامونش بازگوید، باید این حق را برای ما قائل باشد که نخواهیم خود را جزئی از چنین دنیای ناامیدکننده و پوچ و فروپاشیده ای ببینیم و اجازه دهد که مرگ کودک برایمان مهیب و رعب انگیز و هولناک باشد. اما زویاگینتسف با ما نیز همچون پرسوناژهای سنگدل درون فیلمش رفتار می کند و انگشت اتهامش را به سوی ما هم می گیرد و انگار ما باید بجای شخصیتهای فاقد وجدان و عاطفه اش احساس گناه کنیم و عقوبت شویم. تا آنجا که حتی این فرصت را از ما می گیرد که برای کودک از دست رفته غمگین و متأسف شویم و سوگواری کنیم و یا از سر خشم و حسرت و اندوه به پدر و مادر و جامعه بی رحم اطرافش اعتراض کنیم. از نظر زویاگینتسف همه ما گناهکاریم و فرقی با شخصیتهای درون فیلم نداریم و همین تعمیم جهان فیلیم به دنیای ما باعث می شود که نتوانیم کنار فیلمساز بایستیم و از زاویه دید او به تیرگی ها و تباهی ها بنگریم و احساس کنیم که باید دست به کاری برای تغییر جهان بزنیم. او ما را مخاطبانی همدل و همنفس برای بازگویی دردها و رنج های سرزمینش نمی داند و انگار به ما به همان چشمی می نگرد که به همان آدمهای مورد غضبش نگاه می کند. هر یک از ما هرچند در زندگیمان حتما خطاهایی کرده ایم و از خودمان ناامید شده ایم اما دلمان نمی خواهد کسی ما را در گناه دیگران سهیم کند و بجای آنها مجازات شویم و از این رو از فیلم فاصله می گیریم و می گذاریم به راه خودش برود. برای ما سینما همچون عبادتگاه آرامبخشی است که در آن از این موهبت کمیاب برخوردار می شویم که احساسات و افکارمان را پاکسازی کنیم و از نو بسازیم، نه دادگاهی که ما را مدام محکوم کند و به رخمان بکشد که چه آدم های منفور و پست و ناچیزی هستیم. ما برای همدردی و تسلای فیلمساز در مواجهه با تباهی فراگیر اطرافش آمده ایم و حالا می بینیم او ما را هم مقصر و متهم می بیند و از خود می راند. بی آنکه بداند ما بسیار بیشتر از آن پدر و مادر بی تفاوت به دنبال آلیوشای غمگین گشته ایم و در فقدانش گریسته ایم.