درامانقد-سینما: بعد از اینکه لوئیس بونوئل در «سگ اندلسی» پیش دیدگانمان تیغ را در میان چشم زنی کشید و آن را بُرید، انتظار نمی رفت که چیزی غریب تر و سوررئال تر در سینما ببینیم. اما آلخاندرو خودوروفسکی در «کوهستان مقدس» گل تازه ای را از کف دست خاک آلود مردی بیرون کشید و خون تازه جاری شد، از سینه شکافته پسر جوانی که وسط میدان شهر تیرباران شده بود، دسته ای از گنجشگ ها را به پرواز درآورد و چشم پیرمردی را از حدقه درآورد و کف دست دخترکی گذاشت و نشان داد که آن چشمه خیال و جادویی که بونوئل آغازگرش بود، هنوز در حال جوش و خروش است و روز به روز بر اعجاب و غرابت و حیرت انگیزی آن افزوده می شود. فیلمهای خودوروفسکی آثاری جنون آمیز، هنجارشکن و جسورانه است که ما را در اعماق تخیلات و رویاهای مهارناشدنی یک هنرمند آنارشیست غرق می کند و هرچند دیدن فیلمهایش تجربه ای آسان و متعارف و مألوف نخواهد بود اما پس از تماشایش به کسانی می مانیم که گویی از هیپنوتیزم بیدار شده ایم و تا مدتها نمی توانیم از جهان سحرانگیز و افسونگرش فارغ شویم.

از نظر خودوروفسکی اگر راهی برای رهایی و تحقق رویاهای سرکوب شده و ناکامل انسان باشد، از طریق برهم زدن روال منطقی و معنادار واقعیت و دگرگون کردن آن به واسطه رفتارهای آنارشیسستی و دیوانه وار و بی معناست. کاری که خودوروفسکی در دو فیلم «رقص واقعیت» و «شعر بی پایان» در مواجهه با حدیث نفس خود می کند، ترمیم و والایش گذشته اش به واسطه خیالبافی هایش در سینماست. او وقایعی را که برایش اتفاق افتاده، ترسیم می کند اما در لحظات حساس و مهمی که هنوز در زندگیش او را رنج می دهند، مداخله می کند و آن را به همان شکل دلخواهی درمی آورد که بتواند به او آرامش دهد. حضور خودش به صورت یک پیرمرد در کنار شخصیت کودکی و جوانی اش که به آمیزش گذشته و آینده منجر می شود، در راستای همین نقش فیلمساز برای اصلاح و تعالی واقعیت های رخ داده در زندگیش است. در «رقص واقعیت» پسرک نوجوان تحقیر شده و مطرود بالای صخره ای رو به دریا می ایستد و آلخاندروی پیر او را در آستانه خودکشی از پشت در آغوش می گیرد و فیلمساز با خودش در کودکی گفتگو می کند و جلوی خودکشی خویش را می گیرد و می گوید “تو تنها نیستی، من با توهستم. رنجهایت را در آغوش بگیر. زیرا در امتداد آنهاست که به من می رسی. پس زندگی کن”. یا در «شعر بی پایان» که آلخاندروی جوان بی اعتنا و خشمگین نسبت به پدرش قصد ترک کشورش را دارد و با بی رحمی انتقام گذشته دردناکش در کودکی را از او می گیرد، آلخاندروی پیر از راه می رسد و با توصیف وقایع آینده پیرامون ناممکنی دیدار دوباره شان او را آرام می کند تا بدون وداع با پدرش و بخشیدن او نرود. خودوروفسکی در هر دو فیلم به گذشته اش بازمی گردد تا آن احساسات ناتمام و روابط رها شده در تمام این سالها که بر دلش سنگینی می کنند، به سرانجام برساند و کامل کند تا روح آسیب دیده اش درمان شود و والایش یابد.

او که هنرش را التیام بخشیدن و درمانگری می داند، معتقد است آدمی آرام نمی گیرد مگر اینکه امیال و رویاهای درونی انسان به تحقق برسند. وقتی میل به عملی در وجود آدم برانگیخته می شود، نمی توان آن را تغییر داد یا از بین برد، پس باید آن را تحقق بخشید و انجام داد اما به صورت استعاری. پس در هر دو فیلم زندگی نامه ای اش واقعیت را تا جایی به کار می برد که بتواند به خیال پردازی های پنهان و عقیم در وجودش مجال بروز و برون ریزی دهد که اگر قرار باشد هنری خلق شود و به دست آید، به میانجی همین فوران احساسات مهارناشدنی و جنون آمیز خواهد بود. همان مسیری که آلخاندروی جوان در «شعر بی پایان» در پیش می گیرد و با برآشفتن علیه قواعد تثبیت شده به هیأت یک آنارشیست تمام عیار درمی آید تا بتواند به هنر ناب دلخواهش دست یابد. آنجا که آلخاندروی نوجوان از سر خشم و نفرت نسبت به خانواده اش به درخت فامیلی شان در باغچه خانه مادربزرگش حمله می کند و با تبر  به آن ضربه می زند و هیچ کس نمی تواند جلویش را بگیرد، او را در آغاز فوران احساسات پرشور  شاعرانه اش می بینیم. همانطور که ریکاردو پسرعمویش به او می گوید که “حرکت شورشی تو شایسته یک شعر است”. بعد از آن است که آلخاندروی جوان به خانه خواهران سرسدا راه می یابد که خانه خود را در اختیار هنرمندانی آوانگارد و شورشی گذاشته اند و آنها می توانند آزادانه و بی پروا با هنرشان دست و پنجه نرم کنند و پیانوی خود را بشکنند و بعد با همان پیانوی درب و داغون شروع به نواختن کنند و یا تمام دیوارهای اطراف و سر و صورت و بدن خود را از رنگها بپوشانند تا از دل این هنجارشکنی ها و رفتارهای دیوانه وار عصاره هنر خود را از وجودشان بیرون بکشند و عرضه کنند. مثل تجربه دیوانه واری که آلخاندرو و دوست شاعرش انریکه لین به آن دست می زنند و با هم تصمیم می گیرند که خط مستقیمی را بروند و بخاطر هیچ مانعی راهشان را تغییر ندهند و از روی کامیون می گذرند و وارد خانه زن سالمندی می شوند و از روی تختخوابش عبور می کنند و به پارکینگی می رسند که روی تابلوی ورودی اش نوشته است که پیاده روی ممنوع است و آلخاندرو آن جمله جادویی را می گوید که بعدها به شعار اصلی زندگی و سینمای خودوروفسکی تبدیل می شود که “هر ممنوعی ممنوع”.

نخستین تصویری که خودوروفسکی از کودکی خودش در «رقص واقعیت» نشان می دهد، او را در قالب پسربچه ای با کلاه گیسی از موهای بلند طلایی در آستانه ورود به سیرک است که با همه هراسی که از آنجا در خود احساس می کند، گویی یکی از همان دلقک ها و بندبازها و بازیگران سیار سیرک به نظر می رسد و به آنجا تعلق دارد، مخصوصا که لحظاتی بعد از زبان آلخاندروی پیر در جایگاه راوی می شنویم که می گوید “در جهان اطرافم خودم را غریبه حس می کردم”. بعدها که در شعر بی پایان آلخاندروی جوان به همان سیرکی پناه می برد که در کودکی اش از آن می ترسید و در آنجا خودش را کشف می کند، شاهد استحاله کامل او در شمایل یک دلقک هستیم که راه نجات از این دنیای انبوه ساز و مصرف زده را در حفظ فردیتی می یابد که انگار جز با دست زدن به جنون و خیالپردازی و هرج و مرج طلبی ممکن نمی شود. ارتباط آلخاندرو با دلقک ها و ولگردها و گداها و دیوانگان و جشن های بالماسکه و سیرک ها و کارناوال ها پیوند او را با فدریکو فلینی به عنوان فیلمساز محبوبش یادآوری می کند که همواره نوعی رهایی بخشی و آزادمنشی و لاقیدی را در زندگی آدمهای عجیب و غریب می بیند.

خودروفسکی همچون دیان آربس عکاس که همواره توجهش به سمت نقص های آدمها و معایب بشری جلب می شد، به سراغ مردان زن پوش، کوتوله ها، ناقص الخلقه ها، برهنگان، زشت ها، فالگیرها، منحرفان، دست و پا قطع شده ها، صاحب بدن های تاتو شده و رنگارنگ و عجوزه ها می رود و در این عیب ها، نقص ها و زشتی ها نوعی لاقیدی شورشگرانه علیه قوانین حاکم بر هستی را می یابد و در آنها تمایز و برتری را می بیند که خود را رها و فارغ از هر الزام و پایبندی به قالب ها و اشکال طبیعی به راه خود می روند. آنطور که شخصیتهای غیرعادی آربس با گستاخی و بی تفاوتی در عکسها به ما چشم می دوزند، کل جهان عادی را زیر سوال می برند و با ایجاد این ناسازگاری و ناهمگونی گسستی در واقعیت یکدست و همسان به وجود می آورند. قرار دادن آلخاندروی هنرمند در میان این جمع ناجور، بر این نگرش خودوروفسکی صحه می گذارد که او هنرمند را نیز یکی از اعضای همین کارناوال عجیب و غریب ها می داند که با هنرش بر ضد قواعد جهان دست به عصیان می زند تا با به هم ریختن دنیای عادی، جهانی دیگر را به وجود آورد که به قول بونوئل نشان دهد جهان ما بهترین جهان ممکن نیست. بعد یاد افلاطون می افتیم که شاعران را نیز همچون مجانین و دیوانگان خطرناک می دانست و خواستار بیرون راندن آنها از شهر آرمانی اش بود.

در تمام طول فیلم «شعر بی پایان» بزرگترین دغدغه آلخاندروی جوان پیدا کردن خودش است. او ساعت های طولانی را صرف ساختن عروسک های خیمه شب بازی می کند تا شاید در میان انبوه صورتک های ساختگی چهره گمشده خودش را بیابد. شخصیت های مهم و الهام بخش زندگیش مثل نیکانور پارا شاعر شیلیلایی و آدونیس شاعر سوری بعد از اینکه که او عروسک شان را می سازد، در دنیای واقعی سر راهش قرار می گیرند و به او کمک می کنند آن چهره ای را نشان دهد که در رویاهایش از خود می بیند، نه آن چهره واقعی که دیده می شود. به همین دلیل وقتی تصویر واقعی او نمود می یابد که او نقاب و ماسک بر چهره می زند و به لباس دلقک ها و نمایشگران درمی آید. یعنی زمانی که واقعیت به کنار نهاده می شود و آدمی به دنیای جادویی نمایش قدم می گذارد و از طریق فوران تخیل و جنون، پرسونای محبوس شده خودش را آزاد می کند و مگر هنر چیزی جز فرایند آزادسازی و تعالی بخشی شخصیت پنهان ماست؟ چنگ زدن به رویا، خیال، جادو و هنر برای خودروفسکی دستاویزی است برای واقعی کردن آنچه در درون هستیم، نه چیزی که به نظر می رسیم. با فرایند وانمودسازی و بازی کردن است که واقعیت شکل واقعی خود را پیدا می کند و عیان می شود. جمله مرد کیمیاگر در صحنه پایانی «کوهستان مقدس» می تواند جانمایه و عصاره آثار سینمایی خودروفسکی باشد که “ما با یک داستان جن و پری شروع کردیم و در زندگی واقعی بیدار شدیم”.